ســـــــقای حســـــــــین سیــــــد و ســـــالــــار نیــــــــــــامد...


گروه معارف - رجانیوز: چهارشانه و بلند بالا بود. عباس، پرچم را به ستون خیمه امام تکیه داد. با اندوه اجازه میدان خواست. امام به طرفش آمد. سر تا پای پرچمدارش را نگاه کرد. قوی پنجه بود. سر به شانه او گذاشت. زمزمه دو برادر و خیمه ای تنها.

ـ ای برادر تو پرچمدار سپاه منی. تو پشت و پناه مایی!
 
شانه های پهن و قوی عباس تکان میخورد. با بغض گفت: «برادر جان، سینه ام تنگ و دلم از زندگی بیزار شده. میخواهم انتقام خون برادران و خاندان پیامبر را از مردم بگیرم.»
 
امام او را در آغوش گرفت. تن عباس بوی رمضان بیست سال پیش را میداد، بوی تن پدر. گفت: «هرگاه تو بروی، جمع ما پراکنده خواهد شد. همه چیز ویران خواهد شد، برادر!»
 
کسی آرام به سوی خیمه می‌آمد. عباس باز خواهش کرد و اجازه خواست. امام جوابی نداد. پرده خیمه کنار رفت. سکینه بود، دختر امام سلام کرد. صدایش خشک و بغض آلود بود. با گریه گفت: «پدر جان کودکان بیقراری میکنند، تشنه هستند.»
 
نگاه عباس به مشک های خالی افتاد که کنار ستون افتاده بود. گریه کودکی را شنید. کودکان یکی یکی به خیمه امام می‌آمدند، گویی بوی آب را حس کرده بودند. دختر سه ساله امام، با شیرین زبانی گفت: «عمو جان، میخواهی بروی آب بیاوری؟»
 
قطره‌های درد بر گونه‌های عباس لغزید. طاقت ماندن نداشت. اندوه دلش را فقط صحرا برمی‌تابید. از خیمه بیرون رفت. پسرش، فضل هم آمده بود. صدای امام را شنید.
 
ـ حال که میخواهی بروی، اول اندکی آب برای کودکان بیاور.
 
بچه ها ساکت شدند. نگاه سنگین آنها بود و قلب مهربان عباس. مشکی برداشت. سوار اسب شد و به سوی لشکر کوفه رفت.
 
اسب به تندی از سبد گودال بالا رفت. تیراندازانی که گه گاه به خیمه گاه تیر میانداختند، با دیدن هیبت عباس گریختند. آرامش سپاه به هم خورد. شمر کنار پسر سعد ایستاده بود.
 
ـ ای پسر سعد! تو میدانی که حسین فرزند رسول خداست. اصحاب او را کشتید. پسر عموهایش را تکه تکه کردید. اگر مسلمان نیستید، آزاده باشید و به بچه ها رحم کنید. کودکان از تشنگی می‌سوزند!
 
شمر نیشخندی زد و گفت: «خیال می‌کردیم در آخرین فرصت سر عقل آمده‌اید و قصد بیعت دارید.»
 
ـ وای بر شما! مگر نمیدانید حسین کیست؟ چرا آب را بر پرندگان… .
 
ـ ای پسر ابوتراب، حرف بس است! اگر همه روی زمین را آب فراگیرد، قطره‌ای از آن را به شما نخواهیم داد، مگر آنکه با یزید بیعت کنید.
 
سخن گفتن بی فایده بود. دلها قفل شده بود و چشم عقل، کور. بازگشت و به سویی رفت که آینه فرات می‌درخشید. از پشت نخلها، سواران دشمن پیدا بود. حمل های برق آسا، نعره و فریاد دلخراش. بعد خنکای آب زیر سم اسب عباس. آب، بسیار سرد و گوارا بود.
 
سه روز بود که دشمن اجازه نداده بود یاری از امام، سینه‌اش را خنک کند و اکنون او پا بر دریایی از آب گذاشته بود. آتشی در دل عباس شعله ور بود که با دیدن آب شعله‌ورتر شد. دستش را در حریر خنک آب فرود برد. خنکای آن قلبش را سوزاند. امام تشنه بود و کودکان بیتاب...
 
- وای بر شما اگر او آب بنوشد، کسی از شما را زنده نخواهد گذاشت.
 
تیر و سنگ بود که پرتاب می‌شد. عباس با شتاب، مشک در آب فرود برد. شمشیر را از غلاف بیرون کشید و فریادزنان حمله ور شد. کوفیان گریختند داخل نیزار. باید مشک سالم به خیمه گاه می‌رسید، اگر جانم از دست برود، مشک باید سالم به امام برسد. اسب از آب بیرون آمد. کسی جرئت نداشت نزدیک عباس شود. تیر میانداختند و نیزه پرتاب میکردند؛ اما عباس شتاب داشت. تا خیمه گاه راه زیادی نبود. نخلها، نخلهای انسان  نما، پشت هر نخل شمشیری از کینه. عباس از کنار نخل میگذشت. ناگهان مردی بیرون پرید. اسب ترسید. دور خود چرخید. شمشیر پایین آمد. دست راست عباس هم فرو افتاد. مشک افتاد که سوار با مهارت خم شد و مشک را گرفت. به دوش چپ انداخت. عباس با دست شمشیر می‌زد و پیش می‌رفت که تیغه دیگری. از نخلی دیگر سر برآورد و بازوی چپ هم قطع شد.
 
ـ به خدا سوگند، اگرچه دست راست و چپ مرا قطع کردید، من دست از حمایت دین و فرزند پیامبر برنمیدارم. من دست ندارم، اما در راه دینم جانبازی میکنم.
 
مشک روی زین بود. عباس آن را به دندان گرفت. مهمیزی به اسب زد. اسب شیهه کشید.
 
ـ مشک را… مشک را سوراخ کنید!
 
تیرها به سوی مشک روانه شدند. عباس نگران بود؛ نگران آبهای گوارا. تیری به کتفش نشست، اما مشک را رها نکرد. عباس خود را سپر مشک کرد. تن او بود و هزاران تیر. تن اسب هم آراسته شده بود به تیر. اسب سرگردان در محاصره بود. لابه لای نخلها میچرخید. لحظه به لحظه تیر بیشتر بر تن سوارش رویید. زمین پاره پاره شد. نخلها می‌افتادند و برمی‌خاستند.
 
آسمان خونین به نظر می‌رسید و دشت اقیانوسی از آب. خیمه گاه آن سوی آبها بود. پژواک سُم اسبهای تندرو. ایا کسی به کمکش میآمد؟ صدایی شنید. آوای برادر بود. نه، صدای مهربان پدر بود که با لشکری عظیم می‌آمد.
 
گُرزی بر فرقش فرود آمد. کسی گفت: «مقاومت بی‌فایده است، پسر ابوتراب!»
 
تیری بر مشک فرود آمد و نوک آن در سینه عباس فرو رفت. شُر شُر. زندگی میرفت و او ناامید.
 
ـ ما به خاطر کینه‌ای که از پدرت علی به دل داریم، میخواهیم تو را بکشیم.
 
ـ قطره‌ای از این آب بر شما حرام است، پسران ابوتراب!
 
عباس ناله‌ای کرد. از زین افتاد. فریاد زد: «برادرم، حسین، برادرت را دریاب!»
 
عباس بر زمین غلتید. اسب تن او را بویید. شیهه شیهه. شیه های دردناک. سربازان تیر سوی اسب پرتاب کردند.
 
امام آمد. امام غمگین آمد. با مرگ علی اکبر این چنین احساس تنهایی نکرده بود. کنار پیکر او ایستاد. تیرها تن عباس را میان زمین و هوا نگه داشته بودند. نشست.
 
صورت به چهره خونین برادر چسباند و گریان گفت: «آه عباسم! نوردیدگانم! برادرم، کمرم شکست و رشته تدبیرم از هم پاره و دشمن بر من چیره شد.»
 
عباس از امام خواست پیکر او را به خیمه گاه نبرند. کودکان منتظر بودند. نمی‌خواست با دیدن جنازهاش آنها ناامید شوند. امام برگشت، ولی تنها. یارانش همه رفته بودند. زنان و کودکان نگران بودند. آنها را دلداری داد. شمشیرش را برداشت. سوار اسب شد. دشمن نزدیک و نزدیکتر شده بود. خیمه ها در محاصره آنها بود. نگاهشان بسان گرگهایی بود که له له میزدند و آماده حمله بودند.
 

.:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.

AudioPlayer.embed("audioplayer_690", { soundFile: "http://www.rajanews.com/sites/default/files/content/audios/story/95-07/19/%D8%AD%D8%A7%D8%AC%20%D9%85%D8%AD%D9%85%D9%88%D8%AF%20%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%87%D9%85%D9%87%20%D9%86%DB%8C%D8%B1%D9%88%DB%8C%20%D9%84%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D9%85%20%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85.mp3", titles: "حاج محمود کریمی- ای همه نیروی لشکرم برادرم.mp3", autostart: "no", animation: "no", } ); حاج محمود کریمی- ای همه نیروی لشکرم برادرم.mp3 | دانلود فایل
 
***
 
فیلم/ ذکر مصیبت حضرت عباس علیه‌السلام از زبان مقام معظم رهبری
 
برادر برادرت را دریاب
 
وفادارى حضرت اباالفضل العباس هم از همه جا بیشتر در همین قضیه‌ى وارد شدن در شریعه‌ى فرات و ننوشیدن آب است. البته نقل معروفى در همه‌ى دهانها است که امام حسین علیه‌السلام حضرت اباالفضل را براى آوردن آب فرستاد. اما آنچه که من در نقلهاى معتبر - مثل «ارشاد» مفید و «لهوف» ابن‌طاووس - دیدم، اندکى با این نقل تفاوت دارد. که شاید اهمیت حادثه را هم بیشتر مى‌کند. در این کتابهاى معتبر این‌طور نقل شده است که در آن لحظات و ساعت آخر، آن‌قدر بر این بچه‌ها و کودکان، بر این دختران صغیر و بر اهل حرم تشنگى فشار آورد که خود امام حسین و اباالفضل با هم به طلب آب رفتند. اباالفضل تنها نرفت؛ خود امام حسین هم با اباالفضل حرکت کرد و به طرف همان شریعه‌ى فرات - شعبه‌اى از نهر فرات که در منطقه بود - رفتند، بلکه بتوانند آبى بیاورند.
 
این دو برادر شجاع و قوى‌پنجه، پشت به پشت هم در میدان جنگ جنگیدند. یکى امام حسین در سن نزدیک به شصت سالگى است، اما از لحاظ قدرت و شجاعت جزو نام‌آوران بى‌نظیر است. دیگرى هم برادر جوان سى‌وچند ساله‌اش اباالفضل العباس است، با آن خصوصیاتى که همه او را شناخته‌اند. این دو برادر، دوش به دوش هم، گاهى پشت به پشت هم، در وسط دریاى دشمن، صف لشکر را مى‌شکافند. براى این‌که خودشان را به آب فرات برسانند، بلکه بتوانند آبى بیاورند. در اثناى این جنگِ سخت است که ناگهان امام حسین احساس مى‌کند دشمن بین او و برادرش عباس فاصله انداخته است. در همین حیص و بیص است که اباالفضل به آب نزدیکتر شده و خودش را به لب آب مى‌رساند. آن‌طور که نقل مى‌کنند، او مشک آب را پر مى‌کند که براى خیمه‌ها ببرد. در این‌جا هر انسانى به خود حق مى‌دهد که یک مشت آب هم به لبهاى تشنه‌ى خودش برساند؛ اما او در این‌جا وفادارى خویش را نشان داد.
 
اباالفضل العباس وقتى که آب را برداشت، تا چشمش به آب افتاد، «فذکر عطش الحسین»؛ به یاد لبهاى تشنه‌ى امام حسین، شاید به یاد فریادهاى العطش دختران و کودکان، شاید به یاد گریه‌ى عطشناک على‌اصغر افتاد و دلش نیامد که آب را بنوشد. آب را روى آب ریخت و بیرون آمد. در این بیرون آمدن است که آن حوادث رخ مى‌دهد و امام حسین علیه‌السلام ناگهان صداى برادر را مى‌شنود که از وسط لشکر فریاد زد: «یا اخا ادرک اخاک».
 

 

 
***
 

طرح گرافیکی

عباس علمدار حسین (علیهما السلام)

 

 

 

***

سخنرانی مکتوب/ حجت الاسلام والمسلمین میرباقری/ جلسه نهم حسینیه حضرت زهرا سلام الله علیها
 
شرح تسلیم و تبعیت و نصرت از ائمه(ع) در زیارت جامعه - مقام تسلیم و مراحل دستیابی به آن
 
متن زیر جلسه نهم سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین میرباقری است که در ایام محرم الحرام سال 92 در «حسینیه حضرت زهرا - شجاع فرد» ایراد که در تاریخ 22 آبان ماه برگزار شده است. استاد میرباقری در این جلسه پیرامون مراتب ایمان و رسیدن به مقام تسلیم در برابر خدا و اولیای الهی بحث می کند. در ابتدا با استفاده از چند روایت، فراز «وقَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ مُتَّبِعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» از زیارت جامعه کبیره را در تبیین مراتب ایمان شرح داد. این استاد حوزه علمیه با بیان سه مرتبه ایمان؛ یعنی تسلیم قلبی، تبعیت رأی از امام و آمادگی برای نصرت امام، اظهار داشت: انسان ها به کمال ایمان نمی رسند مگر اینکه مقام تسلیم را در خود تقویت کنند. سپس با مروری بر فرازهایی از اذن دخول و زیارت حضرت ابالفضل العباس، ویژگی های ایشان را برشمردند و مقام تسلیم قمر بنی هاشم در عاشورا و عدم تردید ایشان نسبت به امام حسین ع را بی بدیل و مختص خود ایشان دانست.
 

.:اشکال در بارگذاری پخش کننده:.

AudioPlayer.embed("audioplayer_164", { soundFile: "http://www.rajanews.com/sites/default/files/content/audios/story/95-07/19/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF%20%D9%85%DB%8C%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D9%82%D8%B1%DB%8C-%D8%B4%D8%A8%20%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%88%D8%B9%D8%A7%DB%8C%20%D8%B3%D8%A7%D9%84%2092-%20%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C%D9%87%20%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA%20%D8%B2%D9%87%D8%B1%D8%A7.mp3", titles: "سخنرانی استاد میرباقری-شب تاسوعای سال 92- حسینیه حضرت زهرا.mp3", autostart: "no", animation: "no", } ); سخنرانی استاد میرباقری-شب تاسوعای سال 92- حسینیه حضرت زهرا.mp3 | دانلود فایل
 
مراتب ایمان و مقام تسلیم در روایات
 
عبارت «وقَلْبِي لَكُمْ مُسَلِّمٌ وَ رَأْيِي لَكُمْ مُتَّبِعٌ وَ نُصْرَتِي لَكُمْ مُعَدَّةٌ» از فرازهای زیارت جامعه کبیره می باشد که مراتب ایمان در آن بیان شده است. بنابر این تعبیر، ما باید نسبت به معصومین علیهم السلام سه مرتبه را دارا باشیم: اول این که قلب ما تسلیم امام باشد یعنی ایمان باطنی قلب انسان به خدا و اولیای او، دوم این که رأی ما تابع و دنبال رأی امام باشد یعنی فهم انسان هم ایمان بیاورد و سوم این که نصرت و یاری ما آماده برای نصرت امام باشد یعنی امکانات و ظاهر انسان در اختیار امام باشد.
 
در این زمینه در کتاب شریف کافی در بَابُ «التَّسْلِيمِ وَ فَضْلِ الْمُسَلِّمِينَ» روایاتی ذکر شده است. در روایتی آمده است که «قُلْتُ لِأَبِي جَعْفَرٍ ع إِنِّي تَرَكْتُ مَوَالِيَكَ مُخْتَلِفِينَ يَتَبَرَّأُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ قَالَ فَقَالَ وَ مَا أَنْتَ وَ ذَاكَ إِنَّمَا كُلِّفَ النَّاسُ ثَلَاثَةً مَعْرِفَةَ الْأَئِمَّةِ وَ التَّسْلِيمَ لَهُمْ فِيمَا وَرَدَ عَلَيْهِمْ وَ الرَّدَّ إِلَيْهِمْ فِيمَا اخْتَلَفُوا فِيهِ »(1) در این روایت، سدیر از اصحاب امام باقر علیه السلام به امام عرض کرد: من دوستان شما را که ترک می کردم و به نزد شما می آمدم (یا دوستان شما را به خاطر این مسأله ترک کردم که) در مقامات و معارف شما با هم اختلاف داشتند و از همدیگر تبری می جستند و هر دسته دیگری را تخطئه می کرد. حضرت فرمودند: با این کارها چه کار داری؛ مردم به سه چیز مکلف هستند: شناخت و معرفت نسبت به مقام ائمه علیهم السلام و تسلیم نسبت به هر چه از آنها وارد شده و در آنچه با هم اختلاف دارند به ائمه علیهم السلام مراجعه کنند.
 
باز در روایتی داریم که «قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع لَوْ أَنَّ قَوْماً عَبَدُوا اللَّهَ وَحْدَهُ لَا شَرِيكَ لَهُ وَ أَقَامُوا الصَّلَاةَ وَ آتَوُا الزَّكَاةَ وَ حَجُّوا الْبَيْتَ وَ صَامُوا شَهْرَ رَمَضَانَ ثُمَّ قَالُوا لِشَيْ ءٍ صَنَعَهُ اللَّهُ أَوْ صَنَعَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَلَّا صَنَعَ خِلَافَ الَّذِي صَنَعَ أَوْ وَجَدُوا ذَلِكَ فِي قُلُوبِهِمْ لَكَانُوا بِذَلِكَ مُشْرِكِينَ ثُمَّ تَلَا هَذِهِ الْآيَةَ- فَلاَ وَ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً ثُمَّ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع عَلَيْكُمْ بِالتَّسْلِيمِ»(2) امام صادق(ع) فرمودند: اگر جمعیتی خداوند وحده لا شریک له را عبادت بکنند و نماز به پا دارند و زکات دهند و حج به جا آورند و روزه بگیرند سپس نسبت به آنچه خدا یا رسول انجام می دهند، اعتراض کنند که چرا طور دیگری انجام ندادند یا در دلشان این امر را احساس بکنند، با همین حد اعتراض قلبی شان از توحید و اخلاص خارج و مشرک می شوند.
 
در این جا بحث تهدید نیست بلکه می خواهد بیان کند اگر قلبی نسبت به خدا و ولی او اعتراضی دارد حتما برای خود ترازویی دارد که سبک و سنگین می کند و می گوید پیامبر این جا اشتباه کردند و ... باید دید این ترازو از کجا آمده از طرف خدا یا نفس؟ اگر از طرف خدا بود که با کار رسول خدا مخالفت نداشت؛ پس معلوم است که ترازویی در وجود خود گذاشته و با آن کارهای رسول خدا را سبک و سنگین می کند. در حالی که ترازو خود ولی خداست؛ چنانچه پیامبر ص نیز فرمودند: «عَلِيٌّ مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَهُ وَ الْحَقُّ يَدُورُ حَيْثُمَا دَارَ عَلِي»(3)
 
«الحق مع علی» بالاتر از «علی مع الحق» است. «علی مع الحق» یعنی علی علیه السلام به تعبیری با حضرت حق است و از خدا جدا نمی شود در حالی که «الحق مع علی» یعنی همه ی حقوق فرع بر علی ع می شوند و هر حقی بعد از او در کائنات است بر محور او می چرخد.
 
حال کسی که ترازو می گذارد که چرا حضرت علی علیه السلام در جنگ صفین این کار را کردند یا این دستور را دادند و ... ، از ایمان فاصله دارد و مشرک است ولو شرکش خفی و قابل بخشش است ولی همین شرک مانع قرب اوست.
 
بعد حضرت این آیه را فرمودند: «فَلاَ وَ رَبِّكَ لاَ يُؤْمِنُونَ حَتَّى يُحَكِّمُوكَ فِيمَا شَجَرَ بَيْنَهُمْ ثُمَّ لاَ يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ وَ يُسَلِّمُوا تَسْلِيماً»(نساء/65)؛ به پروردگار تو قسم که آنان مؤمن حقیقی نخواهند بود، مگر آن که تو را در آنچه نزاع دارند به داوری بپذیرند سپس از حکمی که کرده ای در وجودشان هیچ دلتنگی و ناخوشایندی احساس نکنند و به طور کامل تسلیم شوند. سپس حضرت فرمودند: بر شما باد که مقام تسلیم را در خودتان ایجاد کنید.
 
باز در روایتی دیگر داریم که «قَالَ أَبُو جَعْفَرٍ ع قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ أَ تَدْرِي مَنْ هُمْ قُلْتُ أَنْتَ أَعْلَمُ قَالَ قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الْمُسَلِّمُونَ إِنَّ الْمُسَلِّمِينَ هُمُ النُّجَبَاءُ فَالْمُؤْمِنُ غَرِيبٌ فَطُوبَى لِلْغُرَبَاءِ»(4) یعنی حضرت در تفسیر آیه «قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ»(مؤمنون/1)؛ می فرمایند: آیا می دانی این مؤمنینی که به فلاح رسیده اند چه کسانی هستند؟ فرمود شما بهتر می دانید فرمود مؤمنینی که در مقام تسلیم محض هستند، دیگر به فلاح رسیده اند و در مقام نجبا هستند، بعد حضرت فرمودند: مسلم یعنی کسی که در مقام تسلیم ولی خداست، در دنیا غریب است و همه دنبال دیگران هستند.
 
اما روایت دیگر اینکه «عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ سَمِعْتُهُ يَقُولُ مَنْ سَرَّهُ أَنْ يَسْتَكْمِلَ الْإِيمَانَ كُلَّهُ فَلْيَقُلِ الْقَوْلُ مِنِّي فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ قَوْلُ آلِ مُحَمَّدٍ فِيمَا أَسَرُّوا وَ مَا أَعْلَنُوا وَ فِيمَا بَلَغَنِي عَنْهُمْ وَ فِيمَا لَمْ يَبْلُغْنِي»(5) راوی می گوید از امام صادق علیه السلام شنیدم: کسی که خوشحال می شود و دوست می دارد که تمام ایمان در او به کمال برسد، حرف و رأیش این باشد که «فَلْيَقُلِ الْقَوْلُ مِنِّي فِي جَمِيعِ الْأَشْيَاءِ قَوْلُ آلِ مُحَمَّدٍ» حرف من در تمام امور حرف اولیای معصوم علیهم السلام است در آنچه که از علمشان آشکار نکردند و آنچه آشکار کردند و در آنچه به من رسیده باشد یا نرسیده باشد.
 
بنابر این روایت اگر کسی واقعا نظرش چنین تابع امام معصوم شد که بگوید هر چه امام گفت در رابطه با هر موضوعی، حرف من هم همان است سخن دیگری ندارم؛ یعنی از خودش اظهار رأی نکند تا ببیند رأی امام در امور چیست، به مقام استکمال در ایمان می رسد.
 
اما در روایتی دیگر فرمود «عَنْ زَيْدٍ الشَّحَّامِ عَنْ أَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع قَالَ قُلْتُ لَهُ إِنَّ عِنْدَنَا رَجُلًا يُقَالُ لَهُ كُلَيْبٌ فَلَا يَجِي ءُ عَنْكُمْ شَيْ ءٌ إِلَّا قَالَ أَنَا أُسَلِّمُ فَسَمَّيْنَاهُ كُلَيْبَ تَسْلِيمٍ قَالَ فَتَرَحَّمَ عَلَيْهِ ثُمَّ قَالَ أَ تَدْرُونَ مَا التَّسْلِيمُ فَسَكَتْنَا فَقَالَ هُوَ وَ اللَّهِ الْإِخْبَاتُ قَوْلُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ- إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلَى رَبِّهِمْ..»(6) زید شحام از امام صادق علیه السلام نقل می‌کند که به امام گفتم شخصی نزد ماست که اسمش کلیب است، هر چه از شما به او می رسد می گوید من تسلیمم، به طوری که ما به او می گوییم کلیب تسلیم. حضرت برایش درخواست رحمت کرد و بعد فرمود: «أَ تَدْرُونَ مَا التَّسْلِيمُ» می دانید تسلیم چیست؟ تسلیم مقام انکسار و اخبات و محبت همراه با خشوع است.
 
بعد این آیه را بیان کردند: «إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَ أَخْبَتُوا إِلَى رَبِّهِمْ...»(هود/23). مخبتین که آیه آنان را توصیف می کند کسانی هستند که در مقام تسلیم هستند و به مقام اخبات و انکسار و خشوع حب رسیده اند.
 

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات

دانلود سریال خارجی

دانلود فیلم ایرانی

دانلود فیلم خارجی

دانلود فیلم و سریال