روی شانه های خود چه چیزهایی جابجا می کنید؟


با دیگران به اشتراک بگذارید

روی شانه های خود چه چیزهایی حمل می کنید؟

تصویر و عکس روی شانه های خود چه چیزهایی جابجا میکنید؟

قصه های پند یاد گیر

کشاورز تهیدستی برغاله‌ای را از شهر تهیه کرد. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز می‌گشت، تعدادی از اوباش شهر اندیشیدند که اگر بتوانند بزغاله آن فرد از بگیرند می‌توانند برای خود ضیافت بگیرند و از خوردن گوشت جدید آن بزغاله صفا بکنند. اما به چه صورت می‌توانند این کار را عملی کنند؟ مرد روستایی قوی و درشت هیکل بود و این اوباش ضعیف نمی‌توانستند و نمی‌خواستند که به صورت فیزیکی درگیر شوند. برای همین اندیشیدند و بر آن شدند که از یک حقه بهره گیرند.

زمانی مرد روستایی داشت شهر را ترک می‌کرد یکی از آن اوباش جلوی او آمد و گفت: «سلام، صبح بخیر» و مرد روستایی هم در پاسخ به وی سلام کرد. بعد آن ولگرد به بالا نگاه کرد و گفت: «چرا این سگ را بر روی شانه‌هایت حمل می‌کنی؟»

مرد روستایی خنده کرد و گفت: «دیوانه شده‌ای؟ این سگ نیست! این یک بز است.»

ولگرد گفت: «نه اشتباه می‌کنی، این یک سگ است و اگر با این جاندار بر روی دوش وارد روستا شوی مردمان فکر می‌کنند که دیوانه شده‌ای.»

مرد روستایی به حرف‌های آن ولگرد خنده کرد و به راه خود ادامه داد. در راه برای اطمینان خود، پاهای بز را لمس کرد و خیالش راحت شد که جاندار روی دوشش بزغاله است. در پیچ بعدی اوباش دوم وارد عمل شد و دوباره سخنان دوست اوباش خود را تکرار کرد. مرد روستایی خنده کرد و گفت: «آقا این بزغاله است و نه یک سگ.»

ولگرد گفت: «چه کسی به تو نقل کرده است که این بزغاله است؟ به نظر می‌رسد کسی سر تو کلاه قرار داده باشد. این یک بز است؟» و به راهش ادامه داد.

روستایی بز را از دوشش پایین آورد تا ببیند موضوع چه است؟ اما آن قطعاً یک بزد بود. فهمید هر دو نفر اشتباه می‌کردند اما به وحشت افتی در وجودش افتاد که شاید دچار توهم شده است. آن مرد همانطور که داشت به سمت روستای خود برمی‌گشت نفر سوم را دید که گفت: «سلام، این سگ را از کجا خریده‌ای؟»

مرد روستایی دیگر شهامت نداشت تا نقل بکنید که این یک بز است. برای همین گفت: «آن را از شهر خریده‌ام.»

مرد روستایی بعد از طلاق گرفتن از نفر سوم، به وحشت افتی وجودش را گرفته بود. با خود فکر کرد که شاید خوب تر باشد این جاندار را با خود به روستا نبرد چرا که شاید نکته سرزنش قرار بگیرد. اما از طرفی برای تهیه کرد آن جاندار پول داده بود. در همین وقت که دودل بود، اوباش چهارم از راه رسید و به مرد روستایی گفت: «عجیب است! من تا به حال کسی را ندیده‌ام که سگ را بر روی دوش خود جابجا کند. نکند فکر می‌کنی که این یک بز است؟»

مرد روستایی دیگر واقعاً نمی‌دانست که این جاندار بز است و یا یک سگ. برای همین ترجیح داد خود را از شر آن جاندار خلاص کند. پیرامون را نگاه کرد و دید کسی نیست. بز را که فکر می‌کرد دیگر سگ است آنجا ول کرد و به روستا برگشت. ترجیح داد از پول خود بگذرد تا اینکه اهالی روستا او را دیوانه خطاب کنند. با این حقه اوباش‌ها قادر بودند بز را به آسانی و بدون هیچ گونه چالش تصاحب کنند.

شما روی شانه‌های خود چه چیزهایی حمل می‌کنید؟ آیا به آنها باور دارید؟ به چه صورت به آن باور رسیده‌اید؟

—ضمن تشكر از حسن انتخاب شما ،لطفا نظرات خود را در انتهاى صفحه براى ما بنويسيد—

گردآوری توسط : بيدار ث.

داستانهای خواندنی در بخش سرگرمی سايت سرزه

بیت انتخابی از دیوان حافظ :

چو در دست است رودی خوش بزن مطرب سرودی خوش
««« »»»
که دست افشان غزل خوانيم و پاکوبان سر اندازيم

روی شانه های خود چه چیزهایی جابجا می کنید؟

TT / 78 — TP / 14%

با دیگران به اشتراک بگذارید

[ منبع این خبر سایت سرزه می باشد. ]

در صورتی که در خبر منتشر شده تخلفی مشاهده میکنید و یا نیاز به ارتباط با مسئول سایت جوونی | جدیدترین اخبار روز ایران و دنیا دارید روی این قسمت کلیک کنید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات

دانلود سریال خارجی

دانلود فیلم ایرانی

دانلود فیلم خارجی

دانلود فیلم و سریال