فرقش را شکافتند و گفتند: «قتلنا الخمینی»!


24 مهر ماه، سالروز شهادت روحاني آزاده حجت الاسلام والمسلمين «محمدحسن شریف طبع» معروف به «شریف قنوتی» است.

 

به گزارش تابناک، در دفتر تاریخ پرشکوه انقلاب اسلامی، گمنامان و بی نشانان بسیارند؛ بزرگ مردانی که نشان در بی نشانی دارند و شیرمردانی که مخلصانه زندگانی خویش را وقف خدمت به خلق و انسانیت کردند و فارغ از هیاهوی سیاسی و دنیوی، تنها برای رضای خدا وارد عرصه مبارزه شدند. 

رادمردانی که با پایداری و ایثار در حفظ ارزش ها و تمامیت ارضی ایران اسلامی و ناکام گذاشتن دشمن در رسیدن به اهداف شوم خود، حماسه ای بزرگ آفریدند. حجت الاسلام والمسلمین شریف قنوتی، نخستین شهید روحانیت در دفاع مقدس، از شمار این گمنامان تاریخ انقلاب اسلامی است.
 

شريف قنوتي كيست؟

او نخستين روحاني مجروح و اسير جنگ تحميلي، نخستين روحاني شهيد دفاع مقدس، نخستين نماينده امام خميني(ره) كه در جنگ به شهادت رسيد، نخستين فرمانده شهيد جنگ هاي چريكي و پارتيزاني، تشكيل دهنده گروه هاي مسلح به امر امام خميني ـ رحمت الله عليه ـ در سال 1342، نخستين برگزار كننده تظاهرات در شهرستان بروجرد تا جايي كه به عنوان رهبر انقلاب بروجرد معرفي شد، نخستين تشكيل دهنده ستاد پشتيباني از جبهه هاي جنگ و حمايت از جنگ زدگان در بروجرد، نخستين ارسال كننده محموله هاي تداركاتي از بروجرد به مناطق جنگي به ویژه خرمشهر، نخستين گروه اعزامي از بروجرد به خرمشهر جهت دفاع ازشهر و نخستين گروه مدافع در خرمشهر به نام «لشكر الله اكبر» كه همراه برادران ارتشي و سپاهي به مدت 35 روز مقاومت كردند.


از تولد تا دوران مبارزه:

شهيد شريف قنوتي در سال 1313 در اروندكنار از توابع آبادان ديده به جهان گشود. در اطاعت از پدر و مادر، كم نظير بود. اهل دعا، قرآن و مناجات بود. پدرش شيخ محمود و عمويش شيخ عبدالله استاد اسلامي وقتي چنين ديدند او را به حوزه علميه آبادان فرستادند. 
 

 

دو سال در آن حوزه بود، سپس به بروجرد رفت و از اساتيد مجرب آن ديار بهره ها گرفت و از محضر مرحوم آيت الله العظمي حاج آقا حسين بروجردي استفاده کرد و سپس در قم رحل اقامت افكنده و در محضر امام خميني(ره) و مرحوم آيت الله العظمي گلپايگاني فقه و عرفان را آموخت و همزمان با تحصيل، مبارزه با ظلم را آغاز کرد تا جايي كه از ياران عالي قدر شهيد نواب صفوي گشت و در آن ايام در زندان اوين مدت شش ماه زنداني شد.
 

 
پس از شهادت نواب صفوي در مبارزه با طاغوت، به امام خميني ـ رحمت الله عليه ـ پيوست تا جايي كه او را به عنوان نواب ثاني لقب دادند و در ياري امام چنان ايستادگي كرد و پيروي نمود كه مي گفتند: شريف قنوتي در امام خميني ذوب شده است. منبرهايش كوبنده و حماسي بود. با كمال شهامت و شجاعت در منبرهايش شاه را مرجانه خطاب مي كرد و به او يزيدبن معاويه دوم مي گفت.    


نخستین پایه گذار جنگ های چریکی

شاید به جرأت بتوان گفت شهید شریف قنوتی، نخستین پایه گذار جنگ های چریکی در خرمشهر بود. در حالی که نیروهای مردمی با پیروی از دستور امام خمینی ـ رحمت الله ـ برای مقابله با دشمن و دفاع از انقلاب اسلامی و کیان کشور به طور داوطلب وارد خرمشهر می شدند، شهید شریف قنوتی با تشکیل گروه های چریکی، به آنها آموزش های خاص مقطعی می داد و آنها را در مکان های حساس خرمشهر مستقر می کرد. او با توجه به امکانات محدود، با عملیات های ایذایی و بازدارنده، تلاش داشت جلو تصرف خرمشهر را بگیرد. 

از این روی، با انسجام نیروهای داوطلب و مردمی و آموزش آنها، به ارتش مجهز عراق حمله می کرد و در حد توان خود، نیروها و امکانات موجود دشمن را به صورت مقطعی به عقب می راند.

شناخت شهید شریف قنوتی از وضعیت خرمشهر در آن دوره زمانی به اندازه ای بود که فرماندهان دسته یا گروهان های اعزامی به خرمشهر، درباره نوع درگیری با دشمن و ادوات زرهی آنها و شیوه انهدامشان، از شهید شریف قنوتی یاری می گرفتند.

 
مقاومت دیگر فایده ای ندارد

 آقای رضا آلبوغبش، اهل خرمشهر، از رزمندگان مقاومت خرمشهر مي گويد:

«.. شب را تا صبح همراه شیخ شریف در کوچه و خیابان در اطراف شاه آباد قدیم، پشت پلیس راه با عراقی ها درگیر بودیم. صبح که شد، از عراقی ها خبری نبود. خیال کردیم که آنها عقب نشینی کرده اند. در صورتی که در خانه هاي پیرامون کمین کرده بودند. عراق نیروهای زبده اش را وارد میدان کرده بود. آنها بدون داد و فریاد و با حرکت دست با یکدیگر ارتباط برقرار می کردند. با توجه به قضایایی که در حضور بنی صدر پیش آمد، به شیخ گفتم: «مقاومت دیگر فایده ای ندارد.»

گفت: «تو که می گفتی نمی ترسم!... تو هم جا می زنی؟»

همراه شیخ به طرف مسجد جامع رفتیم. شیخ نیروهای تازه نفس را فرستاد به محل درگیری تا نیروهایی که تمام شب را جنگیده بودند لحظاتی استراحت کنند.»

شیرینی شهادت

روز 24 مهر 59 پس از اینکه در پاسگاه امیرآباد سرپایی چند لقمه غذا (سیب زمینی کوبیده با گوجه) خوردم، دوباره همراه شیخ به سمت خرمشهر حرکت کردیم. در بین راه شیخ، شیرینی خودش را که در پاسگاه به او داده بودند و نخورده بود، از جیبش درآورد، و به من گفت: «این شیرینی را بخور».

گفتم: «من سهم  شیرینی خودم را خورده ام، این مال شماست.»

شیخ خنده ها و شوخی هایش با من زیاد شد، تا آن موقع سابقه نداشت که با من یا کس دیگری شوخی یا مزاح کند. دست در گردن من انداخت و شیرینی را به من داد و گفت: «این شیرینی شهادت من است. انشاءالله بخواست خدا، اگر سعادت داشته باشم، امروز یا فردا به شهادت می رسم. لذا از شما می خواهم که اگر من رفتم و تو زنده ماندی (و احتمال می دهم که تو زنده بمانی)، مواظب بچه ها باش!»

چون پسر بزرگش محمد محسن مجروح و در آبادان بود و ایشان با اینکه مجروح بود، برای حمل شهدا و مجروحین و کمک رسانی یک خودرو وانت در اختیارش بود و پسر دیگرش محمد سعید هم در خرمشهر حضور داشت. من فکر کردم بچه های خودش را می گوید. از اين روی گفتم: «آقا کدام بچه ها؟»

گفت: «بچه های گروه الله اکبر را می گویم!»

درست 15 دقیقه بعد از این قضیه من و شیخ شریف اسیر عراقی ها شدیم. 

ما یک خمینی را اسیر کرديم

به همراه شیخ از پل گذشتیم و داخل خرمشهر شدیم. میدان فرمانداری را که دور زدیم، یک تانک روبه رویمان بود. به علامت پیروزی انگشتمان را بالا بردیم و سلام کردیم. آنها هم جواب سلام ما را دادند.

در خرمشهر تجهیزات نظامی نداشتیم. ادوات جنگی ما عبارت بود از: سه سه فروند تانک فاقد مهمات. چهار قبضه آرپی جی هفت و یک قبضه خمپاره انداز 60 میلی متری و تعدادی اسلحه ژ-3  ویک نوع سلاح قدیمی به نام، ام یک (استفاده از سلاح ام یک هم خود حکایتی دارد، که گاهي مجبور بودیم با پا روی گلنگدن برویم تا یک گلوله شلیک کنیم) و از تکاوران عراقی کلاش های تاشو غنیمت گرفته بودیم، برخی که کار با آنها را بلد بودند به دیگران هم یاد می دادند. 

داخل خیابان چهل متری که شدیم، شیخ شریف گفت: «می ترسم خرمشهر سقوط کند و ما نزد مردم شرمنده شویم».
نزديکی های مقر گروه الله اکبر (مدرسه استثنایی سابق  و بنیاد شهید کنونی) چند نفر سرباز دیدیم. اول خیال کردیم  ایرانی هستند بلافاصله به من ایست دادند و به عربی گفتند: «قف!»

فرياد زدم: «اینها عراقی هستند.»

شيخ گفت: «با سرعت برو!»

... پدال گاز را فشار دادم . عقربه سرعت  روی 90 کیلومتر بود، که ما را به رگبار بستند.

چند گلوله به گردن و دست شیخ و یک گلوله هم به زانوی من اصابت کرد. من تعادلم را از دست ندادم. شیخ شریف دست به اسلحه برد، اما فرصت نشد. در همین زمان، یک گلوله آرپی جی7 به چرخ عقب ماشین اصابت کرد و منفجر شد. کنترل ماشین از دست رفت و ماشین واژگون شد و پس از دو بار غلتیدن روی سقف به جدول کنار بلوار برخورد کرد و باز هم به حالت اول برگشت.

تا خودمان را از ماشین بیرون کشیدیم، عراقی ها از درون خانه ها بیرون دویدند. چند نفر به سراغ من آمدند و یک عده عراقی هم به سراغ شیخ شریف رفتند. عراقی ها بیشتر متوجه شیخ شریف بودند تا من  آنها خیلی خوشحال بودند که شیخ شریف را اسیر کرده اند. خیال می کردند، امام خمینی (ره) را اسیر کرده اند. آنها اطراف شیخ را گرفته بودند و حوسه (رقص) و هلهله می کردند و فریاد می زدند:

«اسرنا الخمینی! اسرنا الخمینی! ما یک خمینی را اسیر کرده ایم.»

من را به باد کتک گرفتند. سه، چهار متر با شیخ فاصله داشتم. نگرانش بودم. تمام حواسم به او بود.
شیخ فقط می گفت: «الله اکبر- لااله الا الله...».

استقامت، پایداری، شجاعت و مردانگی شیخ شریف در مقابل عراقی ها درآن لحظه انگیزه و جرأتی دوچندان در من ایجاد کرد. هرچند مجروح بودم آنها بینی و کتفم  را هم شکستند، اما موفق نشدند زبان من را باز کنند! و بفهمند من، عربم یا عجم.

این فرمانده مقاومت است!

چندین گلوله به بدن شیخ شریف اصابت کرده بود وخونی که از بدنش می رفت و به خاطر بی خوابی شب ها و روزهای گذشته و تلاش های خستگی ناپذیر و مجاهدت ها و سلحشوری ها و سخنرانی های پی در پی و گرسنگی و تشنگی، دیگر رمقی برایش نمانده بود. با این حال، عراقی ها با اسلحه به پاشنه پای راست شیخ  شلیک کردند ولی این مرد شجاع چون کوهی ایستاد و با لحنی رسا به عربی فصیح به عراقی ها گفت: "از خاک ما بیرون بروید، مگر ما همه مسلمان نیستیم؟"
عراقی ها که مقاومت و شجاعت شیخ شریف را دیدند بیش از پیش عصبانی شدند و به دست راست و پاشنه پای راست شیخ، شلیک کردند و گفتند: «هذا آیة المقاومة... این فرمانده مقاومت است.»

سپس آنها شیخ را به رگبار بستند که پاهای این روحانی بزرگوار سوراخ، سوراخ شد. پس از آن حدود ده نفر شیخ شریف را می زدند. شیخ تکبیر «الله اکبر» می گفت و آنها می زدند.

عراقی ها همان گونه که اطراف شیخ شریف (حوسه) هلهله و پای کوبی می کردند، عمّامه شیخ را با سرنیزه برداشتند و به زمین انداختند و فریاد می زدند: «اسرنا الخمینی، اسرنا الخمینی، ما خمینی را اسیر کرده ایم.»
اسارت شیخ برای آنها خیلی مهم بود. 

 

دفاع از امام خمینی (ره) 

هرچند من در کربلا نبودم که ببینم کوفیان با امام حسین (ع) و یارانش چه کردند ولی در کربلای خونین شهر بودم و دیدیم که عراقی ها با یکی از اصحاب امام حسین (ع) چه کردند.

شیخ شریف، در آن ساعت نتوانست از اسلحه استفاده کند، ولی از زبانش استفاده کرد با اینکه مجروح بود، آنها می زدند و روی زمین می کشیدند. شیخ به زمین می افتاد ولی دوباره برمی خاست.

در آخرین ایستادن، به زحمت برمی خاست و چون کوه در کنار ماشین سر پای ایستاد و در همان وضعیت با صدای بلند به زبان عربی فصیح فرمود: «الیوم خمینی حسین (ع) و صدام یزید... امروز خمینی، همانند حسین زمان و صدام یزید زمان است. از زیر پرچم یزید بیرون بروید و زیر پرچم حسین ـ عليه السلام ـ قرار بگیرید.»

این کلام شیخ لرزه بر اندام دشمن افکند. آنها شگفت زده به شیخ چشم دوختند. 

ترسیم صحنه شهادت

یکی از عراقی ها که فرمانده آنها نیز بود شخصی بلند قامت، تنومند و بسیار ورزیده بود. مثل شمر، با سرنیزه به طرف شیخ شریف حمله ور شد. متحیر ماندم که این دشمن خدا با شیخ شریف چه می خواهد بکند؟ او به محض اینکه به شیخ رسید، از سمت چپ سرنیزه را در شقیقه شیخ فرو برد و چرخاند. از شیخ فقط آیه «انالله و انا الیه راجعون» شنیده شد.
ضربه دوم را که زد، فریاد شیخ به تکبیر الله اکبر بلند شد، ضربه سوم که پیشانی شیخ را از هم درید. شیخ زبانش را لای دو دندان گذاشت تا آرزوی شنیدن ناله را به دل دشمن بگذارد. عراقی ها چشمان او را از حدقه بیرون آوردند ولی صدای ناله شیخ شریف قنوتی را نشنیدند. 

آن سفاک با همان سرنیزه کاسه سرشیخ را جدا کرد. جمجمه اش را از جای عمامه برداشت. محاسنش را به خون سرش رنگین کرد. مغز سر شیخ نمایان شد و پس از افتادن کاسه سر به روی آسفالت گرم خیابان چهل متری خرمشهر، مغز سر شیخ نیز به روی زمین قرار گرفت، بعد بدن مقدسش به آرامی به حالت نشسته کنار زمین افتاد. 

همان گونه شد که شریف قنوتی در سال 1352 حدود هفت سال پیش از شهادتش گفته بود که خیال کردید من به این مفتی ها می میرم. من باید فرقم مانند مولایم علی ـ علیه السلام ـ شکافته شود و این گونه بود که فرق شیخ شریف قنوتی شکافته شد. 

این آخر کار نبود. بعثی های جنایتکار در اطراف بدن مقدس شیخ شریف به رقص و پای کوبی پرداختند هلهله می کردند و فریاد می زدند: «قتلنا الخمینی، قتلنا الخمینی، ما خمینی را کشتیم...»

  سه مزار براي يك شهيد

روز 24 مهر با خون شيخ و يارانش خرمشهر، خونين شهر شد. جسد مطهر شيخ با حمله مدافعان اسلام از صداميان پس گرفته شد و در روز 27 مهر 1359 آن بدن مطهر با قباي خونين ـ كه حالاكفنش شده بود ـ در قبرستان شهداي آبادان، قطعه شهداي خرمشهر در ميان يارانش غريبانه دفن شد تا براي هميشه مزارش ميعادگاه عاشقان و آزادگان باشد.

این قدر یاد این شهید در دل مردم (اردکان) جاودانه مانده که يادبودي از شهید قنوتی در قبرستان شهدای این شهر ساخته اند. مردم که همواره برای زیارت قبور شهدا می روند، نخست به زیارت مزار شهید قنوتی می روند.

شهید شریف قنوتی در بهشت شهدای بروجرد و در میان خیل مقدس شهدا سنگ  یادبودی  برای زیارت عاشقان خود دارد، ولی مدفن اصلی این شهید بزرگوار همان گونه كه گفته شد، در گلزار شهدای آبادان است؛ جايي که شهدای گمنام قبر آن بزرگوار را در بر گرفته اند.   

سخن آخر از زبان روحاني شهید شريف قنوتي:

بالای هر نیکی، نیکی است تا آن‏گاه که مرد در راه خدا کشته شود. پس چون در راه خدا کشته شد، بالاتر از آن نیکی و ارزشی وجود ندارد.

امروز، روز امتحان است. برای خدا کار کنید و خود را به سختی بیندازید و جسمتان را پرورش ندهید که این جسم، فانی است و به زیر خاک می‏ رود. شهادت، سعادتی است که نصیب هر کس نمی‏شود و خون پاک و مطهر می‏خواهد.

عبدالرحيم سعيدي راد

منابع:
1. سه مزار براي يك شهيد، سيره زندگي روحاني شهيد شريف قنوتي،‌ نشر آزدگان، 1386
2. روزنامه كيهان، شماره 18928 به تاريخ 29/7/86، صفحه 9 (ادب و هنر)
3. سايت تبيان
4. سايت ساجد
 
 
 

 

[ منبع این خبر سایت رجا می باشد. ]

در صورتی که در خبر منتشر شده تخلفی مشاهده میکنید و یا نیاز به ارتباط با مسئول سایت جوونی | جدیدترین اخبار روز ایران و دنیا دارید روی این قسمت کلیک کنید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

تبلیغات