پایانی بر دروغ بزرگ "مذاکره در کربلا"/ آیا امام حسین(ع) قصد مذاکره با یزید را داشت؟ / آیا کربلا و عاشورای امام حسین(ع) درس تعامل و مذاکره است؟


گروه معارف رجانیوز- مصطفی امیری*: واقعه کربلا و نهضت عظیم امام حسین، همواره در خطر تحریف دشمنان و نیز مدعیان دین مداری بوده است. از جمله این تحریفات، تغییر گفتمان "هیهات من الذلۀ" امام حسین به گفتمان "مذاکره و سازش" با دشمن می باشد، امری که چند صباحی است، ترویج می شود. و تنها مستمسک این گروه، صرف ملاقات و دیدار امام حسین و عمرسعد، می باشد که برخی تلاش داشته و دارند تا این دیدار را به عنوان یک مذاکره دوستانه و توافق جامع، معرفی نمایند. اما ماجرا به اینجا نیز ختم نمی شود و مدافعان گفتمان مذاکره، پا را از این نیز فراتر گذاشته و اخیرا، مدعی درخواست و پیشنهاد مذاکره امام حسین با یزید، نیز شدند. موضوعی که در طول تاریخ اسلام، بی سابقه است و هدف قیام امام حسین را لغو و چنین وانمود می کند که گویی امام بعد از سرباز زدن از بیعت با یزید، در میانه راه، به اشتباه خویش آگاه شده و از اینرو، موضوع مذاکره با یزید را در آخرین مرحله و در کربلا، مطرح فرمودند. در این نوشتار، به بررسی ادعای مذاکره امام حسین با دشمن، پرداخته و با استناد به سیره و رفتار امام، خط بطلانی بر این گفتمان، کشیده خواهد شد.

 

آیا کربلا و عاشورای امام حسین، درس تعامل و مذاکره بود؟

 

واقعه کربلا و نهضت عظیم امام حسین، همواره در خطر تحریف دشمنان و نیز مدعیان دین مداری بوده است. از جمله این تحریفات، تغییر گفتمان "هیهات من الذلۀ" امام حسین به گفتمان "مذاکره و سازش" با دشمن می باشد، امری که چند صباحی است، ترویج می شود. و تنها مستمسک این گروه، صرف ملاقات و دیدار امام حسین و عمرسعد، می باشد که برخی تلاش داشته و دارند تا این دیدار را به عنوان یک مذاکره دوستانه و توافق جامع، معرفی نمایند.

 

مذاکره در کربلا و دیدگاه سروش محلاتی

 

این سخن و گفتمان که امام حسین(ع) حاضر به سازش و مذاکره شده بود، پیشتر، نیز مطرح و چنین بیان شده بود که: "درس کربلا، درس تعامل سازنده و مذاکره بود"[1]، اما ماجرا به اینجا نیز ختم نمی شود و مدافعان گفتمان مذاکره اخیرا، مدعی درخواست و پیشنهاد مذاکره امام حسین با یزید، نیز شدند. موضوعی که در طول تاریخ اسلام، بی سابقه است و هدف قیام امام حسین را لغو و چنین وانمود می کند که گویی امام بعد از سرباز زدن از بیعت با یزید، در میانه راه، به اشتباه خویش آگاه شده و از اینرو، موضوع مذاکره با یزید را در آخرین مرحله و در کربلا، مطرح فرمودند.

 

اخیرا و توسط آقای سروش محلاتی، در ایام محرم و عاشورای حسینی، با استناد به کتب تاریخی و نه سخن و سیره اهل بیت، ادعای مذاکره در کربلا، مجددا مطرح و سعی گردید، رنگ و لعاب علمی نیز به آن داده شود. حتی، ایشان پا را از این نیز فراتر گذاشته و مدعی تمایل و پیشنهاد مذاکره امام حسین با یزید، نیز شدند:

 

"... در دهه ‌های اخیر گویا علمای ما، خجالت می‌کشند، بگویند که امام حسین(ع) قصد مذاکره داشت ... امام حسین، می‌دانست، یزید انعطاف پذیر‌تر از عبیدالله است و راحت‌تر می‌تواند با او کنار بیاید ... این تحلیل که گفته می‌شود امام حسین (با عمرسعد)، ملاقات کردند نه مذاکره؛ و اخطار و موعظه اخلاقی دادند، شاهد تاریخی ندارد، بلکه شاهد عکس هم دارد." سپس وی در ادامه بیان خویش و ادعای طرح مساله مذاکره در کربلا، نتیجه می گیرد که امام حسین، قصد جنگ نداشته، بلکه قصد بازگشت را داشته است.[2]

 

ادعای سروش بر تقدم صلح با حکومت بر جنگ در سیره امام حسین

 

آقای سروش در گفتاری، چنین ادعا می کند که از دیدگاه امام حسین، صلح با حکومت بنی امیه بر جنگ، تقدم و اصالت داشته و امام حسین از ابتدا قصدی برای مبارزه و قیام علیه حکومت یزید را نداشته است:

 

"به هر حال به لحاظ سلوک اخلاقی، اول صلح است و بعد جنگ. در سیره اباعبدالله الحسین(ع) نیز همین نکته دیده می شود. امام حسین(ع) برای جنگیدن، حرکت نکرده بود. بله! حضرت برای امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت جد خود حرکت کرد."[3]

 

با این توصیف، همگان، نیک می دانند که زندگی امام حسین، تنها به کربلا، محدود نمی شود. بلکه زندگی و قیام امام حسین، از اواخر حکومت معاویه آغاز و در محرم 61 هجری، به اوج می رسد. بنابراین صرف استناد به ملاقات امام با عمرسعد در محرم، نمی توان نتیجه گرفت که امام، صلح و مذاکره را بر جنگ و قیام با حکومت یزید، اصالت بخشیده بودند. گویا آقای سروش، تنها به یک قطعه از سریال عظیم زندگی امام حسین، التفات داشته اند و از اینرو، دچار خطا در فهم، شده اند. البته، هرچند بخش دوم و پایانی گفتار آقای سروش، صحیح و مبتنی بر سخن امام حسین، می باشد، لکن، آیا ادعای صلح، با واقعیات تاریخی نیز منطبق است؟؛ خیر، زیرا، تاریخ چنین عنوان می دارد که امام حسین، مترصد مرگ معاویه و آغاز قیام علیه حاکمیت یزید، بوده است:

 

إنّي لَأَرجو أن يَكونَ رَأيُ أخي رَحِمَهُ اللّهُ فِي المُوادَعَةِ، ورَأيي في جِهادِ الظَّلَمَةِ رُشدا وسَدادا، فَالصَقوا بِالأَرضِ وأخفُوا الشَّخصَ، وَاكتُمُوا الهَوى، وَاحتَرِسوا مِنَ الأَظِنّاءِ ما دامَ ابنُ هِندٍ حَيّا.[4]

من اميد دارم كه رأى برادرم در صلح، و رأى من در جهاد با ستمگران، استوار باشد. پس، حركتى نكنيد، خود را پنهان و قصدتان را پوشيده بداريد و خود را از شكّ جاسوسان، مصمون نگه دارید تا اینکه معاویه، بمیرد.

 

حتی فراتر از این، امام حسین در گفتاری دیگر، و در اواخر حکومت معاویه که وی برای فرزند خویش، یزید در حال اخذ بیعت بود، جهاد با ظالمین و حکومت بنی امیه را رسما اعلام و افتخار خویش عنوان می فرمایند:

 

إنّي أرجو أن يُعطِيَ اللّهُ أخي عَلى نِيَّتِهِ في حُبِّهِ الكَفَّ، وأن يُعطِيَني عَلى نِيَّتي في حُبّي جِهادَ الظّالِمينَ.[5]

من اميد مى برم كه خداوند به برادرم براى نيّتِ دوست داشتن صلح، و به من براى نيّت دوست داشتن جهاد با ستمگران و ظالمین زمان خویش (حکومت بنی امیه)، پاداش دهد.

 

البته گمان نرود كه امام حسن و امام حسين عليهماالسلام، با هم اختلاف نظر داشته اند؛ بلكه تصميم هر دو امام، بر اساس مقتضيات زمان بود. امام حسين عليه السلام در این سخن خویش، بر اين نكته پا مى فشرد كه تفاوت عملكرد ائمه، تابع شرايط مختلف در زمان هاى متفاوت می باشد.

 

و نیز امام حسین، بعد از مرگ معاویه و آغاز حکومت یزید نیز بر جنگ، پافشاری کردند، امام هنگام حضور در مکه و در مسیر حرکت به سمت عراق، درپاسخ ابن عباس، چنین می فرماید:

 

وقَد وَجَبَ عَلَيَّ المَسيرُ لِقِتالِ أعداءِ اللّهِ. فَبَكَى ابنُ عَبّاسٍ، وقالَ: واحُسَيناه.[6]

و بر من واجب است كه به جنگ دشمنان خدا بروم. پس ابن عبّاس گريست و گفت: واى از مصيبت حسين!

 

حال، با این توصیف، چگونه است که آقای سروش، ادعا می کنند که: "امام حسین(ع) برای جنگیدن، حرکت نکرده بود" در حالیکه خلاف این مطلب در تاریخ، گزارش شده است؟

 

حتی، امام بعد از مرگ معاویه و هنگام شروع اخذ بیعت اجباری برای حکومت یزید، صریحا حکومت اسلام را حق خاندان رسول الله می داند و بر "عدم بیعت با یزید تا ابد"، پافشاری می کند:

 

أنّي لا اُبايِعُ لَهُ أبَدا؛ لأَِنَّ الأَمرَ إنَّما كانَ لي مِن بَعدِ أخِي الحَسَنِ عليه السلام، فَصَنَعَ مُعاوِيَةُ ما صَنَعَ، وحَلَفَ لِأَخِي الحَسَنِ عليه السلام أنَّهُ لا يَجعَلُ الخِلافَةَ لِأَحَدٍ مِن بَعدِهِ مِن وُلدِهِ، وأن يَرُدَّها إلَيَّ إن كُنتُ حَيّا ، فَإِن كانَ مُعاوِيَةُ قَد خَرَجَ مِن دُنياهُ ولَم يَفِ لي ولا لأَِخِي الحَسَنِ عليه السلام بِما كانَ ضَمِنَ فَقَد وَاللّهِ أتانا ما لا قِوامَ لَنا بِهِ. اُنظُر ابا بَكرٍ أنّى اُبايِعُ لِيَزيدَ، ويَزيدُ رَجُلٌ فاسِقٌ مُعلِنُ الفِسقِ، يَشرَبُ الخَمرَ ويَلعَبُ بِالكِلابِ وَالفُهودِ، ويُبغِضُ بَقِيَّةَ آلِ الرَّسولِ، لا وَاللّهِ لا يَكونُ ذلِكَ أبَدا.[7]

هرگز با يزيد، بيعت نمى كنم؛ چرا كه حكومت، پس از برادرم حسن، حقّ من است. معاويه هر چه خواست كرد، با اين كه براى برادرم حسن، سوگند ياد كرده بود كه پس از خود، خلافت را به كسى از فرزندانش نسپارد و چنانچه من زنده بودم، به من باز گردانَد. حال اگر معاويه از دنيا رفته و به عهد خود با من و برادرم حسن، وفا نكرده، ـ به خدا سوگند ـ با ما كارى كرده كه ما را توان تحمّلش نيست. اى ابو بكر ! من با يزيد، كه فسق و فجورش آشكار است، شراب مى خورد، سگباز و بوزينه باز است و با خاندان پيامبر، دشمنى مى كند، بيعت كنم؟! به خدا سوگند ، هرگز بيعت نمى كنم.

 

حال چگونه است که امام با قطعیت می فرمایند: هرگز با یزید بیعت نمی کنم اما آقای سروش، با استناد به نامه دروغین عمرسعد، مدعی می شوند که امام درصدد این بود که با یزید نیز مذاکره کند؟

 

و اما استناد آقای سروش به بخشی از وصیت امام حسین به برادری خویش، محمد بن حنفیه، و به فراموش سپردن بخشی دیگر، شایسته مقام علمی ایشان نیست. وی در سخن خویش، به هدف قیام امام حسین اشاره، اما از ادامه حدیث و بازگو کردن سخن امام، چشم پوشی می کنند:

 

"بله! حضرت برای امر به معروف و نهی از منکر و اصلاح امت جد خود حرکت کرد."[8]

 

وَ إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ النَّجاحِ وَ الصَّلاحِ فى اُمَّةِ جَدّى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، اُريدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ أنهى عَنِ المُنكَر

 

لکن آقای سروش، بهتر است به ادامه جمله معروف امام حسین نیز توجه کنند که امام در ادامه می فرمایند:

 

وَ أسيرَ بِسيرَةِ جَدّى مُحَمَّدٍ صلى الله عليه و آله، وَ سيرَةِ أبى عَلىِّ بنِ أبى طالِبٍ.[9]

و به سیره جدم حضرت محمد و سیره پدر خویش امام علی بن ابیطالب، رفتار نمایم.

 

حال سوالی که مطرح می شود و مدافعین گفتمان مذاکره باید بدان پاسخ دهند، اینکه: آیا با پذیرش فرض حامیان مذاکره امام حسین با دشمن و قبول شروط حاکمیت یزید، عمل به هدف امام حسین یعنی رفتار و عمل حکومت بر طبق سیره و سنت پیامبر و سیره امام علی، وجود داشت؟ آیا حکومت یزید، به این امر راضی می شد؟ آیا اصولا، عمل به سنت پیامبر و سیره امام علی، با پذیرش بیعت و مذاکره با یزید، سازگار بود؟ مضاف بر اینکه، اگر امام حسین، قصد مذاکره داشت، این ادعا، با ادامه سخن آقای سروش که همانا هدف امام، امر به معروف و خروج بر علیه حاکمیت یزید، بود، نیز منافات دارد.

 

بنابراین، با مجموع آنچه که ذکر شد، شالوده فکری آقای سروش، مبنی بر اراده امام حسین، برای صلح با حکومت بنی امیه و مذاکره با شخص فاسق و مشروب خواری چون یزید، فرو می ریزد و شاهدی تاریخی بر این امر، استوار نیست. و بر فرض محال، نیز اگر در کتب تاریخی، شواهدی نیز بر این مدعا یافت میشد، که چنین نیست، ساخته و پرداخته حاکمیت آن زمان و اقدامات عمرسعد، می باشد که نه تنها با "اهداف قیام امام حسین"، منافات دارد و در ادامه به تفصیل، ذکر خواهد شد، بلکه اصحاب امام، خلاف آن را نیز گزارش کرده اند و در تاریخ، نیز ثبت شده است.

 

ملاقات امام حسین و نامه عمرسعد به ابن زیاد مبنی بر پذیرش مذاکره امام حسین با یزید

شایعه دروغین پذیرش مذاکره امام حسین با یزید

 

در ملاقات امام حسین با عمرسعد، که گویا در شب عاشورا و در وسط دو لشکر، شکل گرفت، مواردی قابل ذکر است:

 

مقدمه اول: ملاقات امام حسین با عمرسعد، ملاقات خصوصی بود و کسی نیز نمی شنید و از محتوای گفتگو بین عمرسعد و امام حسین، آگاه نبود: فَانكَشَفنا عَنهُما بِحَيثُ لا نَسمَعُ أصواتَهُما ولا كَلامَهُما.

 

مقدمه دوم: اما با این حال، در زبان و افواه مردم، چنین شایع شد که امام در ملاقات با عمرسعد، درخواست مذاکره با یزید را نیز مطرح کرده است: تَحَدَّثَ النّاسُ فيما بَينَهُما ظَنّا يَظُنّونَهُ أنَّ حُسَينا عليه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: اُخرُج مَعي إلى يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ.

 

مقدمه سوم: نقل شده است که امام حسين عليه السلام فرمود: اِختاروا مِنّي خِصالاً ثَلاثا : إمّا أن أرجِعَ إلَى المَكانِ الَّذي أقبَلتُ مِنهُ، وإمّا أن أضَعَ يَدي في يَدِ يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ، فَيَرى فيما بَيني وبَينَهُ رَأيَهُ، وإمّا أن تُسَيِّروني إلى أيِّ ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمينَ شِئتُم، فَأَكونَ رَجُلاً مِن أهلِهِ، لي ما لَهُم، وعَلَيَّ ما عَلَيهِم .«يكى از سه پيشنهاد مرا بپذيريد: يا به همان جايى كه از آن جا آمده ام، باز گردم يا دستم را در دست يزيد بن معاويه بگذارم و ميان من و خود، حكم كند يا مرا به هر يك از مرزهاى مسلمانان كه مى خواهيد، بفرستيد و من هم مانند يكى از ساكنان همان جا مى شوم، با همان وظايف و حقوق».[10]

 

حال، سوالی مطرح میشود، چه کسانی، اقدام به پخش این شایعه دوم و اصرار برگنجاندن آن داشتند؟ آیا عمرسعد، خود چنین دروغی را منتشر کرده است؟ بعید به نظر می رسد، زیرا عمرسعد در نامه ارسالی خویش به ابن زیاد، به هیچ عنوان چنین پیشنهادی را به قول از امام مطرح نمی کند. پس آیا دستگاه و حاکمیت بنی امیه، نقش اصلی در گسترش این شایعه، ایفا کرد؟ چه شواهدی می توان بر آن، اقامه کرد؟

 

دقیقا، می توان سرنخ شایعه را در ادامه نقل کتاب تاریخ الطبری، جستجو و شناسایی کرد. زیرا، در نامه عمرسعد به ابن زیاد، چنین عنوان می شود:

 

تاريخ الطبري عن حسّان بن فائد بن بكير العبسيّ :أشهَدُ أنَّ كِتابَ عُمَرَ بنِ سَعدٍ جاءَ إلى عُبَيدِ اللّهِ بنِ زِيادٍ وأنَا عِندَهُ، فَإِذا فيهِ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، أمّا بَعدُ، فَإِنّي حَيثُ نَزَلتُ بِالحُسَينِ بَعَثتُ إلَيهِ رَسولي، فَسَأَلتُهُ عَمّا أقدَمَهُ، وماذا يَطلُبُ ويَسأَلُ، فَقالَ: كَتَبَ إلَيَّ أهلُ هذِهِ البِلادِ وأتَتني رُسُلُهُم، فَسَأَلونِيَ القُدومَ فَفَعَلتُ؛ فَأَمّا إذ كَرِهوني، فَبَدا لَهُم غَيرُ ما أتَتني بِهِ رُسُلُهُم، فَأَنَا مُنصَرِفٌ عَنهُم.[11]

تاريخ الطبرىـ به نقل از حسّان بن فائد بن بُكَير عَبَسى : گواهى مى دهم وقتى نامه عمر بن سعد به عبيد اللّه بن زياد رسيد، من آن جا بودم. در آن، نوشته بود : «به نام خداوند بخشنده مهربان. امّا بعد، هنگامى كه بر حسين عليه السلام فرود آمدم، پيكم را به سوى او فرستادم و از كار و مقصود و خواسته اش، جويا شدم. او گفت: اهالى اين سرزمين، به من نامه نوشته اند و فرستادگان آنها نزد من آمده، از من خواسته اند كه بيايم و من، آمده ام؛ امّا اكنون، اگر آمدن مرا خوش نمى دارند و از تصميمى كه فرستادگانشان برايم آورده بودند، منصرف شده اند، من نيز باز مى گردم».

 

همانطور که ملاحظه می کنید، هیچ سخنی از پذیرش بیعت با یزید توسط امام در نامه ارسالی عمرسعد به ابن زیاد، مشاهده نمی شود. بلکه، برعکس، این نماینده حکومت بنی امیه (ابن زیاد) است که در نامه خویش به عمرسعد، دستور میدهد که حتما باید در محتوای ملاقات های عمرسعد با امام حسین، گزینه پذیرش بیعت با یزید، نیز گنجانده شود:

 

فَلَمّا قُرِئَ الكِتابُ عَلَى ابنِ زِيادٍ قالَ: ... وكَتَبَ إلى عُمَرَ بنِ سَعدٍ: بِسمِ اللّهِ الرَّحمنِ الرَّحيمِ، أمّا بَعدُ ، فَقَد بَلَغَني كِتابُكَ، وفَهِمتُ ما ذَكَرتَ، فَاعرِض عَلَى الحُسَينِ أن يُبايِعَ لِيَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ هُوَ وجَميعُ أصحابِهِ، فَإِذا فَعَلَ ذلِكَ رَأَينا رَأيَنا، وَالسَّلامُ.[12]

هنگامى كه نامه را براى ابن زياد خواندند، گفت : اكنون كه چنگال هايمان در او فرو رفته استاميد نجات دارد؛ ولى هيچ راه گريزى نيست. آن گاه عبيد اللّه بن زياد، به عمر بن سعد، نوشت : «به نام خداوند بخشنده مهربان . امّا بعد، نامه ات به من رسيد و آنچه را گفتى، فهميدم . به حسين، پيشنهاد بده كه خودش و همه يارانش با يزيد، بيعت كنند. چون چنين كرد، تصميم خود را مى گيريم . والسّلام»

 

حتی این موضوع به عنوان یک شایعه در بین مردم و نقل قول در افواه مردم، پخش می گردد تا فراگیر شود:

 

فَتَحَدَّثَ النّاسُ بِذلِكَ، وشاعَ فيهِم مِن غَيرِ أن يَكونوا سَمِعوا مِن ذلِكَ شَيئا ولا عَلِموهُ.[13]

مردم، اين نقل قول ها را مى گويند و ميان آنان، رواج و شایع يافته است، بدون آن كه چيزى از محتوای ملاقات بین امام و عمرسعد، را شنيده باشند و يا دانسته باشند.

 

بنابراین، آنجا که به دروغ و از قول امام، پیشنهاد می شود که: حاضرم دستم را در دست یزید بگذارم. در حالیکه هیچ سخنی از این موضوع، در نامه ارسالی عمرسعد برای ابن زیاد، مشاهده نگردید؛ ردپای حکومت یزید و ابن زیاد، مشاهده میشود و آنچه که این دیدگاه را تقویت می کند، ادعای مذاکره با یزید به عنوان یکی از مفاد ملاقات، در هر دو مورد، (در زبان و افواه مردم و هم در نامه ارسالی ابن زیاد به عمرسعد)، مشترک است و این ظن را تقویت می کند، که منشا شایعه، حاکمیت بنی امیه و شخص ابن زیاد، می باشد که قبل از آغاز جنگ، اقدام به شایعه پراکنی و سخن دروغ نموده اند. زیرا حاکمیت بنی امیه و ابن زیاد، به خوبی می دانند که از یک طرف عمرسعد، از ابتدا قصد جنگ با حسین بن علی را ندارد (فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أيُّهَا الأَميرُ! إن أرَدتَ أن تُعفِيَني مِن قِتالِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ فَافعَ) و به دلیل حب دنیا و حکومت ری، به اجبار و تهدید به مرگ (ان لم تقاتل القوم، ان یضرب عنقک) به جنگ فرزند پیامبر آمده است و از طرفی، امام حسین نیز به دفعات و متعدد، عدم بیعت با یزید را به عنوان خط قرمز خویش، معرفی کرده است (أنّي لا اُبايِعُ لَهُ أبَدا / مِثلى لا يُبايِعُ لِمِثلِهِ / الخِلافَةُ مُحَرَّمَةٌ عَلى آلِ أبى سُفيانَ و ...).

 

شاهد بر تقویت این دیدگاه و جنگ روانی و شایعه حکومت قبل از آغاز جنگ بین لشکر عمرسعد و اصحاب امام حسین، سخن طلایی "عقبۀ بن سمعان" می باشد که شاه کلید اصلی ختم غائله پذیرش بیعت امام با یزید می باشد که نقشه دشمن را حداقل برای آینده و برای ثبت در تاریخ، برملا و رسوا ساخت:

 

عَن عُقبَةَ بنِ سِمعانَ قالَ : صَحِبتُ حُسَينا، فَخَرَجتُ مَعَهُ مِنَ المَدينَةِ إلى مَكَّةَ، ومِن مَكَّةَ إلَى العِراقِ، ولَم اُفارِقهُ حَتّى قُتِلَ، ولَيسَ مِن مُخاطَبَتِهِ النّاسَ كَلِمَةٌ بِالمَدينَةِ ، ولا بِمَكَّةَ، ولا فِي الطَّريقِ، ولا بِالعِراقِ، ولا في عَسكَرٍ إلى يَومِ مَقتَلِهِ إلّا وقَد سَمِعتُها. ألا وَاللّهِ، ما أعطاهُم ما يَتَذاكَرُ النّاسُ وما يَزعُمونَ؛ مِن أن يَضَعَ يَدَهُ في يَدِ يَزيدَ بنِ مُعاوِيَةَ، ولا أن يُسَيِّروهُ إلى ثَغرٍ مِن ثُغورِ المُسلِمينَ، ولكِنَّهُ قالَ : دَعوني فَلَأَذهَبُ في هذِهِ الأَرضِ العَريضَةِ حَتّى نَنظُرَ ما يَصيرُ أمرُ النّاسِ.[14]

عُقبَة بن سَمْعان نقل كرد كه: همراه حسين عليه السلام بودم و با او از مدينه به مكّه، و از مكّه به عراق آمدم و تا هنگام شهادتش از او جدا نشدم و كلمه اى با مردم، چه در مدينه، چه در مكّه، چه در راه، چه در عراق و چه در ميان لشكر تا روز شهادتش، سخن نگفت، جز آن كه من، آن را شنيدم. بدانيد كه ـ به خدا سوگند ـ ، حسين عليه السلام، آنچه را كه مردم مى گويند و مى پندارند، به آنان، واگذار نكرد. حسین، نه گفت كه [مى خواهد] دست در دست يزيد بن معاويه بگذارد، و نه خواست كه او را به مرزى از مرزهاى مسلمانان بفرستند؛ بلكه فرمود: «مرا وا بگذاريد كه در اين زمين پهناور بروم تا ببينم كه كار مردم ، به كجا مى انجامد».

 

مولف کتاب تذکرۀ الخواص از علمای اهل سنت، نیز مضمون همین مطلب را تایید می کند.[15]

 

از اینرو، آنچه که به نقل از مجاهد بن سعید و صقعب بن زهیر در کتاب تاریخ طبری، نقل شده است[16]، برخلاف نقل طبری از ابی مخنف می باشد و همگان می دانند که نقل ابی مخنف، از اعتبار بیشتری نسبت به دیگران، برخوردار است. و همین نقل طبری از ابومخنف در کتب شیعی همچون کتاب المناقب ابن شهر آشوب[17] نیز منعکس شده است.

 

اما در کتاب الارشاد شیخ مفید، محتوای نامه ابن زیاد به عمرسعد، مطابق نقل از مجاهد بن سعید و صقعب بن زهیر در کتاب تاریخ طبری، می باشد که پیشنهاد مذاکره امام حسین با یزید، نیز در آن گنجانده شده است.[18]

 

از اینرو، دو دیدگاه مطرح می شود: دیدگاه اول، که مطابق نقل ابی مخنف در کتاب طبری و کتاب دلائل الامامۀ میباشد و در آن هیچ خبری از سخن امام مبنی بر پذیرش مذاکره با یزید، مشاهده نمی شود؛ و دیدگاه دوم مطابق نقل مجاهد و صقعب در کتاب طبری و کتاب الارشاد شیخ مفید است که به تمایل امام به مذاکره با یزید، اشاره شده است؛ لکن در ابتدای امر و موقتا و به دلیل تعارض اقوال، هر دو دیدگاه، تساقط کرده و به سخنان امام حسین بعد از ملاقات و گفتگو با عمرسعد، مراجعه می شود؛ زیرا بیان امام حسین حجت شرعی می باشد و نه نامه ابن زیاد و عمرسعد. آنگاه یکی از این دو دیدگاه که مطابق با سیره و سخن امام حسین، می باشد، به عنوان رای نهایی و قول صحیح، انتخاب می شود.

 

امام حسین، در سخنرانی اول روز عاشورا و بعد از گفتگو با عمرسعد، چنین بیان می دارد:

 

لا وَاللّهِ! لا اُعطيكُم بِيَدى إعطاءَ الذَّليلِ، وَ لا أفِرُّ فِرارَ العَبيدِ.[19]

نه، به خدا سوگند! من دست ذلّت به شما نمى دهم و همانند بردگان، نمى گريزم.

 

و امام حسین در سخنرانى دوم خود در روز عاشورا، نیز فرمودند:

 

ألا وَ إنَّ الدَّعِىَّ ابنَ الدَّعِىِّ قَد رَكَزَ بَينَ اثْنَتَين: بَينَ السِّلَّةِ وَ الذِّلَّةِ، وَ هَيهاتَ مِنَّا الذِّلَّةُ! يِأبَى اللّهُ لَنا ذلِكَ وَ رَسولُهُ وَ المُؤمِنونَ، وَ حُجورٌ طابَت، وَ حُجورٌ طَهُرَتْ، وَ أُنوفٌ حَمِيَّةٌ، وَ نُفوسٌ أبِيَّةٌ، مِن أنْ تُؤثَرَ طاعَةُ اللِّئامِ عَلى مَصارِعِ الكِرامِ.[20]

بدانيد كه بى نَسَبِ پسر بى نَسَب، مرا ميان دو چيز، مخيّر كرده است: شمشير و جنگ و [تن دادن به] ذلت خوارى؛ و خوارى، از ما دور است! خدا و پيامبرش و مؤمنان و دامن هاى پاك و پاكيزه و دل هاى غيرتمند و جان هاى بزرگْ منش، اين را بر نمى تابند كه فرمانبَرى از فرومايگان، بر مرگ شرافتمندانه، ترجيح داده شود.

 

گویی امام حسین، بعد از گفتگو و ملاقات با عمرسعد، چنین متوجه شده اند و به گونه ای صحبت می‏فرمایند که دو راه پیش روی ایشان، قرار داده شده است: پذیرش شروط ذلت بار حکومت یزید و یا جنگ و شهادت و هیهات من الذلۀ؛ این سخنان و احادیث فوق، به روشنی ادعای ابن زیاد و ادعای احتمالی عمرسعد در نامه به ابن زیاد مبنی بر پذیرش بیعت با یزید را کاملا زیر سوال می برد. حال، آقای سروش، باید پاسخ دهند که چگونه برای اثبات ادعای واهی خویش، به سخن و نامه عمرسعد در کتب تاریخی استناد جسته و سخن صریح امام حسین در احادیث فوق را نادیده می گیرند؟ و آیا برای وی، سخنان امام حسین بعد از گفتگو با عمرسعد، حجت است یا ادعا و نامه عمرسعد به ابن زیاد؟

 

بنابراین با انضمام سخن امام حسین و مقایسه بین دو دیدگاه، متوجه می شویم که دیدگاه اول یعنی وجود شایعه در بین مردم، صحیح و با سیره و سخن امام، نیز مطابقت دارد؛ حتی در نقلی دیگر و در کتاب مقتل الحسین خوارزمی از علمای اهل سنت، به صراحت به نصیحت و اندرز امام حسین به عمرسعد، اشاره و امام به وی پیشنهاد می دهد که به ایشان بپیوندد و لشکر یزید را رها کند:

 

فَقالَ الحُسَينُ عليه السلام لِابنِ سَعدٍ : وَيحَكَ ! أما تَتَّقِي اللّهَ الَّذي إلَيهِ مَعادُكَ ؟ أتُقاتِلُني وأنَا ابنُ مَن عَلِمتَ يا هذا؟ ذَر هؤُلاءِ القَومَ وكُن مَعي.[21]

امام حسين به ابن سعد گفت : «واى بر تو! آيا از خدايى كه بازگشتت به سوى اوست، پروا نمى كنى؟ اى مرد! آيا با من مى جنگى، در حالى كه مى دانى من، فرزند چه كسى هستم؟ اين قوم را وا گذار و با من باش.

 

بنابراین، از مجموع آنچه ذکر شد، خط بطلانی بر ادعای تمایل مذاکره امام با یزید، که اخیرا و توسط آقای سروش محلاتی، مطرح گردیده و مبنی بر این است که، "امام حسین، می‌دانست، یزید انعطاف پذیر‌تر از عبیدالله است و راحت‌تر می‌تواند با او کنار بیاید"، کشیده می شود. و امید است، این شخصیت علمی، قدر خویش را دانسته و همواره در مدار سخنان اهل بیت، مشی فرمایند. البته، گویا آقای سروش محلاتی، در جایی دیگر، متوجه اشتباه خویش گردیده و گفتار قبلی خویش را تصحیح و به باور غلط خویش، با دیده شک و تردید، نگریسته اند:

 

"البته برخی از اصحاب حضرت، این نکته را تکذیب کردند که حضرت فرموده باشند من حاضرم به شام بروم و با یزید بن معاویه مصالحه کنند. بخصوص این مورد از نظر تاریخی مورد تردید است."[22]

 

شخصیت شناسی عمر سعد

 

 و اما هرچند توضیحات فوق، بنظر می رسد کافی باشد اما برای پی بردن به دروغ دستگاه بنی امیه مبنی بر پذیرش امام حسین برای مذاکره با یزید، و نیز سعی و تلاش امام برای هدایت عمرسعد، ناگزیر باید ابتدا به معرفی شخصیت عمرسعد، اشاره ای گذارا، شود:

 

عمرسعد از آینده خبر داشت

 

عمرسعد، از مدت ها پیش و توسط امام علی از آینده خویش آگاه بود:

 

قالَ عَلِيٌّ عليه السلام لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ: كَيفَ أنتَ إذا قُمتَ مَقاما تُخَيَّرُ فيهِ بَينَ الجَنَّةِ وَالنّارِ، فَتَختارُ النّارَ؟[23]

على عليه السلام به عمر بن سعد فرمود: تو در چه حالى هستى، هنگامى كه در دوراهىِ بر گُزيدن بهشت يا دوزخ، قرار مى گيرى و دوزخ را بر مى گزينى؟

 

بنابراین، وی از ابتدا شقی نبوده بلکه در زمره خواص دنیازده بوده و از اینرو، امام سعی و تلاش کرد که با وی اتمام حجت کند اما عمرسعد با اختیار خویش، جهنم را برگزید؛ شاهد بر این امر، امتناع اولیه وی از پذیرش جنگ با امام حسین، بوده است ولی وقتی به اصرار ابن زیاد، مواجه شد، مهلت خواست و آنگاه بین امارت ری و جنگ با حسین، محبت دنیا و حکومت ری را برگزید:

 

جَمَعَ [ابنُ زِيادٍ] أصحابَهُ  وقالَ: أيُّهَا النّاسُ! مَن مِنكُم تَوَلّى قِتالَ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ وَلِيَ وِلايَةَ أيِّ بَلَدٍ شاءَ؟ فَلَم يُجِبهُ أحَدٌ بِشَيءٍ. قالَ: فَالتَفَتَ إلى عُمَرَ بنِ سَعدِ بنِ أبي وَقّاصٍ، وقَد كانَ عُمَرُ بنُ سَعدٍ قَبلَ ذلِكَ بِأَيّامٍ قَد عَقَدَ لَهُ عُبَيدُ اللّهِ بنُ زِيادٍ عَقدا ووَلّاهُ الرَّيَّ ودَستَبى، وأمَرَهُ بِحَربِ الدَّيلَمِ، فَأَرادَ أن يَخرُجَ إلَيها، فَلَمّا كانَ ذلِكَ اليَومُ أقبَلَ عَلَيهِ ابنُ زِيادٍ، فَقالَ: اُريدُ أن تَخرُجَ إلى قِتالِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ، فَإِذا نَحنُ فَرَغنا مِن شُغُلِهِ سِرتَ إلى عَمَلِكَ إن شاءَ اللّهُ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أيُّهَا الأَميرُ! إن أرَدتَ أن تُعفِيَني مِن قِتالِ الحُسَينِ بنِ عَلِيٍّ فَافعَ ! فَقال: قَد أعفَيتُك، فَاردُد إلَينا عَهدَنَا الَّذي كَتَبناهُ لَكَ، وَاجلِس في مَنزِلِكَ نَبعَثُ غَيرَكَ. فَقالَ لَهُ عُمَرُ: أمهِلنِي اليَومَ حَتّى أنظُرَ في أمري. قالَ: قَد أمهَلتُكَ.[24]

ابن زياد، يارانش را گِرد آورد و گفت: اى مردم! چه كسى جنگيدن با حسين بن على عليه السلام را به عهده مى گيرد و من هم فرماندارىِ هر جايى را كه بخواهد ، به او بدهم؟ هيچ كس به او پاسخى نداد. ابن زياد ، به عمر بن سعد بن ابى وقّاص ، توجّه كرد كه چند روز پيش، فرمان حكومت رى و دَستَبى را برايش صادر كرده و فرمان جنگ با ديلم را به او داده بود و قصد راه افتادن به سوى آن جا را داشت . چون چنين شد ، به او رو كرد و گفت: مى خواهم كه به سوى جنگ با حسين بن على عليه السلام بروى ، و چون ما از گرفتارىِ او آسوده شديم، به سوى فرماندارى خود مى روى ، إن شاء اللّه ! عمر به او گفت: اى امير ! اگر مى توانى كه مرا از جنگ با حسين بن على عليه السلام معاف دارى، معاف دار! ابن زياد گفت: تو را معاف داشتم. فرمانى را كه [براى حكومت] برايت نوشته بوديم ، به ما باز گردان و در خانه ات بنشين تا كسى جز تو را روانه كنيم ! عمر به او گفت: پس امروز را به من، مهلت بده تا در كارم بينديشم. ابن زياد گفت : به تو مهلت مى دهم.

 

سرانجام وی با چهار هزار نفر به سمت کربلا حرکت کرد و فردای روز رسیدن امام به کربلا (یعنی سوم محرم)، وی نیز به آنجا رسید.[25] تا اینکه در روز ششم محرم، با ملحق شدن لشکر اعزامی شمر و دیگر افراد به کربلا، مجموع تعداد لشکر یزید به بیش از بیست هزارنفر رسید.[26]

 

هرچند عمرسعد، در کربلا و هنگام اولین رویارویی با امام، بر حقانیت امام حسین و جهنمی بودن قاتل وی، تاکید میکند، لکن در نهایت حب دنیا، مانع از پذیرش سخن و کلام امام می شود:

 

إنّي ـ وَاللّهِ ـ أعلَمُهُ يا بُرَيرُ عِلما يَقينا ، أنَّ كُلَّ مَن قاتَلَهُم وغَصَبَهُم عَلى حُقوقِهِم فِي النّارِ لا مَحالَةَ ، ولكِن وَيحَكَ يا بُرَيرُ ! أتُشيرُ عَلَيَّ أن أترُكَ وِلايَةَ الرَّيِّ فَتَصيرَ لِغَيري ؟ ما أجِدُ نَفسي تُجيبُني إلى ذلِكَ أبَدا.[27]

به خدا سوگند، من ، اين را به يقين مى دانم كه هر كس با آنان بستيزد و حقّشان را غصب كند، ناگزير ، در دوزخ خواهد بود ؛ امّا واى بر تو ، اى بُرَير! آيا نظرت اين است كه فرماندارى رى را رها كنم تا به كسى جز من برسد ؟ ! در خود نمى بينم كه بتوانم از اين مُلك ری، در گذرم .

 

با همه این توصیفات، بعد از این نیز، عمر بن سعد همچنان به دنبال این بود که کار وى با حضرت سیدالشهداء به جنگ و خونریزى نکشد، بنابراین، وی نماینده‌اى را به سوى امام فرستاد و نماینده ابن سعد از امام میپرسد: چرا به این سرزمین آمده‌اى؟ و حضرت سیدالشهداء نیز در نهایت احترام به فرستاده پاسخ می دهند:

 

کَتَبَ اِلَىَّ اَهْلُ مِصْرِکُمْ هذا اَنْ اَقْدِمَ، فَاَمّا اِذْ کَرِهُونِی فَاَنَا اَنْصَرِفُ عَنْهُمْ.

مردمان شهر شما به من نامه نوشتند و مرا دعوت کرده‌اند و اگر از آمدن من ناخشنودند بازخواهم گشت!

 

عمرسعد از پاسخ امام حسین، خوشحال می شود و می گوید:

 

إنّي لَأَرجو أن يُعافِيَنِي اللّهُ مِن حَربِهِ وقِتالِهِ [28].

امیدوارم خداوند مرا از جنگ با حسین نجات بدهد.

 

این چندمین مرحله ای است که عمرسعد از عدم جنگ با امام حسین، خشنود است، لکن این خوشحال چند روزی بیشتر، تداوم نمی یابد.

 

آغاز اندرز و نصیحت عمر سعد

 

بعد از این امام حسین، در شب عاشورا و در میان دو لشکر، عمر بن سعد را احضار می کنند. متن گفت‌وگوهاى امام و عمر بن سعد، هم دلالت مى‌کند که امام در مقام انذار، روشنگرى و اتمام حجت با ابن سعد گفت‌وگو کردند؛ کلام امام حسین، خطاب به عمرسعد با واژه «ویلک» آغاز میشود: «وَیلَکَ یابْنَ سَعْد اَما تَتَّقِی‌الله الَّذِی اِلَیهِ مَعادُکَ؟ اَتُقاتِلُنِی وَ اَنَا ابْنُ مَنْ عَلِمْتَ؟ ذَرْ هوُلاءِ الْقَوْمَ وَ کُنْ مَعی، فَاِنَّهُ اَقْرَبُ لَکَ اِلَى‌الله تَعالى؛ واى بر تو اى پسر سعد! آیا از خدایى که بازگشت تو به سوى اوست، نمى‌ترسى؟ آیا با من وارد جنگ مى‌شوى در حالى که مى‌دانى من فرزند چه کسى هستم. این جماعت را رها کن که اگر با ما باشى به خدا نزدیک شده‌اى».خود ابن سعد هم انگیزه امام را مى‌شناخت و عبارت‌هاى ایشان را درک مى‌کرد ولى بین حب دنیا و آخرت گرفتار شده بود، لذا پاسخ داد: خانه ام را ویران می کنند؟! امام فرمود: «اَنَا اَبْنیها لَکَ؛ من بهتر از آن را براى تو مى‌سازم». ابن سعد در حالی که درمانده بود گفت اموالم را مصادره مى‌کنند. امام کریمانه فرمودند: «اَنَا اُخْلِفُ عَلَیکَ خَیراً مِنْها مِنْ مالِی بِالْحِجاز» من از اموال خودم در حجاز، با بهتر از آنها براى تو جبران مى‌کنم». ابن سعد گفت: نگران خانواده‌ام هستم، سلامت آنها به مخاطره خواهد افتاد. امام فرمودند من سلامتی انها را تضمین می کنم. لکن امام دانستند در پایان امیدى به هدایت عمر سعد نیست لذا با نگاهى تاسف‌آمیز و عبارتى تکان‌دهنده فرمود: مالَکَ، ذَبَحَکَ‌الله عَلى فِراشِکَ عاجِلا، وَ لا غَفَرَ لَکَ یوْمَ حَشْرِکَ، چه بلایى سر تو آمده است، خدا جانت را در بستر بگیرد و آمرزش او مشمول حال تو نشود. «فَوَاللّهِ اِنِّی لاَرْجُوا اَلاّ تَاْکُلَ مِنْ بُرِّ الْعِراقِ اِلاّ یسیراً؛ به خدا سوگند! من امید دارم که از گندم عراق، جز مقدار ناچیزى، نخورى».[29]

 

در واقع، خیرخواهی و اتمام حجت امام حسین با عمرسعد در کربلا، همچون خیرخواهی و اتمام حجت امام علی برای زیبر در جنگ جمل، بود و اگر هدف مذاکره بود، پس چرا امام حسین در پایان، عمرسعد را نفرین نمود؟ بنابراین، قصد امام حسین از مذاکره با عمر سعد برای رسیدن به یک تفاهم و تعامل نبوده، بلکه برای اتمام حجت و هدایت بوده است که در نهایت، عمرسعد، نیز نپذیرفت و امام حسین نیز او را نفرین کرد.

 

بنابر آنچه که در بخش ملاقات امام حسین و عمرسعد، به تفصیل بیان کردید، دیدگاه صحیح و قرائت رسمی شیعه از گفتگوی امام حسین، همین جملات فوق است، لکن قرائت رسمی روحانیون درباری و جیره خوار حکومت بنی امیه، گزارش های دیگری را نیز بدان افزوده اند که متاسفانه در برخی از کتب شیعی نیز سرایت کرده و شگفت آنکه، با اینکه راوی و ناقل این گفتمان، نیز عمرسعد، فرمانده لشکر یزید، می باشد اما با این حال، توسط برخی از شیعیان نیز، به این قرائت برای تقویت گفتمان سیاسی خویش، استناد جسته می شود. لکن همانگونه که بیان شد، علاوه بر مخالفت آن با سخن و سیره امام حسین، حتی برخی از مورخین اهل سنت، نیز بر نادرستی آن، تاکید کرده اند:

 

قَد وَقَعَ في بَعضِ النُّسَخِ ، أنَّ الحُسَينَ عليه السلام قالَ لِعُمَرَ بنِ سَعدٍ : دَعوني أمضي إلَى المَدينَةِ أو إلى‏ يَزيدَ، فَأَضَعُ يَدي في يَدِهِ، ولا يَصِحُّ ذلِكَ عَنهُ، فَإِنَّ عُقبَةَ بنَ سِمعانَ قالَ : صَحِبتُ الحُسَينَ عليه السلام مِنَ المَدينَةِ إلَى العِراقِ، ولَم أزَل مَعَهُ إلى‏ أن قُتِلَ، وَاللَّهِ، ما سَمِعتُهُ قالَ ذلِكَ.[30]

 

تذكرة الخواصّ : در برخى نسخه‏ها آمده است كه حسين عليه السلام به عمر بن سعد فرمود : «يا بگذاريد كه به مدينه باز گردم، يا نزد يزيد بروم و دست در دستش بگذارم» . اين، سخن درستى نيست؛ زيرا عُقبَة بن سَمْعان ، گفته است : من از مدينه تا عراق، همراه حسين عليه السلام بودم و همواره تا هنگام شهادتش، او را همراهى كردم؛ امّا - به خدا سوگند - ، اين سخن را از او نشنيدم.

 

عمرسعد در رقابت با شمر زمان خویش

 

روز نهم محرم ـ روز تاسوعا ـ شمر بن ذی الجوشن همراه چهار هزار نفر به سرزمین کربلا وارد شد.[31] او حامل نامه‌ای از سوی عبیدالله بن زیاد خطاب به عمر بن سعد بود، در این نامه، ابن زیاد از ابن سعد خواسته بود یا امام حسین(ع) را مجبور به پذیرش بیعت کند و یا با او بجنگد، عبیدالله همچنین در این نامه عمر بن سعد را تهدید کرد که اگر از فرمان او سرباز زند از لشکر کناره بگیرد و مسئولیت آن را به شمر بن ذی الجوشن واگذار می‌کند و حتی عمرسعد، تهدید به مرگ شد[32]، از اینرو، ابن سعد با خواندن نامه، به شمر گفت: «فرماندهی لشکر را به تو واگذار نخواهم کرد، من در تو شایستگی این کار را نمی‌بینم پس خود این کار را به پایان خواهم رساند، تو فرمانده پیاده‌ نظام لشکر باش.[33] و به همین دلیل عمرسعد، روز عاشورا گفت: شاهد باشید اولین تیر به سمت امام حسین (ع) را من پرتاب کردم.

 

پایان عمرسعد و عبرت سازش امروز

 

امام حسین، گرچه می دانستند در کربلا شهید می شوند ولی برای اتمام حجت و عبرت در تاریخ، با عمرسعد ملاقات کردند و به وی، پیشنهاداتی داشتند کردند ولی عمرسعد به دلیل رقابت با شمر و نامه ابن زیاد، اصرار داشت که حضرت با یزید بیعت کنند اما حضرت نپذیرفتند و شهادت را بر بیعت با یزید مقدم کردند. بنابراین، نه تنها مذاکره و بیعت با دشمن در قاموس زندگی سراسر افتخار سالار شهیدان امام حسین، نمی گنجد، بلکه اگر تنها شخصی در کربلا، قائل به مذاکره بود، شخص عمر سعد بود و بس. وی گمان میکرد، با نوشتن نامه و همراهی با شایعه دستگاه بنی امیه از محتوای ملاقات خویش با امام حسین، می تواند عبیدالله بن زیاد را فریب دهد و یا این احتمال که وی متوهم بود که می تواند با نسبت دادن دروغ بزرگی به نام "

[ منبع این خبر سایت رجا می باشد. ]

در صورتی که در خبر منتشر شده تخلفی مشاهده میکنید و یا نیاز به ارتباط با مسئول سایت جوونی | جدیدترین اخبار روز ایران و دنیا دارید روی این قسمت کلیک کنید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات

دانلود سریال خارجی

دانلود فیلم ایرانی

دانلود فیلم خارجی

دانلود فیلم و سریال