ساعتی با یک تکاور ارتش در خرمشهر ۵۹ (۲ عکس)


با دیگران به اشتراک بگذارید

ساعتی با یک تکاور ارتش در خرمشهر ۵۹

ما تکاوران نیروی دریایی هستیم. دوره‌های ویژه‌ای دیده‌ایم که در جنگ و مقابله با دشمن حضوری ناپیدا داشته باشیم و به گونه‌ای قدم برداریم که حتی سایه‌مان هم بر زمین نقش نبندد تا یکباره دشمن را سوپرایز سازیم.
تصویر و عکس شماره ۱ ⇩
تصویر و عکس ساعتی با یک تکاور ارتش در خرمشهر 59

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، تکاوران نیروی دریای ارتش مقتدر ایران از جمله یگان‌های حاضر در روزهای نخست جنگ هستند که در کنار سایر نیروها در روزهای مقاومت خرمشهر پنجه در پنجه دشمن بعثی انداختند و قادر بودند با شیوه‌های خاص ارتشی ضربه‌های جبران ناپذیری به دشمنی که آمده بود هفت روزه ایران را درو کند بزنند.

ماهیت رفتار ارتشی آن‌ها برگرفته از اصول جنگ شهری بود. آنها در هرجا که دشمن حاضر بود می‌رفتند و با روش‌های چریکی مانع از پیشروی سریع دشمن در مناطق شهری می‌شدند. در همین رابطه پای صحبت‌های یکی از تکاوران باتجربه نیروی دریایی نشستیم تا ضمن گوش سپردن به خاطرات او به مشق جنگ در خرمشهر توجه بکنیم.

این تکاور ارتشی می‌گوید:
« محمدحسین محیطی هستم. اصلیتم شمالی است و لاهیجان متولد شده‌ام. تا دبیرستان را در گیلان تحصیل کردم و از کلاس دهم به ملایر مهاجرت کردیم. پدرم کارمند وزارت کشور بود و مسئولیت‌های فرق می داری از قبیل بخشدار، فرماندار و شهردار داشت. به دلیل روحیه آزادگی‌ای که در قاموس پدرم بود، هرگاه ناملایماتی می‌دید و امکان داشت گرفتار برخی از مسئولین ارشدتر از خودش بشود که می‌خواستند کارهایی در راستای منافع شخصی خودشان به انجام برسانند، به واسطه دوستان آزاده‌ای که داشت محل خدمت خود را تغییر می‌داد و تن به کارهای نادرست نمی‌داد.

انشایم درباره کار ارتشی بود

مساله مهاجرت موجب شد که دیپلمم را از ملایر بگیرم. پس از آن جزو دوره پنجم سپاه دانش شدم و محل خدمتم نیز در روستایی به نام «دره میرزای سفلی» از توابع شهرستان کنگاور بود. خاطرات خوبی از آنجا برایم باقی مانده است. پس از سپاه دانش به عنوان آموزگار سپاهی نمونه به آموزش و پرورش رفتم و یک سال کار کردم. اما روحیه ارتشی داشتم و به این مسئولیت علاقه‌مند بودم. یادم می‌آید از سال سوم ابتدایی به نظامی‌گری علاقه‌مند بودم و در یکی از انشاهایم که در مورد شغل آینده‌ام بود من از انجام کار ارتشی نقل کرده بودم. بر همین اساس همان موقع که آموزگار بودم در آزمون وردی دانشکده افسری نیز آزمایش دادم و سال ۴۶ پذیرفته شدم. سه ساله دانشکده افسری را تمام کردم. از آنجایی که جزو سهمیه نیروی دریایی بودم به عنوان افسر به جزیره خارک رفتم و ۹ ماه در آنجا خدمت کردم.

دوره تکاوری را در انگلستان طی کردم

قرار بود پایگاه تکاوری منجیل آماده فعالیت بشود. بر همین مبنا یک سری از کارشناسان و مستشاران ارتشی انگلیس به ایران آمده بودند تا به آموزش و تعلیم نیروهای ایرانی ‌ توجه بکنند. آن زمان تعدادی از افسران ایرانی برای طی کردن دوره‌های ارتشی به خارج از کشور اعزام می‌شدند. من نیز جزو افسرانی بودم که پس از آموزش تربیت‌بدنی و هوش به انگلستان رفتم. اواخر سال ۵۰ به مدت یک سال و نیم دروه‌های تخصصی تکاوری و تفنگداری دریایی را در انگلیس سپری کردم. به دلیل دارم که ما دومین سری از نیروهای ایرانی بودیم که این دوره را می‌گذراندند.

مأموریت آموزش ۴۰۰ دریافر را داشتم

پس از آن به ایران بازگشتیم و به عنوان فرمانده دسته‌ای در پایگاه منجیل فعالیتم را آغاز کردم و تکاوران را در داخل آموزش دادیم. سه سال در منجیل خدمت کردم سپس به بوشهر رسانده شدم. سال ۵۷ که انقلاب به پیروزی رسید نیز در بوشهر بودم. سال ۵۹ هم که جنگ آغاز شد من فرمانده «گروهان ۳ » گردان تکاوران بوشهر بودم. پس از پیروزی انقلاب به صورت مأمور مدتی در تهران خدمت می‌کردم.

اواخر هفته دوم آغاز جنگ بود که از ستاد ارتش نامه‌ای بدستم رسید و مأموریت یافتم که ظرف مدت دو هفته در کوهک تهران به آموزش ۴۰۰ دریافر توجه بکنم. این دریافرها نیز در خارج از کشور دوره‌های تخصصی را طی کرده بودند اما به اندازه ما اطلاعات چندانی در مورد آموزش‌های رزمی، تکاوری و جنگیدن را نداشتند چرا که آنها تنها دوره‌های دریایی و ناوبری دیده بودند. در زمان رژیم پهلوی کشور به دلیل تجهیزاتی که پیش تهیه کرد کرده بودیم نیروهایی را به کشورهای دیگر اعزام کرده بودیم تا آموزش ببینند تا زمانی تجیزات تهیه شد نیروی متخصص داخلی داشته باشیم. این دریافرها نیز جزو همین افراد بودند اما پس از انقلاب این تجهیزات وارد کشور نشد و یک سری از افراد آموزش دیده بلاتکلیف مانده بودند.

تصویر و عکس شماره ۲ ⇩تصویر و عکس ساعتی با یک تکاور ارتش در خرمشهر 59
جمعی از تکاوران نیروی دریایی ارتش در خرمشهر

در همین راستا نیز بخش‌نامه آمده بود که این نیروهای آموزش دیده اخراج شوند.از طرفی هم ناخدا افضلی (فرمانده وقت نیروی دریایی ارتش) در کمیسیون جنگ خواست نیرو کرده بود چون ارتش و ستاد ارتش نیرو نداشتند. در این شرایط دریافرها بدون هماهنگی با ناخدا بهرام افضلی نامه‌ای را خدمت مقام معظم رهبری که آن زمان نماینده امام در شورای عالی پاسداری بودند تحویل دادند و ایشان هم افضلی را خواسته بودند و سؤال کرده بود ندکه چطور می‌گویید نیرو نداریم در حالی که ۴۰۰ دریافر در اختیار دارید؟! پس از این قضیه ناخدا افضلی دستور آموزش این نیروها را صادر کرد.

آینده‌نگری امام کشور را نجات داد

در روزهای نخست آغاز جنگ نوعی دستپاچگی در جذب نیرو شکل گرفته بود و مطرح نبود که آیا کسی تخصص دارد یا نه و حضور در صحنه نیروها در منطقه نبرد اولویت داشت چون از نظر علوم ارتشی ابهت حضور نیرو در منطقه خودش برای دشمن بازدارندگی دارد. اگر نیرویی در منطقه نبود کشور عراق مرزهای ایران را درو می‌کرد و سریع به دیگر شهرها می‌تاخت اما حضور نیروها این اجازه را نداد و برآورد هفت روزه اشغال ایران توسط دشمن را تا پایان جنگ ناکام گذاشت. کشور عراق نیز از نابسامانی‌های پس‌ از پیروزی انقلاب بهره برد و بر اساس تحلیل‌هایی که داشت در خوب ترین زمان به ایران هجوم کرد.

تبلیغات منفی نیز علیه ارتش ایجاب کرده بود که عده‌ای دم از انحلال ارتش بزنند. این عده اعتقاد داشتند که ارتش، شاهنشاهی است اما فرا رسنده گریه نکن امام خمینی در ۲۹ برج فروردین و رژه نیرهای ارتشی موجب شد که این نیرو باقی بماند و دید مردمان نسبت به ارتش عوض شود. ناملایماتی که در حق ارتش شده بود باعث می‌شد برخی از افراد آموزش دیده از ارتش طلاق گیرند. این در حالی بود که برای آموزش آنها بسیار هزینه شده بود.

می‌دانستیم کشور عراق هجوم خواهد کرد

جنگ به ما تحمیل شد. البته این تحمیل شدن از یک سال قبل شرایط مشخص بود که کشور عراق وضعیت تخاصمی نسبت به ایران دارد.این که اعلام می‌شود ما ارتشی‌ها بی‌خبر بودیم و سورپرایز شدیم درست نیست. اینکه انسان تا این حد بی‌خبر باشد و ناگهان کشوری به خاکش تجاوز کند و وارد شود بی‌شک برای آیندگان که می‌خواهند تاریخ کشور را بخوانند امکان می دارد شرم‌آور جلوه کند. افرادی که موضوع غافلگیری را عنوان می‌کنند به نظر من ارزش کشور ما و ارزش شناخت ارتشی متخصصان ارتشی ایران را زیر پرسش می‌برند.

اعلام وضعیت قرمز در فرودگاه

با توجه به شرایط موجود در آن زمان، آموزش دو هفته‌ای ما به دلیل حساسیت شرایط به دو روز ختم شد و برنامه‌ریزی کردیم که فعل و عملِ آموزش در منطقه جنگی با هم انجام شود. حتی وقت برای ساماندهی اولیه آن‌ها اندک بود چون این نیروها نیازمند تیپ و تفنگ و پوتین بودند. یادم می‌آید تفنگ‌هایی که به آنها دادیم جدید از جعبه بیرون آمده بود و گریس خورده بودند. قرار شد ساعت ۱۶ با چهار فرورند هواپیمای c130 از مهرآباد به سمت اهواز حرکت کنیم. به فرودگاه رفتیم اما پرواز به تأخیر خورد. به گونه‌ای که نخستین هواپیما شب از باند پرید. در همین ضمن به دلیل هجوم هواپیماهای دشمن، وضعیت قرمز اعلام شد و پرواز سه هواپیمای باقی مانده بار دیگر با تاخیر مواجه شد و ما باز هم به تالار فرودگاه بازگشتیم.

روایت نخستین مواجهه با جنگ و شهید

چون وضعیت خطرناک بود آن هواپیما مسیرش را عوض کرد و ساعت سه بامداد به اصفهان رسید. خوشبختانه یک روحانی این گروه را به شام فرا خوانده بود. در حالی که ما همچنان در تهران بدون شام مانده بودیم. پس از چندین ساعت مجدد سوار هواپیما شدیم. اگرچه بیان این وقایع راحت است اما همه این‌ها فاکتورهای موثر بر روحیه بودند. همین موارد موجب پریشانی و ایجاد استرس بودند. نیمه‌شب سوار هواپیما شدیم و صبح به فرودگاه اهواز رسیدیم. بسیار گرسنه بودیم و چیزی نداشتیم. در فرودگاه بوی بدی به مشامم رسید. اندیشیدم که بوی بد گاز زنی آب است. یکی از «ناوبان یاران» به نام مرحوم دکتر رضا ترکوندی که کرمانشاهی بود را به اسم صدا کردم و از او سؤال کردم: «بوی چیست؟» جواب داد: «نمی‌دانی چیست؟» اظهار بی‌اطلاعی کردم. گفت: «بیا بریم تا دلیلش را آگاهی بداری.»

من را درون هواپیمایی که چندین جعبه در آن بود برد.سؤال کردم:« این‌ها چه هستند؟» جواب داد: «پیکرهای شهدای دانشجوی دانشگاه افسری را درون این جعبه‌ها قرار داده‌اند. چون هوا گرم است بو کرده‌اند» بنابراین نخستین مواجه من با شهید و اصل جنگ در فرودگاه اهواز به این شکل رقم خورد. به رضا نقل کردم: «صدایش را درنیار مبادا روی روحیه بچه‌ها تاثیر قرار بدهد.»

به چنگال دشمن رفتیم

قرار بود ما از جاده اهواز به خرمشهر برویم. اما جاده اهواز خرمشهر آن روز توسط کشور عراق اشغال شد. یک هفته در لشکر ۹۲ زرهی اهواز ماندیم و به آموزش بچه‌ها توجه کردیم. سپس از طریق شادگان به ماهشهر فرا رسیدیم و مدتی در اردوگاه ای که به خارجی‌ها اختصاص داشت در ماهشهر ماندیم. آن‌جا بود که کادر تعلیمی تکاوران منجیل هم به ما ملحق شد. از آنجا فرماندهی کل واحدمان به ناخدا داریوش ضرغامی واگذار شد. آن زمان من ناوسروان بودم و او «ناخدا۲ » بود. اتوبوس آمد و به سمت آبادان رفتیم. نزدیک هشت کیلومتری آبادان بودیم که نیروی زیادی سمت راست جاده‌ای را که در آن حرکت می‌کردیم خاکبرداری می‌کرد.

گمان کردم که واحد توپخانه ما در حال آماده سازی محیط و استقرار است.به خرمشهر رسیدم. یاد ناخدا ناصر سارنگ بخیر؛ به او نقل کردم: «ناصر ما داشتیم می‌آمدیم متوجه شدم واحد تواپخانه‌مان هم آمده است. » خنده کرد و گفت:«چی میگی عراقی‌ها بودند!» زمانی این را شنیدم برای لحظه‌ای خشکم زد.عراقی‌ها از پل «مارد» گذشته بودند و در حال استقرار کنار جاده ماهشهر آبادان بودند. اگر روی جاده می‌آمدند همه ما را بدون گرفتاری اسیر کرده بودند. اما چون استقرار کامل نداشتند و خودشان کار انجام می‌دادند اولویت‌شان اسیر گرفتن نبود و مد نظر گرفتند که ما به شهر برویم و در تله آن‌ها بیفتیم.

واحدی که در اختیار داشتم را در همان کوهک تهران به سه گروه تقسیم بندی کرده بودم. هیچ کس را نمی‌شناختم. چندتا از بچه‌های درجه‌دار هم همراهم بودند. قرار بر این بود که ناوسروان رحمتی و ناوسربارن یزدان‌خواه به ما ملحق شوند. دریافرها یک ارشد به نام توکلی و یک معاون به نام عبدالله عزیزی که ورزشکار بود داشتند. با توجه به شناخت کمی که از بچه‌ها داشتم اهالی شمال، کُرد و متفرقه را در سه دسته تقسیم کردم. یزدان‌خواه را بر سرگروه شمالی‌ها گذاشتم. مسئول تهرانی‌ها رضا رحمتی و کردها و کرمانشاهی‌ها نیز خودم شدم.

یادم می‌آید در مسیری که به سمت خرمشهر می‌آمدیم یکی از دریافرها آهنگ حماسی «دایه دایه وقت جنگه..» و چندین آهنگ حماسی دیگر را می‌خواند. بی‌اختیار از چشم من اشک می‌آمد. در مقابلم دشمنی را می‌دیدم که به میهنم آمده است. به خرمشهر رفتیم و در باشگاه گلستان مستقر شدیم. در آن جا گاز زنی آب‌های پهن نیمکره‌ موجود بود. گاز زنی آب خوب ترین جان‌پناه بود و آنجا استراحت می‌کردیم. از همانجا نیز کارهای مقابله با دشمن را انجام می‌دادیم. فرمانده دسته زیر نظر من ناوبان عباسی بود که پس از مقاومت خرمشهر به شهادت رسید. تا آن زمان دشمن پادگان دژ و گمرک را گرفته بود و در حال ورود به شهر بود.

درسی که از خرمشهر گرفیتم

خبر می‌دادند که مثلا در مسجد جامع نیازمند نیرو هستیم و می‌رفتیم با دشمن مقابله می‌کردیم. نیرو کم بود و نمی‌توانستیم کامل در شهر پخش و مستقر باشیم. یک روز گذشته از سقوط خرمشهر ساعت ۱۰ صبح به شکل میکاپ و آرایش ارتشی همراه ناخدا ضرغامی قبل از پل فرمانداری پیاده شدیم و یگان‌ها میکاپ و آرایش ارتشی گرفتند. به شکل دشت‌بان برای پاکسازی حرکت کردیم. یادم می‌آید در خیابان طالقانی تعدادی ماشین و نفربر زرهی از اهواز به خرمشهر آمده بودند اما هنوز اسلحه‌ای برایشان نداشتیم. اما چون اضطرار بود و کشور عراق داشت می‌آمد که فرمانداری و مسجد جامع را بگیرد همان تجهیزات را با میکاپ و آرایش ارتشی حرکت دادیم. اکران بسیار ترسناکی داشتیم یک باره انتشار داده شدیم. عراقی‌ها عقب‌نشینی کردند و درون خانه‌ها رفتند.

در این‌جا باید به نکته‌ای اشاره کنم. اگر پس از فرار عراقی‌ها به منازل همان جا ایستاده بودیم دو حسن داشت. یکی اینکه خانه‌ها را خالی می‌کردیم و اسیر می‌گرفتیم. دوم هم تاکتیک کشور عراق این بود که می‌آمدند جلو و زمانی ما جلو می‌آمدیم توپخانه‌اش از پشت سر ما را می‌زد از سوی دیگر از مقابل نیز ما را هدف قرار می‌دادند.بنابر این اگر همان جا می‌ماندیم و دشمن را از منازل تخلیه می‌کردیم نیروهای بعثی روحیه‌شان را باخته بودند و فرایند سقوط خرمشهر به تاخیر اتفاق می‌افتاد.

پشت جسد همرزمانمان سنگر گرفتیم

با این حال ما حرکت کردیم و در آن جا در حلقه عراقی‌ها گیر افتادیم. آن‌ها بر ما مسلط شدند و از بالای منازل ما را می‌زدند. چندین نفر به شهادت رسیدند. متاسفانه شرایط و موقعیت به گونه‌ای بود که پشت همرزمان شهید عزیزمان سنگر گرفتیم. دشمن آتش زیادی بر سر ما می‌ریخت. در این شرایط برای لحظه‌ای فرصتی رقم خورد که هرکسی به سمت و سویی برود. من و حدودا هفت نفر دیگر به سمت دیوار ساختمان‌ها رفتیم. اما از هر دو طرف ما را می‌زدند برای همین مجبور شدیم که درون یکی از کوچه‌ها برویم این وضعیت ملتهب تا شب زمان برد.

آن شب ماه کامل بود و کوچه روشن بود. چون آموزش دیده بودم می‌دانستم باید سایه‌های‌مان هم از دشمن پنهان بماند. این موضوع را به دریافرها گوشزد می‌کردم تا به گونه‌ای حرکت کنند که سایه نداشته باشند. یکی از دریافرهای همراه ما خرمشهری بود. ما را به داخل کوچه‌ای برد. درون چندین خانه صدای صحبت می‌آید. از دریافر سؤال کردم آنها کی هستند اون با آن‌ها حرف زد. خودشان را افراد بومی نامیدند که تصمیم نداشتند از شهر بیرون روند. جلوتر رفتیم. دشمن تانک‌هایش را وارد شهر کرده بود و روشن قرار داده بودند و منتظر بودند که جلو فرا برسند اما چون نفری نداشتند حرکت نمی‌کردند و منتظر بودند.

در آن زمان من به فکر آموزش نیروهای همراهم بودم.پیشنهاد می‌کردم که در کوچه‌هایی بروید که ماه تیر چراق برق دارد چون احتمال بن‌بست بودنش پایین است.عمود بر خیابان منتهی بر یک شط به کوچه‌ای رفتیم. به این فکر نمی‌کردیم کجا می‌رویم. فقط هدف‌مان بیرون رفتن از آن مخمصه بود. در کوچه بالاتر ما دود تانک به هوا می‌رفت. در انتهای کوچه‌ای که مستقر شده‌ بودیم هم تانک‌های دشمن واقع بودند. در آنجا هم از بالای خانه‌ای به ما تیراندازی شد و باز گروه هشت نفره‌مان از هم فاصله پیدا کرد. حدود پنج نفر باقی ماندیم و سه نفر دیگر نمی‌دانستیم کجا رفته‌اند.

فهمیدم در مشت عراقی‌ها گیر افتاده‌ایم کاملا محاصره بودیم. همچنین متوجه شدم آنهایی که در خانه حرف می‌زندند و می‌گفتند که می‌خواهیم در خانه بمانیم نیز عراقی بودند و برای اینکه ما را گمراه کنند آن جواب را داده‌اند. دیگر مجال پیشروی نبود و باید عقب‌نشینی می‌کردیم. به یک کوچه «اِل» مانند رفتیم که گاز زنی آبش لجن داشت. در آن‌جا گیر افتاده بودیم. فلسفه جنگ‌های خانه به خانه بر این است که تعداد افراد اندک باشد. این موضوع موجب چالاکی اجرای نقش و عملیات خواهد شد اما تعداد ما کمی بیشتر بود.

تذکری که که جانمان را نجات داد

در فکر این بودم که چه راهی برای عقب‌نشینی برگزم چون در مکانی که مستقر بودیم هر سمتش یا به بیابان، یا نخلستان یا به عراقی‌ها ختم می‌شد. استرس بچه‌ها را در بر گرفته بود و در آن موقع که باید سکوت را رعایت می‌کردند شروع به اظهارنظر کردند. همهمه خفیفی برپا شده بود. خوشبختانه دو تا بسیجی در همین ضمن به ما ملحق شدند. یادم می‌آید یکی از آنها شکم بزرگی داشت. او از بچه‌های ما پرسید که این آقا کی هستش؟ بچه‌ها نقل کردند: «جناب محیطی فرمانده ما هستند.» بسیجی به نیروهای همراهم من گفت: «زمانی فرمانده دارید پس چرا حرف می‌زنید؟»

سخن این بسیجی برای من غیرمنتظره بود. با اینکه بچه‌های ما دوره دیده بودند اما آن بسیجی کاری کرد که همه سکوت کنند. این سکوت ما را نجات داد. ما برای چندین دقیقه کوتاه به دیوار چسبیدیم. داشتم به تفسیر شرایط می‌پرداختم که ناگهان سایه یک عراقی روی زمین نقش بست. او از بالای پشت بام ماه تیر هوایی شلیک کرد تا مطمئن شود پیرامون امن است. ما هیچ واکنشی نمایان نکردیم و فقط به دیوار چسبیده بودیم تا ما را نبیند.

شلیک گلوله «آرپی‌جی» به ستون نیروهای دشمن

پس از چندین دقیقه در همان خانه بواسطه ضربه پایی که عراقی‌ها به آن زدند گشوده شد. ستونی چندین نفره از نیروهای دشمن در حال جابجایی بودند. ترکاشوند «آر پی جی» زن ما بود و من یک قبضه سلاح کمری و «ژ۳» داشتم. دیگر همراهانم هم نارنجک انداز و سلاح دیگر همراهشان بود.عراقی‌ها گمان کرده بودند که ما رفته‌ایم. دو مرتبه از ترکاشوند سؤال کردم: «می‌بینی؟» گفت: «آره.» آنقدر هیجان داشتیم که حواسم به آتش عقبه «آرپی‌جی» نبود. با وجود اینکه خودم آن را آموزش داده بودم. صورت به صورت ترکاشوند بودم که شلیک کرد. خوشبختانه گلوله «آرپی‌جی» عمل کرد و گروه عراقی را منهدم کرد. خیابان روشن شد و جیغ و داد عظیمی بالا گرفت.

اما من از این طرف احساس کردم که وارد جهنم شدم. چون آتش عقبه به دیوار پشت سرم خورده بود و به سمت من باز گشته بود. احساس کردم سرم پریده است. برای همین در یک آن دست به سرم کشیدم و متوجه شدم هنوز زنده‌ام و سر در بدن دارم. فرصت برای اینکه بخواهم درد را احساس کنم نبود فقط باید در آن شرایط جانمان را نجات می‌دادیم.

پس از این صدای انفجار دشمن چندین انفجار کور به انجام رساند که بواسطه آن باز هم دسته پنج نفره ما کاهش یافت. دو نفر باقی مانده بودیم و دیگران را گم کردیم. من و توکلی با هم بودیم. به درون کوچه‌ای رفتیم اما حدود ۱۰ مرتبه به ۱۰ متر خیز می‌داشتیم و پا شدیم که مبادا ترکشی به ما اصابت کند. دیوارها کاهگلی و بلند بودند و اگر دیواری فرو می‌ریخت زیر آوار له می‌شدیم. در یکی از خیز برداشتن‌ها متوجه شدم که ما سه نفر شدیم. فرصت نبود زیاد دقت کنم که چه کسی است. زمانی ایستادم متوجه شدم که یک سگ ولگرد از ترس به ما پناه آورده است و آن سگ دقیقا از روی غریزه مانند ما روی شکم استراحت کرده بود.این لحظه بسیار برای من جالب و آزرده کننده بود .

خرمشهر سقوط کرد

آن شب خرمشهر شهدای زیادی داد و روز بعدش سقوط کرد. ما از پل خرمشهر آبادان عبورکردیم. حدودا هر ۲۰ متر به ۲۰ متر روی پل می‌خوابیدیم و حرکت می‌کردیم تا بتوانیم از مهلکه نجات کشف کنیم. ما آن شب قادر نبودیم به مقر باز گردیم. با توکلی در آن سوی پل، عبداله عزیزی و چندین دریافر را دیدم که درون مغازه‌ای جان‌پناه گرفته بودند. آنقدر خسته و پریشان بودیم که در همان مغازه حدود دو ساعت استراحت کردیم.ساعت حدود ۶ صبح بود. با آتش دشمن بیدار شدیم. دشمن چتری از آتش را روی سر شهر می‌ریخت.

در شرایط جنگی‌ می‌شود عیار مردانگی را سنجید

یادم می‌آید یک جیپ کنار خیابان بود که بچه‌ها آن را روشن کردند با آن به باشگاه گلستان رسیدیم. چون شب بازنگشته بودیم شایعه شده بود که ما شهید شده‌ایم. از قرار معلوم ناخدا ابوطالب ضرب‌علیان که از دوستان عزیز من است شنیده بود شهید شده‌ام. دلواپس شده بود. از شهید عباسی سؤال کرده بود که محیطی کجاست و چی شد؟ آنها نقل کرده بودند که رفته بودند داخل یک کوچه. ضرب‌علیان در آن شرایط خطرناک همراه عباسی از آبادان سوار ماشین شده بودند و از پل خرمشهر گذشته بودند و آمده بودند خرمشهر و تا کوچه‌ای که بودیم رفته بود، گمان می‌کرد امکان می دارد مجروح شده باشم. این موضوع را او خودش به من نقل نکرد که به دنبالم آمده است. دیگران نقل کردند. خیلی صمیمی بودیم اما این فداکاریش را پوشانید. در جنگ رفتار و عملکردهایی را شاهدیم که می‌شود به واسطه آن عیار معرفت شجاعت مقاومت را همنوعان و دوستانمان را سنجید. جنگ آینه تمام نمای شخصیت افرادی است که در شرایط عادی خوبند اما امکان می دارد در شرایط بحرانی جز خودشان به فکر کس دیگری نباشند.

در پایان گفته‌هایم می‌خواهم برای تمام ملت ایران آرزوی خوشبختی داشته باشم چرا که جهانیان پس از پیروزی انقلاب اسلامی اخبار و مطالب بسیاری راست و دروغ شنیده‌اند. در همین شرایط است که فعالیت شما خبرنگاران جوان موجب می‌شود تا آنها با ماهیت عمده ایران آشنایی پیدا بکنند و متوجه شوند که انقلاب مردمان ایران هدفدار و متکی بر نیروی جوان بوده است. شما جوانان همواره تحول‌آفرین هستید و این تکاپوی شما موجب می‌شود تا ما کهنسالان آرامش داشته باشیم.

منبع: ایسنا

*******************

نگارنده : دل انگيز خ.

حماسه و مقاومت در بخش اخبار سايت سرزه

بیت انتخابی از دیوان حافظ :

دوستان جان داده‌ام بهر دهانش بنگريد
««« »»»
کو به چيزی مختصر چون باز می‌ماند ز من

ساعتی با یک تکاور ارتش در خرمشهر ۵۹ (۲ عکس)

TT / 291 — TP / 8%

با دیگران به اشتراک بگذارید

[ منبع این خبر سایت سرزه می باشد. ]

در صورتی که در خبر منتشر شده تخلفی مشاهده میکنید و یا نیاز به ارتباط با مسئول سایت جوونی | جدیدترین اخبار روز ایران و دنیا دارید روی این قسمت کلیک کنید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات

دانلود سریال خارجی

دانلود فیلم ایرانی

دانلود فیلم خارجی

دانلود فیلم و سریال