خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا


هفته نامه صدا:

حسن همایون: ادوارد آلبی دوازدهم مارس ۱۹۲۸ در حالی به دنیا آمد که پدر او، مادرش لوییس هاروی را ترک کرده بود و مادرش او را به خانواده ای ثروتمند می سپارد. سال ها بی خبر از آن که فرزندخوانده خانواده آلبی است، با آن ها زندگی کرد و سرانجام در سال های نوجوانی پدر و مادرخوانده اش را ترک کرد و قریب یک دهه به کارهای متعددی پرداخت، از پادویی تا دست فروشی و خیلی کارهای دیگر. او هم مانند بسیاری از نویسندگان آن چه را از سر گذرانده بود در آثارش منعکس می کرد.

ادوارد آلبی در این باره گفته است: «ابتدا در برابر خانواده و رفتار متعصبانه و افاده ای آنها شورش کردم، اما بعدها رفتار آنها را در قالب شخصیت های نمایش نامه هایم به هجو کشیدم.»

او همچنین درباره نسبت آثارش با زندگی اش به خبرنگار دیلی تلگراف گفته بود: «هر نمایشنامه نویس و هنرمند خلاق در آثارش حضور دارد. زندگی نامه تحریف زندگی است و مدفن هنرمند خود اثر هنری نشان دهنده جوهر وجودی یک فرد است».

پس از ترک خانه، برای دومین بار بخت با ادوارد آلبی، یار می شود و با تورنتون وایلدر از نمایش نویسان مطرح سال های دهه پنجاه میلادی آمریکا آشنا شد. تورنتون وایلدر او را به نوشتن نمایش نامه تشویق کرد و ادوارد آلبی هم که از سال های حضور در کالج ترینیتی استعداد این کار را در خود می دید و در چندین نمایش کالج هم بازی کرده بود دست به کار نوشتن می شود و نخستین نمایش نامه اش به نام «داستان باغ وحش» در سال ۱۹۵۸ منتشر می شود.

 

 خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا

ادوارد آلبی سی ساله با نوشتن این نمایش نامه و اجرای آن در تئاتر برلین، در بیست و پنجم سپتامبر همین سال، نامی دست و پا می کند و پس از آن با اعتماد به نفس بیش تری به کار نوشتن می پردازد و به تدریج نوشتن به کار تماموقت او بدل می شود. هیچ کس در آمریکا حاضر نمی شود این نمایش را کارگردانی کند یا به صحنه ببرد و او سرانجم سر از برلین در می آورد و با نقدهای مثبتی که بر نخستین اثر وی نوشته می شود، مسیر نوشتن را با جدیت دنبال می کند.

پس از آن نمایشنامه های دیگری به قلم این نویسنده منتشر می شود که از آن جمله می توان اشاره کرد به نمایش نامه های «رویای آمریکایی»، «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟»، «آلیس کوچولو»، «توازن ظریف»، «چشم انداز دریایی»، «سه زن بلندبالا» و… شماری از نمایش نامه های آلبی نیز به فارسی ترجمه و منتشر شده است.

«رویای آمریکایی» با ترجمه کرم رضا رضایی در نشر فردا، همچنین به ترجمه ناهید طباطبایی «رویای آمریکایی» و «داستان باغ وحش» در نشر شور، «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد»، ترجمه سیامک گلشیری در نشر مروارید، «داستان باغ وحش»، ترجمه داریوش مودبیان در نشر قاب، «جعبه شن» ترجمه کتایون حسین زاده در نشر تمشک، «سه زن بلندبالا»، ترجمه هوشنگ حسامی در نشر تجربه، «توازن ظریف» ترجمه رضا شیرمرز در نشر قطره، «خرده ریز» ترجمه حسین فاضل نشر قطره و «مرگ بسی اسمیت» ترجمه شهرزاد بارفروشی منتشر شده است. همچنین نمایش «داستان باغ وحش» به کارگردانی محمد مهاجران در گور تئاتر چکاوک بهار دو سال پیش در ایران اجرا شده است.

به اعتقاد منتقدان، ادوارد آلبی در بیشتر آثار خود به واکاوی لایه های زیرین و ناخوشایند رویایی آمریکایی، با تمرکز بر خودفریبی و تخریب ناگزیر شاکله روابط صمیمی بین انسان ها، پرداخته است.

او درباره نوع نوشتارش می گوید: «من هیچگاه شخصیت هایم را با تئوری ها پر نکرده ام بلکه آن ها را نوشتم تا بفهمم که چرا باید آن ها را بنویسم. کشف چرایی تصمیم که می گیریم.»

مضمون نمایش نامه های آلبی روایت جانشینی ارزش های مصنوعی به جای ارزش های واقعی در جامعه آمریکایی زمان اوست. او با قدرت تمام در برابر این افسانه که در آمریکا همه چیز زیباست، موضع می گیرد و صادقانه، اثری شخصی در عین حال جهان شمول می آفریند.

این نویسنده همچنین در روایتی از این که ایده هایش را برای نوشتن چگونه پیدا می کند، می گوید: «مردم اغلب می پرسند نوشتن یک نمایش نامه برای من چقدر زمان می برد و من به آن ها می گویم اندازه کل زنگی ام. می دانم این جوابی نیست که به دنبالش هستند- آن چه آنها واقعا می خواهند حسی از زمانی است که بین اولین جرقه نمایش نامه در ذهن من و نوشتن آن قرار دارد و شاید مدت زمان نوشتن- ولی اندازه کل زندگی ام درست ترین جوابی است که می توانم بدهم. چون فکر کردن به نمایش نامه و پیاده کردن آن روی کاغذ از این نمایش نامه به آن یکی متفاوت است.

نویسندگان آگاه اندکی از بحث کردن در مورد این فرآیند خلاقه خوشحال می شوند، چون گذشته از هر چیز نوعی جادو و جنبل است و اگر آن عطیه ویژه را از منبعی بسیار دست اول به دست آورده باشند، شاید نگاه کردن به آن باعث شود که نیرویش را از دست بدهد. علاوه بر این، این فرآیند خلاقه را نمی توان تدریس کرد، بلکه فقط باید توضیحش داد. پس بحث کردن چه فایده ای دارد؟»

گفت و گو با «ادوارد آلبی» درباره نمایش نامه هایش

 

ترجمه هومن قاپچی: ادوارد آلبی را می توان به نوعی آخرین بازمانده نسلی بی نظیر از نمایشنامه نویس های قرن بیستم دانست. نسلی که از یوجین اونیل ها، تنسی ویلیامزها و آرتور میلرها آکنده بود. درست است که ادوارد آلبی در طول حیات خویش سه جایزه پولیتزر و دو جایزه تونی را از آن خود کرد با این وجود حتی چنانچه جایزه ای هم دریافت نمی کرد صدایش در شاهراه اعصار طنین انداز می شد. «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد» شاهکار کارنامه هنری وی بود که به فیلم های، نمایشنامه های رادیویی و کتاب های درسی در بسیاری از نقاط جهان راه پیدا کرد.

ابزورد نویسی آلبی نه تنها بلاهت جامعه آمریکایی که جهالت بشر در سرتاسر جهان را به چالش می کشید. آلبی با خلق «داستان باغ وحش» در سال ۱۹۵۹ ناگهان خود را به به جهان معرفی کرد و این نمایش را در برلین همزمان با «آخرین نوار کراپ» نوشته ساموئل بکت روی صحنه برد. شاید تاثیر خواندن «باغ وحش شیشه ای» تنسی ویلیامز وی را به این وادی کشانده بود که در نهایت نیز به نمایشنامه نویس بزرگی مثل تورنتون وایلدر تقدیم شد.

بسیاری از منتقدین وی را متهم به سیاه نمایی و پوچ نویسی می کردند. جامعه آمریکایی که همیشه عاشق رسیدن یک قهرمان در پایان داستان و رسیدن به هپی اندنیگ یا پایان خوش است، پایان تلخ ادوارد آلبی را بر نمی تابید. خود آلبی ولی می گفت: «این منفی گرایی نیست بلکه عینیتی واقعی است. من هیچگاه شخصیت هایم را با تئوری ها پرنکرده ام بلکه آن ها را نوشتم تا بفهمم که چرا باید آن ها را بنویسم. کشف چرایی تصمیمی که می گیرم.»

 

 خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا

در جامعه آمریکایی به عنوان یک نمایشنامه نویس، بدیهی است که شما مایل به دیده شدن و یا اجرای آثارتان در بورس تئاتر آن کشور- یعنی برادوی- باشید با این وجود خود آلبی از این موضوع ناراحت نبود. وی می گفت بسیاری از نمایشنامه نویس های بزرگ در تاریخ بوده اند که آثارشان در برادوی به روی صحنه نرفته است و چیزی از ارزش کارشان کاسته نشده است. از آریستوفان و سوفوکل و شکسپیر بگیر تا کریستوفر مارلو و ایبسن و چخوف و بکت؛ همه قربانی تئاتر عامه پسند آمریکایی شده اند.

ادوارد آلبی در وهله اول طبیعت ساختار دراماتیک را از موسیقی کلاسیک فرا گرفته بود. وی در گفت و گویی با گاردین در سال ۲۰۰۴ میلادی گفته بود که همیشه آرزو داشته به عنوان یک آهنگساز شناخته شود نه یک نمایشنامه نویس. در میان موسیقی دان ها نیز ارادت خاصی به یوهان سباستین باخ داشت و همواره هنرجویانش را نیز به گوش دادن آثار او تشویق می کرد.

«به شاگردانم می گویم اگر می خواهید چیزی از ساختار نمایشنامه دستگیرتان شود به پیش درآمدها و گریزهای باخ گوش دهید. هشت، نه ساله بودم که موسیقی کلاسیک را کشف کردم. به نظرم چیزهایی که در مورد ذات ساختار نمایشی یاد گرفتم از ذات موسیقی می آمد که گوش می کردم.»

ادوارد آلبی در مورد دیالوگ در تئاتر نیز نظری دیگر داشت و می گفت: «دیالوگ در نمایشنامه واقعی تر از دیالوگ در زندگی واقعی است به همین دلیل مصنوعی به نظر می رسد. کاری ندارد یک ساعت از صحبت های خود و دوستانتان را ضبط کنید و بعد آن را بدهید چند بازیگر اجرا کنند. می دانید تماشاگرها چه می گویند؟ هیچکس اینطور حرف نمی زند.»

گفت و گویی که در ذیل می خوانید مصاحبه کریگ لوکاس با ادوارد آلبی در مجله «بمب» است.

یکی از بی نظیرترین کارهایی که من از شما خوانده ام «باکس، مائو، باکس» بود.


بله، نمایش نامه جالبی است.

مسحورم کرده بود. سرشار از شعر و موسیقی. با آن نقل قول های تاریخی از مائو. انگار سفر در زمان کرده بودید.


بله، کتابی دستم رسیده بود به نام «کتاب سرخ کوچک» که مجموعه ای از نقل قول ها بود. من از آن ها در فواصل نمایش ام بهره گرفتم.

نقل قول هایی تلفیق شده با شعر و زن و موسیقی.


ایده اش از شعری آمد به نام «بالای تپه، خانه ای محقر». شخصیت زن نفس بریده را نیز یک شب تا صبح یک نفس نوشتم. صبح که شد قیچی دست گرفتم و آن طومار بالابلند را پاراگراف به پاراگراف جدا کردم و در سکانس های مختلف نمایش گنجاندم. آن تکه تکه ها که در نمایش می بینید در اصل خویش، وحدتی بنیادین دارند و شاید به همین دلیل است که به دل شما یا مخاطبین نشسته است.

هنگام خواندن در عین حال که در قسمت هایی با کمدی مواجه بودیم شما ناگهان رنجی عظیم را به انسان گوشزد می کردید. رنجی تحمیل شده از همه سو به انبوه انسانی های قرن بیستم، گیر کرده در جبر تاریخی و جغرافیایی. تنها راه فرار را هم هنر می دانستید…


شما خواننده خوبی هستید. خوب متوجه منظورم شده اید.

تاثیر قلم خوب شماست آقای آلبی. واقعا نمایشنامه عجیبی است. هیچ کدام از شخصیت ها در نمایش با یکدیگر سخن نمی گویند. آنها مستقیم و بی واسطه هرکدام با تماشاچیان سخن می گویند. شما مانند معلم سخت گیری تماشاچیان خود را شاگردهایی می پندارید که باید با تلاش تکه های پازل را کنار هم بچینند. مخاطب منفعل دوست ندارید؟


مسلما همینطور است. در جامعه آمریکایی و یا اقصی نقاط جهان مخاطبین بسیاری از مدیوم ها مایل به تامل و اندیشه نیستند. آنها لقمه را جویده و حاضر و آماده می خواهند. در نمایش من مائو بی واسطه در سالن تئاتر بین صندلی ها قدم می زند و بی واسطه با تماشاچیان سخن می گوید. تئاتر من باید قادر باشد انسان را ترغیب به اندیشیدن کند.

در ابتدای نمایش کمی تا قسمتی حرف هایش منطقی است. نیم نگاهی هم به مارکس دارد و اما ناگهان شما مفهوم جنگیدن برای اتمام جنگ را مطرح می کنید که بسیاری از معادلات ذهنی آدم را به هم می ریزد. همچنین گوشه ذهنم به لنین می اندیشیدم و نفرتش از موسیقی. حتی در قسمتی از داستان بانوی نفس بریده با صدای بلند آن نقل قول تاریخی را به زبان خود بیان می کند: ما به موسیقی گوش نمی دهیم… چرا که ما را به گریه می اندازد.

 

 خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا
خدای من! یادم رفته است… نقش اش را چه کسی بازی کرده بود؟

فکر می کنم راث وایت بود.


اوه آره. این زن معرکه ست.

شما خیلی در کارها بازیگرانتان را کنترل می کنید. دلیل این وسواس و کنترل بیش از حد چیست؟


طبیعی است. یک آهنگساز هم همینطور است. آهنگساز به نوازنده اجازه نمی دهد یک نت را پس و پیش بنوازد. یک نقاش به گالری دار اجازه نمی دهد تابلویش را سر و ته از دیوار بیاویزد. چرا یک نمایشنامه نویس باید اجازه دهد هر کاری دلشان خواست با نوشته اش بکنند؟

من هم در مصاحبه های خودم چنین چیزی را برای مکث ها در نظر می گیرم. گاهی لحظه ها و ثانیه ها هم برای تاثیرگذار بودن کمتر یا بیشتر نباید پس و پیش شوند.


این جور چیزها را از چخوف و بکت می شود آموخت.

مخصوصا از بکت.


من در این باره زیاد با بکت حرف زده ام. موسیقی و نمایش از بسیاری جهات شبیه یکدیگرند. تلفین توامان سکوت و صدا و همچنین فواصل میان آن دو. شما باید در حین نگارش خط به خط نمایشنامه خود را بشنوید و بنویسید. باید بدانید کجا فریاد بزنید و کجا سوکت کنید. همان وسواس آهنگساز درباره نت ها را شما باید درباره ویرگول ها، علامت سوال ها و نقطه سر خط ها داشته باشید. یکی از موهبت های تئاتر ان است که در آن دیدار و گفتار و شنیدار با هم تلفیق می شوند. درواقع سه حس شما همزمان درگیرند و این منجر به درک بهتر داستان می گردد.

می خواهم با کمی شیطنت از شما سوالی از جنس «وکیل مدافع شیطانی» بپرسم. اگر بازیگری در سطح و کلاس جهانی مرزهای کنترل شما را زیر پا بگذارد و با اختیار خودش تغییراتی را در نمایش ایجاد کند و برخلاف تصور شما نتیجه اش معرکه از آب دربیاید؛ آیا هنوز هم بر نقطه سر خط های خودتان پافشاری می کنید؟


خب شما در اینجا دارید مجموعه ای از فرضیات را کنار هم می چینید. خب سوال اول؟ آیا بازیگرانی با سطح و کلاسی جهانی چنین کاری می کنند؟ در پاسخ باید بگویم خیر. این را مستند به شما می گویم. من با بازیگران بی نظیری کار کرده ام ولی تمام آنها در اوج حرفه ای بودنشان به متن من وفادار بوده اند.

پگی اشکرافت، پل اسکافیلد، جان گلیگاد، ایرن ورث و کالین دو هارثت همگی در روزهای اوجشان لطف کرده و در نمایش های من بازی کرده اند. با این وجود تمام آنها به ادای حرف به حرف هر کلمه پایبند بوده و اتفاقا تخطی از آن را غیرحرفه ای بودن می پنداشتند. البته فرضیات شما غیرممکن نیست. مسلما در تمام سال های فعالیت من گاهی چنین اتفاقی افتاده ولی بسیار انگشت شمار بوده است. دلیل آن هم شاید دوستی من با ادبیاتی های قوی است.

من روزها، هفته ها و ماه ها پیش از ارائه نمایش نامه ای جدید به ویراستاری آن می پردازم و از دوستان ادبیاتی ام می خواهم تا نمایشم را پیش از انتشار و ارائه نقد کنند. هم از منظر فرم و هم از نظر محتوا. به همین دلیل پای کارم با اعتماد به نفس می ایستم چون تنها نظر شخص خودم را نمی خواهم دیکته کنم. در یکی از نمایشنامه هایم به نام «آلیس بندانگشتی» مونولوگی طولانی می خواستم بنویسم و در ذهنم بازیگر را جان گیلگاد می دیدم. به جان زنگ زدم و گفتم من می خواهم چنین مونولوگ طولانی ای بنویسیم، فکر می کنم از پس درست روایت کردن آن بربیایی؟ جان پای تلفن ۱۰ دقیقه داشت به من می خندید. گفت: ادوارد تو کارگردانی چرا از من می پرسی؟

منظورم از بیان این خاطره این است که نسبت به کارم سختگیر و وسواسی هستم اما متعصب و خشک نه. مایلم سوال شما را کمی اصلاح کنم. بازیگران کلاس جهانی به نمایشنامه لحن خاص خودشان را می دهند اما تغییر در اصل و ماهیت آن ایجاد نمی کنند. زاویه دید و داستان همان است اما نحوه ادا و لحن آنان فرق می کند.

همین سختگیری باعث اجرانشدن سه تا از نمایشنامه های شما در نیویورک به روی صحنه نبوده است؟


تعدادش بیشتر از این هاست.

در برادوی کسی پیشنهاد داده کارها را به روی صحنه ببرد؟


بله. ولی در برادوی نمایش را پاره پاره می کنند و آن را بدل به اثری عامه پسند می کنند. من اجازه نمی دهم تیغ سانسور نیویورکی ها به تن نمایشم بخورد.

اما کارگردانان بزرگی هستند که هم اکنون در برادوی گاهی تن به تئاترهای بازاری تر هم می دهند. بالاخره معیشت و بقای استمرار فعالیت نیز کم اهمیت نیست.

 

 خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا

مسلما همه دوست داریم فعالیت هایمان استمرار داشته باشد. ولی هنرمند نباید خود و هنرش  را بفروشد. ما شعبده باز یا دلقک سیرک نیستیم که هدفمان صرفا سرگرمی مردم باشد. ما رسالتی هنری داریم که باید به اصالت آن پایبند باشیم. مدیران تئاتر صرفا به پر کردن صندلی ها می اندیشند اما برای من یک مخاطب فهیم هم کافی است.

یعنی شما معتقدید سلیقه اکثریت اشتباه است؟


من آنچه را که دیده ام بنا به تجربه می گویم. اکثر نمایش های برادوی آثار عاشقانه آبکی هستند که برای بچه مدرسه ای ها نوشته شده اند و یا آنها که ادا و ادعای روشنفکری دارند و برای شهروندان سفید متمول باکلاس به روی صحنه می روند. این هم از آفت های تلویزیون است. ما همان دستمایه های پیش پا افتاده و مضامین کهنه و تکراری را بارها و بارها به انواع گوناگون و با اجراهای رنگارنگ می بینیم که در برادوی و منهتن به روی صحنه می روند. علاوه بر همه این ها، تئاتر، همواره تریبون اقلیت ها بوده، مگر تاکنون شاهد چیزی غیر از آن بوده اید؟

از جوان ها و سلیقه شان گفتید. شما نوشتن نمایش ر ا از سی سالگی شروع کردید…


بیست و نه.

پیش از آن چه می کردید؟ بین بیست تا سی؟


شعر بد می نوشتم، رمان بد، داستان کوتاه بد.

ولی باز می نوشتید.


البته ولی هر نوشته ای ارزش ارائه و اجرا ندارد.

آن هم نوشته های شما که تحت هیچ عنوانی مصالحه پذیر نیستند.


تئاتر به اندازه کافی ما را محافظه کار و مصالحه پذیر می کند. دیگر نیازی نیست در نوشته هایمان هم دست و پای خودمان را ببندیم.

این تلخی بی پایان نوشته هایتان از کجا سرچشمه می گیرد؟ در همه نمایشنامه های شما ردپایی از درد، رنج، سرطان، بیماری های لاعلاج و مرگ های عجیب به چشم می خورد.


چیز عجیبی را من به تصویر نمی کشم. واقعیت جهان ماست. آیا همه انسان ها در نهایت صلح و آرامش در شهرها و کشورهایی دور از جنگ و رنج و بیماری در تختخواب هایشان با لبخندی ملیح جهان را ترک می کنند؟ تلویزیون و برادوی مخاطبین را بد عادت کرده اند. چرا دوست دارید چشم هایتان را ببندید؟ با ندیدن و نشنیدن هیچ مشکلی حل نمی شود.

پس شما خود را ابزورد و یا پوچ نمی دانید؟


برای پاسخ به این سوال باید اول ببینیم ابزورد چیست و پوچ کدام است؟ چرا باید به هر کس که سعی می کند برخلاف میل شما قسمتی از واقعیت را نشان دهد برچسبی زده شود. من ادوارد آلبی هستم. یک نمایشنامه نویس. همین.

ادوارد آلبی را به عنوان وجدان بیدار آمریکا می شناسند

مترجم و نویسنده: جواد عاطفه

بعضی ها شبیه هیچ کسی نیستند! فقط شبیه خودشان هستند و بس! ادوارد آلبی هم از آن دسته آدم ها بود که فقط به خودش شباهت داشت و بس!

ادوارد آلبی نمایشنامه نویس پرافتخاری بود که سه بار جایزه پولیتزر، دو بار جایزه تونی، سه بار جایزه در آمادسک، نشان ملی هنر و… را دریافت کرد، و به دلیل نگاه خاص و متفاوتش در نوشتن آثار نمایشی چون «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟»، «داستان باغ وحش» و «رویای آمریکایی» از او به عنوان «وجدان بیدار آمریکا» نام برده می شد. نویسنده ای که تئاتر ابزورد را تحت تاثیر بزرگان این منش و مکتب اروپایی، در آمریکا به تثبیت و به نهایت خود رساند.

او با نگاهی منتقدانه از جامعه، سیاست زندگی و منش و روش آمریکایی در آثارش نقد کرد و نمایشنامه هایش وسیله ای بود برای تاختن به کژی هایی که از نظر نویسنده باعث تنهایی و پوچی زندگی آمریکایی است. سنت نویسندگی آلبی در آغاز مبتنی بر کشف و شهودی شخصی و نویسندگی تجربی بود. زمانی ظهور کرد که یوجین اونیل از صحنه رفته بود و آرتور میلر و تنسی ویلیامز آرام آرام از صحنه بیرون می شدند! در این زمان مناسب و مکان درست، او با تکیه بر خلاقیت خاص نوشتاری اش و با تشویق های تورنتون وایلدر، با نمایشنامه های تک پرده ای خود، در اواخر دهه پنجاه وارد جرگه نمایشنامه نویسان آمریکایی شد.

نویسنده در پیشگفتار اولین کتابش در چهارم ژوئیه ۱۹۶۰ (نیویورک)، می نویسد: «به جز نمایشنامه «لی کویین»، نمایشنامه سه پرده ای مضحکی که در دوازده سالگی درباره مسائل جنسی نوشتم، «داستان باغ وحش»، «مرگ بسی اسمیت» و «گودال نش» سه نمایشنامه اول من هستند. داستان باغ وحش و رویای آمریکایی بدل به یکی از نمایشنامه نویسان موفق خارج از برادوی شد و توانست فضای تئاتری آمریکا را متوجه خود و آثارش کند. گرچه تا همین اواخر هم تئاتر برادوی استقبال چندانی از آثارش نمی کرد.

 

 خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا

نویسنده در مصاحبه ای در سال ۱۹۹۱ به نشریه «گاردین» گفته بود: «شاید من نمایشنامه نویسی اروپایی هستم و خودم نمی دانم! می گویند آثار من در میان کارگردان های برادوی چندان طرفداری ندارد؛ به نمایشنامه نویسانی که آثار آنان در برادوی به صحنه نمی روند نگاه کنید: آریستوفان، سوفکل، شکسپیر، کویستوفر مارلو، استریندبرگ، ایبسن، چخوف، بکت و… حتی یک اثر از آن ها دیده نمی شود!»

داستان باغ وحش ابتدا با بی اعتنایی از سوی تهیه کنندگان آمریکایی مواجه می شود، اما پس از چند ماه همراه نمایشنامه «آخرین نوار کراپ» نوشته ساموئل بکت در برلین برو صحنه می رود. همین مساله موجب توجه بیشتر مخاطبین به این نمایش می شود. چون بکت در آن زمان به عنوان یکی از نمایشنامه نویسان پیشرو شهرت زیادی داشت که به دیده شدن نخستین اثر یک نمایشنامه نویس جوان کمک می کند. از سویی دیگر هم زمانی بر پرده رفتن این دو نمایش موجب می شود، ادوارد آلبی به عنوان یکی از نمایشنامه نویسان ابزورد در سطح جهان شناخته شود.

آلبی همانند ابزوردیست ها تلاش می کرد که واقعیت انسان را به نمایش درآورد، اما پیشگامان مکتب ابزورد همانند ژان پل سارتر، آلبر کامو، ساموئل بکت، اوژن یونسکو، ژان ژنه و هارولد پینتر واقعیت انسان را در منطق خاص فلسفه ابزورد جست و جو می کردند، د رحالی که آلبی توجه خود را به سمت توهماتی معطوف می ساخت که انسان را از واقعیت جدا می سازد. اروپایی های پایبند به مکتب ابزورد، بی معنایی موجود در پدیده های هستی را واقعیتی متافیزیکی می دانستند، در حالی که از نظر آلبی جهان بی معنا است، چون زیرساخت های اخلاقی، سیاسی، مذهبی و اجتماعی که بشر برای دست یافتن بر تخیلاتش بنا کرده است به طور کلی فرو ریخته اند. به همین خاطر توهم در آثار این نویسنده حضوری جدی دارد و هرچه آثار او به جلوتر می رود، نگاه او نسبت به واقعیت پیچیده می شود.

«نوع مکالمه شخصیت های نمایشی آلبی و مسائل روانشاختی آن ها تازه و بدیع است. نوع رفتار نویسنده با انسان، تنهایی و انزوای او در دنیای پست مدرن و جامعه کنونی آمریکا خصوصا در نمایشنامه های داستان باغ وحش، رویای آمریکایی، چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟، آلیس کوچولو و توازن ظریف قابل توجه است.

آثار آلبی، خصوصا نمایشنامه چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ سوای اهمیتش در عرصه نمایش و سینما، به عنوان یک متن مرجع در دروس روانشناسی و علوم ارتباطات دانشگاه های جهان مورد تجزیه و تحلیل قرار می گیرد. نوع زبان آلبی در این نمایشنامه ها و تاثیرات دراماتیک آن ها و نحوه تعامل شخصیت ها با هم اصولا با سنت نمایشنامه نویسی قبل از خودش قابل مقایسه نیست و به جرات می توان گفت که ادوارد آلبی حرکتی نو را در سنت نمایشنامه نویسی آمریکا پدید آورده است.

تم اصلی که می توان در اکثر نمایشنامه های او یافت، عدم ارتباط میان انسان ها و شکست روابط انسانس است. آن چه را که به طور اخص می توان در نمایشنامه های آلبی دید این نکته است که شخصیت های نمایشی او روی لبه تیغ حرکت می کنند و مدام درپی تغییرند و تغییر شخصیت را می توان به طور ضمنی در اکث رنمایشنامه هایش دید. تغییر که در نمایشنامه های داستان باغ وحش و چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ به طور کامل مشخص و عیان است. این منش و تکنیک آلبی در شخصیت پردازی و تغییر بعدها توسط نمایشنامه نویسان نسل بعدی به خصوص سم شپارد مورد استفاده قرار گرفت.»

نویسنده در سال های پایانی کار و زندگی اش نوشت: «مردم اغلب می پرسند نوشتن یک نمایشنامه برای من چقدر زمان می برد و من به آن ها می گویم به اندازه کل زندگی ام. می دانم این جوابی نیست که به دنبال هستند- آن چه آن ها واقعا می خواهند حسی از زمان است که بین اولین جرقه نمایشنامه در ذهن  من و نوشتن آن قرار دارد و شاید مدت زمان نوشتن- ولی اندازه کل زندگی ام درست ترین جوابی است که می توانم بدهم، چون تنها جوابی است که دقیق است، چون فکر کردن به نمایشنامه و پیاده کردن آن روی کاغذ از این نمایشنامه به آن نمایشنامه متفاوت است.

 

 خاموشیِ ادوارد آلبی، وجدان بیدار آمریکا

نویسندگان آگاه اندکی از بحث کردن در مورد این فرآیند خلاقه خوشحال می شوند-  چون گذشته از هر چیز نوعی جادو و جنبل است و اگر آن عطیه ویژه را از منبعی بسیار دست اول یا هر جای دیگری به دست آورده باشند، شاید نگاه کردن به آن باعث شود که نیرویش را از دست بدهد.

علاوه بر این، این فرآیند خلاقه را نمی توان یاد داد. یا تدریس کرد، بلکه فقط باید توضیحش داد، پس بحث کردن چه فایده ای دارد؟ هنوز «ایده های شما از کجا می آیند؟ پرسش عمده ذهن شهروندان اندکی است که کلا از آن می رنجند یا نگران می شوند.»

«به دانشجویانم می گویم اگر می خواهید چیزی از ساختار نمایشنامه دستگیرتان شود به پیش درآمدها و فوگ ها (گریزهای) باخ گوش دهید. هشت نه ساله بودم که موسیقی کلاسیک را کشف کردم. به نظرم چیزهایی که در مورد ذات ساختار نمایشی یاد گرفتم از ذات موسیقی می آمد که گوش می کردم. نیمی از اوقات خودم را یک آ هنگساز می دانم. سعی می کنم به یادشان بیاورم اگر تاریخ تئاتر را بررسی کنند متوجه خواهندشد تئاتر همیشه سعی کرده دنیا را تغییر دهد.»

«دیالوگ در نمایشنامه واقعی تر از دیالوگ در زندگی واقعی است به همین دلیل مصنوعی به نظر می رسد. کاری ندارد یک ساعت از صحبت خود و دوستانتان را ضبط کنید و بعد آن را بدهید چند بازیگر اجرا کنند. می دانید تماشاگرها چه می گویند؟ هیچ کس اینطور حرف نمی زند.»

«به این دلیل از مد افتادم که «چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟» را مدام تکرار نکردم. به متن هایی که در دوران مثلا افول خود نوشته ام نگاه می کنم و به نظرم هر کدام از آنها به شیوه خودشان به اندازه متن هایی که پیشتر نوشته بودم جالب هستند.»

حالا ادوارد آلبی مرده و او از جهان و جهان از او تهی شده همین…

[ منبع این خبر سایت فان.دانلودانه می باشد. ]

در صورتی که در خبر منتشر شده تخلفی مشاهده میکنید و یا نیاز به ارتباط با مسئول سایت جوونی | جدیدترین اخبار روز ایران و دنیا دارید روی این قسمت کلیک کنید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات

دانلود سریال خارجی

دانلود فیلم ایرانی

دانلود فیلم خارجی

دانلود فیلم و سریال