روایت «ابراهیم گلستان» از مبارزه با چپ گرایی (۷ عکس)


با دیگران به اشتراک بگذارید

روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

ابراهیم گلستان تنها یک نگارنده،فیلمساز،انتقادگر و فرهنگ مدار نیست ،آخرین بازمانده نسل گروهی است که ادبیات و فرهنگ معاصر مدیون آثار و اندیشه های آنهاست.
ابراهیم گلستان تنها یک نگارنده،فیلمساز،انتقادگر و فرهنگ مدار نیست ،آخرین بازمانده نسل گروهی است که ادبیات و فرهنگ معاصر مدیون آثار و اندیشه های آنهاست.

به عالیت زادروز «ابراهیم گلستان» (۲۶ مهر ۱۳۰۱)، مصاحبه ی وی با مجله مهرنامه که در آبان ماه سال ۹۴ انجام شد را برای شما انتخاب کرده ایم که نوشته کامل این مصاحبه را در ادامه می خوانید:

عکس شماره ۱ ⇩
عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی


یزدانی خُرّم
: دلیل این گپ و گفت پرونده­ ایی است درباره­ ی دکتر پرویز ناتل خانلری. شما در سال­های طولانی شاهد فعالیت­های او در ادبیاتِ کشورمان بودید. هرچند در صحبت­هایی که قبلا با هم داشتیم چند باری درباره­ ی خانلری صحبت کردید و نقل کرده ­بودید که او آدمِ درجه­ اولی نبود …

گلستان :
چون به دید و گمان من نبود. او در میان کسانی که توی کافه «فردوس»جمع می­ شدند به جمع وجوری و یک نوع تشخص فکری مسلح نبود. نه مثل دکترهالو ( صفتی که به دکتر روحبخش داده بودند) که مرتب پروست می­خواند و ده­ها بار از اول تا آخر در «جست­و­جوی زمانِ گذشته» را خوانده بود، نه مثل «رحمت الهی» که اشتفن تسوایگ و توماس مان را به زبان فارسی وارد کرد، نه مثل نوشین. نه مثل قائمیان که هنوز به عمقِ اعتیاد نیفتاده بود. نه مثل «صُبحی مهتدی» که در اول به تشویقِ هدایت به جمع­ آوری قصه ­های فولکلور شروع کرده بود و حالا دیگر شده ­بود نجات­ دهنده­ ی این قسمت عمده­ ی فرهنگ مردمی، با تمام نفوذی که از راهِ قصه­گویی در رادیو به دست آورده بود. نه حتی مثلِ جوان­ترهای جست­و­جوکننده­ ی حریص مثل بگیریم از «پرویز داریوش» تا هر که دیگر بود. نه مثلِ آن کناره ­گیرِ همیشه از همه قهر کرده که همیشه سر یک میز دیگرمی­ نشست و نه پهلوی کسی می­ آمد و اصلا نمی­خوست کسِ دیگری پهلویش بنشیند اما انگار همیشه انتظار داشت با کسی درگیرِ حرف زده شود، و اندیشه­ ی اولیه­ ی غرب­زدگی را او از آب و هوای فاشیستی های دگر به زبان فارسی درآورد تا یک طفلک که سرش کلاه رفته بود پس از کتاب­ نخوا ندن­ ها به زبان خارجی چون به زبان فارسی چندان کتاب و معلومات جدید گیر نمی ­آمد، او سواد و زبان آن را از او قاپید. نه مثلِ کتاب­خوان­ های مستمر و ول­ نکن مثل دکتر «هوشیار» که استاد دانشگاه هم بود. نه. مثل هیچ­کدام. خانلری نه که نمی­ خواند فقط، بلکه پرهیز هم داشت.

ربطی جستن به مقدار اطلاع او وقیاس با آگاهی داشته­ ها و ذهنیات هدایت یا شهید نورایی کاری­ست که در شان آن­ها نبود. و مقدار آگاهی و ذخیره­ ی ذهنی آن­ها به حدی که آماده­ ی بیان­ شدن باشد اصلا قابلِ قیاس نیست با مقدار نامعلوم و کمی که در ذهنِ حاضر خانلری دیده می­ شد، شنیده می­ شد، حس می­ کردی. در شناخت ادبیات اروپایی اصیل و معاصر، هرچه نزد شهید نورایی یا هدایت بود اصلا چنان زیادتر بود که حاجت و امکان قیاس پیدا نمی­ شده ، نبود. خانلری شاید داشت یاد می­ گرفت. شهید نورایی فاضل بود، نه فقط آموخته بود، فاضل بود. آن دو مثلِ خانلری نبودند که جوی باریکی باشند. دست­کم شهید نورایی که نهر وسیع و تند و عمیقی بود. اگه خودت قضاوت نمی­ قادر بودی کرد از حرمت و سکوتِ متمرکزی که در هدایت نسبت به او می­ نگاه کردی می­ شد پیش بینی بکنی، بفهمی. این دو به هرحال با هر کسی که می­ نگاه کردی تفاوت کردند. وزن دیگری در آن­ها بود. وقتی اگه صدایت درمی­ امد که از همان کمی که از فاکنر یا جویس خوانده بودی می­نقل کردی، می­ نگاه کردی که خانلری هم آهسته گوش می­دهد هم با حرکت­های چشم و چهره تحقیر نشان می­ دهد. نمی­ داند و می­ خواهد وانمود کند که ضروری کرده است این مهلت را آگاهی بدارد، اگه چه شاید پس از ته مانده ­ی همان حرف­ها چیزی ازش درز می­کرد که می­ آگاهی داشتی چیزِ وزن­داری نیست و سرچشمه­اش کدام جای حقیر جدید­ کارِ کمابیش سطحی و بی­ عمقی بوده است.

این حرف­ها از گذشته به پایان رسیده است و واقعا چندان محلی از اعراب ندارد و نباید هم داشته باشد. می­دانی آقای گرامی من ما داریم چه می­کنیم؟ بی­خود و بی جهت در بادکنکی دمیده­ ایم یا دمیده ­اند و آن را باد کرده ­ایم یا کرده­ اند. یک جسمِ کُروی به اندازه ­ی غیرِ ضروری و برای کارِ نامعلوم و بی جهت. حالا می­ خواهیم سوراخش را که با دمیدن در آن جسم را گنده ­اش کرده ­اند، کرده­ ایم، یابیم که بادش خالی شود؟ خالی شود که چه شود؟ اگه می­ دانی که در این جسم گنده هیچ است به جز باد، او را هم به صورتِ جاودانه اَبَرمردهای دیگرت صاحب معارف بی اندازه­ ای تصور کن و دل کن بگذار دیگران بگویند شعر «عقاب» یا «آرش کمانگیر» یا هر نوع حرف بادآلود گویند. این بیان لحیه­ ها به درد هیچ­کس نخواهد خورد، وقت را از کار و از معارف جدی جدا نگاه خواهد داشت. از تمام شعرهای رنج آور یا حماسی یا تشبیه­ سازی­ و این جور حرف­ها و «دردها» چیزی نصیب ماندگارِ کسی کرده­ است؟ نقل کردم ماندگار، یعنی چیزی که زود بر باد فراموشی نرود و در زندگی اثر قرار بدهد. به هیچ نقل کرده­ ی بادآلود اعمِ از خاکی و مبارز و میهنی، اعتراضی و ابرمردانگی و از انواعِ چرت و پرت­های دیگر نه خود را ناپاک کن نه بفریب. نه قدر و منزلتی برای آن­ها بتراش که بعد ناچار شوی بادش کنی، در هم بشکنی­ اش مثلِ جسم­هایی که به شکل­های مختلف با «لگوهای» مختلف به هم بچسبانی، بازش کنی، از هم بپاشی شان و تکه­ هاشان را برگردانی قرار بدهی توی قوطی­هایش به تصور یا امید این­که بار دیگر روزی جفت­شان کنی به هیاتِ دیگر. و در تمامِ مدت برای سرگرمی. کاری باید کرد که کار باشد، نه سرگرمی. کاری که به نوعی اساس و اصلِ زشتی­ها را برای چاره­ ای کردن وصف کند، نمایان کند، بگیرد، روشن کند. یا حداقل وظیفه­ ی اخلاقی خودت به خودت و به زندگانی خودت را چاره­ ای کند، ایفا کند، راحت کند.

حقیقت را بگو و درد را نشان بده و اگه می­توانی اشاره ­ای به درمان کن نه به صورت بادآلوده، رویایی، آرمانی، چرت، نه به صورت تشبیه­ های گل و بلبلی، یا معصوم ­بودنِ فرزند دهاتی و جفای «ارباب فرزند» و از این جور حرف­های ساده­ لوحانه از اعتبار وقتی و وقتی افتاده. به هرحال از پرهیز کردنِ او بود که می­نقل کردم. پرهیز داشت از ترجمه­ هایی که سال­ها پیش کرده­ بود کسی حرفی میان آورد. مثلا ترجمه­ هایی که ازش در دست بود مثل «قصه­»­های سری­ شده که «کُلاله خاور» چاپ کرده­ بود کسی یادی کند و چیزی نقل بکنید. «سخن­»­اش هم اولش مال ذبیح صفا بود گمان می­ کنم. خب، قابلِ قیاس در مطالعه و ادبیات اصیل کشورمان را خواندن، با ذبیحِ صفا نبود. هدایت و شهید نورایی، به­ خصوص شهید­نورایی که اصلا جنس دیگری داشتند، اما مثل او هم نبودند که جوی باریکی باشند. اگه اَنتلکتوئلی در آن دوران بود او بود. هدایت و شهیدنورایی و حتی رحمت الهی با همه­ ی «خاکی» بودنش سر و کله ­ها بالاتر بودند. باور نمی­ کنید، ولی وقتی که برای تحصیل می ­خواست برود اروپا و می­ خواست کتاب­های­ش را به فروش برساند، هدایت ما را کشاند به خانه­ ی او برای نگاه کردن هرچه کتاب یابیم از او تهیه بکنیم. هدایت بود و من و چوبک و سهراب دوستدار و الهی. می­ خواهی باور کن، می­ خواهی نکن. چندان کتاب­هایی هم نبود. آن را که من برگزیدم «گُل­های درد» بودلر بود. چاپ بسیار عالی اما به جان خودم هنوز از لفاف سلوفان اولیه­ اش در نیامده، گشوده نشده… که شاید این را پیش­تر در نسخه­ ی دیگری خوانده­ بود و این یکی هدیه­ بود به او، یا هرچه و چوبک او را دست انداخته بود از این بابت. دورانی بود. مجله­ ی سخن! مجله­ ی سخن اولش مال ذبیح صفا بود و با پولِ شهید نورایی وتلاش و راهنمایی فکری او و هدایت درمی­ آمد.

عکس شماره ۲ ⇩عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

یزدانی خُرّم : اما بُعد شاعری­ش باعث بحث­های زیادی شد …

گلستان : آن آقایی که برداشته برایش کاغذ نگاشته که نیما از این تقلید می­کرد…

یزدانی خُرّم : منظورتان دکتر شفیعی­ کدکنی است؟

گلستان : بله. واقعا ما در فضای ترسناکی زندگی می­ کنیم. و البته همه­ ی ما هم اجزای این فضا هستیم. آخر این حرف یعنی چه؟ ایشان حتما نخوانده که خانلری شاگردِ قوم و خویش خودش یعنی نیما بوده.

نامه­ هایی را که نیما برای خانلری نگاشته حتما بخوان. اصلا این حرف­ها یعنی چه؟ حالا خانلری این­قدر مهم شده که بیاید به نیما درس بدهد؟ یا نیما این همه محتاج درس ­خواندن؟ از چه کس و از کجا، آن هم!

یزدانی خُرّم : به هرحال اختلاف بینِ نیما و خانلری همیشه موجود بوده و مصداقش را در نامه­ های نیما می­ توان دید. مثلا در کنگره ­ی نویسند­گانِ سال ۱۳۲۵ این قضیه یک جورهایی نمود پیدا می­­ کند…

گلستان : یعنی چه می­ شد؟ باز هم غیرِ مشخص لغت مصرف کردن؟ یعنی چه اختلاف و یعنی چه «مصداق»؟ جنسِ اختلاف؟ در کدام جا؟کنگره­ ی نویسندگان که اصلا داستان مضحکی بود. این کاری بود که خانه­ ی فرهنگ شوروی به انجام رسانده بود برای تبلیغاتِ روسی آن روزگار و حزب توده هم مددش کرده بود. اصلا کنگره­ای نبود به آن مفهوم. کدام نویسند­ گان؟ اما آیا اختلاف میان نیما وخانلری، اختلاف میان دو برداشت رشد کرده است؟ هر اختلافی که علامت­ ی تفاوت­های ارزش­دارِ فکری و هنری نیست.

یزدانی خُرّم : خب همه که بودند اتفاقا هدایت، چوبک، بزرگ علوی، نیما و …

گلستان : شنیدن کافی نیست… تو اصلا چند سالت است؟

یزدانی خُرّم
: شما همیشه این را از من می­ پرسید! الان سی و شش سال. خب بالاخره درباره ­اش خوانده­ ایم که …

گلستان : می­ شود سی و سه چهار سال قبلِ تولدِ تو. من آن روزها در مازندران مشغولِ فعالیت­های سیاسی، حزبی و اجتماعی خودم بودم. یک روز با قطار می­ درخواستم از شاهی بروم پل سفید که داخلش هدایت و علوی و چوبک … را دیدم که از تعطیلی ­های نوروز که رفته بودند به مراسم منوچهر کلبادی برمی­ گشتند تهران. علوی به من گفت این نامه­ ی کنگره­ ی ماست حتما بلند شو و بیا. همین موقع هدایت گفت ولش کن به این چه کار داری. این دارد برای خودش کار می ­کند و شما دارید مزخرف می­ گویید. حالا که کوبیده و آمده این­جا دارد کار اساسی می­ کند دوباره رها کند و بیاید تهران توی کنگره که چه شود؟ اتفاقا من رفتم به آن­جا! روی صندلی جلسه ام. نه حرفی زدم نه کاری کردم، نه کاره ­ای بودم. تماشا می­ کردم. کلِ کنگره یک کار بازرگانی بود اما به هرحال من آن جا بودم. کل شب­های­ش را هم بودم. فوق­ العاده ­ترین اتفاقی که افتاد مالِ شبی بود که نیما می­ خواست شعر بخواند.

یک­هو برق خاموش شد و یک چراغِ نفتی آوردند قرار دادند جلوی­ش. فکر کن در آن تاریکی مطلق و در فضای باز. نورِ این چراغ از پایین افتاده بود روی صورتِ عجیب و غریبِ نیما و او هم «آی آدم­ها» را می­ خواند. اصلا صحنه­ ی دراماتیکِی بود. اما این­ها هیچ ربطی به مسائل اساسی هنری نداشتند و کلِ کنگره یک کارِ بازرگانی بود در اساس اما حتما اثرها یی هم می­ توانست در زمینه­ ی ادبیات کشورمان داشته باشد. سخن­رانی زن «سیاح» در آن جمع راستی شاهکار بود و از همه مهم­تر تکان­ دهنده و مطلع ­کننده و درسِ خالصِ غیرِ مستقیم برای کل حاضرین، من جمله آن­ها که علاقه­ ای داشتند و خود را جمع و جور برای فهم و درک می­ کردند. یا همین شعرخوانی نیما با آنکه جوری نعره­ ی ضدیت و هشیاری­ دادن و اعتراض بود و اگه مکانی داشت واقعا مکانش همان­جا و همان موقع بود. بنابراین حرف­ها را زیاد مهم نشمار. البته هر جور خودت دوست داری. من یک چیزی درباره­ ی اخوان ­ثالث نگاشتم که چاپ شده. خواندی­ش؟

یزدانی خُرّم : بله. در یادنامه­ ی اخوان که قصری جمع کرده خواندم.

گلستان : خب. آن­جا می­ گویم رفته بودم تا زندان که اخوان قرار بود ازاد شود و او را با خودم ببرم. یکی آن­جا نزدیکم شد و گفت شما منتظرِ زندانی هستید؟ نقل کردم بله. گفت شما منتظر آقای اخوان هستید؟ نقل کردم بله. گفت شما آقای گلستان هستید؟ نقل کردم بله.یک­هو افتاد به زمین و زانو و پای من را ماچ کردن. روی آن رسمِ مضحکِ زورخانه­ای و این حرفها. من اصلا وا رفتم. نقل کردم این دیوانه است؟… اما از وقتی که من این را نگاشتم و چاپ شد به خودم سرکوفت زده­ ام که حالا این آدم این کار را کرده تو چرا درباره ­اش اشاره و داوری می­کنی؟ و این­که وقتی خودش این را می­ خواند از کار احمقانه ­اش شرم داشته باشد. تو چرا جوان­فوت شدی نکردی که از یاد بری و باز نگویی. من از آن سال به خودم سرکوفت داده­ ام که چرا این را نگاشتم. اما گاهی چیزهایی پیش می­ آید که آدم به خودش می­گوید کم بود. اما خوب تر بود به این جور تربیت­ها و تربیت­ شده­ ها و از روزگار واپس مانده­ ها دست که نه، لگد نزدن. این­ها در عوالم خودشان هستند. باید خودشان خودشان را بیاورند بیرون از این جور تفکرها و برداشت­ها، نه اینکه چنین شکل رفتار را روی هم تلنبار کنند. بکنند. عقب مانده ­اند وعقب­ مانده و می­افتند. حیف از آن فضای ذهنی­شان که انبار فکرها و رفتارها و نقطه­ نظرهای به فساد گراییده بشود و شده است.

عکس شماره ۳ ⇩عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

اما حالا به این نتیجه رسیده­ ام که باید بعضی چیزها را گفت.آقای شفیعی­ کدکنی به هرحال تا اندازه­ ای سواد دارد. چقدر و در چه زمینه­ اش برای هیچ­کس نمی­ شود به وجه قاطع گفت. اما سواد باید با یک روحیه­ ی زبل و زنده در حدِ آن­چه روز ضروری دارد باشد. شما اگه با سوادی در حدِ پس ­پریروز درباره ­ی همان پس ­پریروزی­ و به زمان پس پریروزی­ها بگویید چندان از خط دور نیفتاده ­اید. اما با آن روحیه و آن مقدار درک و آن مقدار ذخیره­ ی فهم و سواد نمی­ شود، یا در واقع نباید، در حدِ مسائل مدت­ها پس از آن دوره­ ی اطلاعِ خود چیزی بفرمایید. که اگه بفرمایید یک­جورهایی صدای تلق و تلوقِ آن­ حرف­ها در می­آید، نفی­ کننده ­ی حرف­تان می­ شود. دستور زبانِ فارسی که مبرزا عبدالعظیم خانِ گرکانی نگاشته اگه چه با کمک­های اسکلت و استخوان­بندی گرامرِلاروس و موقعیت­های شبیه یا به عاریت و اقتباس ­گرفته­ از «کلود اوژه» بود، اما بینی و بین­ الله که طابق النعل بالنعل با زبانِ زنده ی جاری، نه وقتی­که این یکی خیلی خراب در می­ آید، جور نیست و کارا نیست. از آن طرفش هم همین­طور. مثل وقتی که مثلا دو یا سه لغت به هم متصل شده را می­ گویند باید جدا جدا نوشت که خوب تر خوانده شود. که درواقع نه خوانده می­شود و نه درست. یعنی اسم مرکب به کل مالید. مالیده­ شد، نداریم؟ خانلری رسمش شده بود که برای رد نیما مخلوط «نازک­آرای تن ساق گُلی» او را غلط و بی­معنی و مسخره بخواند. خب، شما در درون خودتان، به ضرس قاطع هم حتی، حس می­کنید و می­فهمید که خانلری حس نکرده است این را، حتی حس می­ کنید او عقب­ مانده است.

چرت می ­گوید، تمرین و فرزی ندارد. این تعبیر یا بیانِ نیمایی که از خوشگلی غمگینی حس و جانِ حس در آن من جای شکی نمی­ نگاه کنم، در آن آزادی و خیز و به وحشت افتیم خط خوشگلی نقل کرده می­ نگاه کنم، آیا به حساب معنی خشک و انتزاعی و مطلق و غلط و بی­جا است؟ یعنی چه؟ چه که در کنارش می­شکند. مغلق است؟ نمی­ توانست نقل بکنید تنِ ظریف و زیبا، فقط؟ آیا شعر را با حس ظریف و ظرافتِ حسی می­گویند یا خیز و پرش در کار بیان هم می­آید. در جمله­ ی حافظ «که عشق آسان نمود اول/ ولی اُفتاد مشکل­ها» که چون خط اول در دیوانِ غزلیاتِ اوست آسان­تر است از آن مثال­ زدن، خب، آیا مشکل­ها که جمع است نباید با فعلِ جمع بیاید و او نقل کرده باشد «ولی افتادند معضلها» که در این صورتِ پدرِ خوشگلی درآمده بود هرچند شاید با قاعده ­های دستوری جمع ا­وری­ شده­ ی میرزا عبدالعظیم خان می­ خواند. یا آن ایرادِ مرسومِ خانلری، ایراد دیگرش از نیما که «کله ­های مردگان را به غبار قبرهای کهنه اندوده، از پسِ دیوارِ من بر خاک می­ چیند» اَه اَه، چه بد، یعنی کله­ ی مُرده توی شعر؟ این­ها جای بحثِ جدی ندارند، فراموش­شان کنیم. برگردیم به حرف­های دیگرمان.

شما خانلری را در قالبِ زمان مرتب واقع با کوچک و بزرگ­های معاصرش بسنجید. به فریدون توللی در تمام «التفاصیل» یا حتی در قاب­ بندی فکر ی که دو قرن عقب بروید و با کاری که رستم ­الحکما در «رستم­التواریخ» کرده، یا بیایید نزدیک­تر و به حال و هوای دیگر و هم ­عصر، کمابیش هم ­عصر، با معیرالممالک، با مطیع­الدوله حجازی با مجتبی مینوی. شعر که فقط در جدول عروض، وزن و گفتن که نیست، نمانده است، نمی­ ماند.

چرا بی­گدار به آب می­زنید؟ مساله پایین ­کشیدن کسی از صدر نیست. جست­و­جو می­ کنیم برای راستی، برای حقیقت، نه در خندقِ مبالغه در آرزوها و یافتن یک آلتر اِگو یا نفسِ برتر، جست­و­جو درآوردنِ خُبث­ها نیست، ما داریم تماشا می­کنیم. هیچ­کس کاره ­ای نیست که مقام و منزلت هدیه کند، نه محتاجیم چاپلوسی کنیم از کسی نه اصلا خود این چاپلوسی­ها، که شایع هم هستند، کار و دمِ دست و قابلِ قبولِ ماست. تماشا می­ کنیم پیرامون­مان را که نگاه بکنیم به چه دلیل از چه خوش­مان بیاید و به چه دلیل رتبه و کاری را بپذیریم یا تحسین کنیم یا دور بیاندازیم. اصل کاری همین دلیل­ داشتن است و انتخاب دلیل از روی شناختن عقلانی و در خور و شعور و فهمِ تجربه­ دار. همین. حالا یارو دلش می­ خواهد در بوق بی بی سی یک آدم زحمت­کش و مفید و سودبخشنده را به ضربِ تمجید احمقانه­ ی خود نمونه­ ی انسانِ شرقی آگاهی بدارد. البته نارواای است این به زبانِ فارسی و به نقد و به دستگاهِ تحریریه­ ی بی بی سی که دورانی مینوی­ ها و فرزادها در آن بودند، و حالا هم، در حدِ خودشان داریوش کریمی و امثالِ داریوشِ کریمی­ها و دیگرانی هم هستند اما کسی نیست که یقه­ ی این چاخان­بازی­ های غیر مفید را بگیرد و نقل بکنید در عصری که تو حرف می­زنی در این شرق تا دیروز مائو و نهرو و مصدق و در کارِ ادب تاگور و دیگران هم بوده­ اند.

در همین کشورمان همین امروز همین محوطه­ ی بسته که بهش نق هم می ­زنیم، از کسی که در حدِ بی­سوادی تو ترجمه­ ی کتاب­های کتک ­خورده از زمانه و از رشد فکر را کرده است، نمونه ی آدمِ شرقی نیست، نخواهدبود. برای چه کسی فضلِ وارونه می­ به فروش رسانی و دروغِ الکی می­ گویی، با حلبی شکسته دینار زرین ضرب می­کنی کسی بر حسبِ اتفاق رفته است روی بام، بوقی هم در دستش بوده است، در آن هی از دنیا رفته، می­ کند. به ماچه؟ ما می­ خنده کنیم و اگه مرحله ­ای جدی بود، جست­و­جوی وسیله­ ی مناسب می­کنیم برای جبران چنان شناعت. این جور حرف­ها را فرزند­ های بی­سواد بیاموزند و منحرف شوند و نفهمند. بگیرند، بشنوند و نفهمند، بیشترشان بزرگ خواهند شد و نگاه خواهند کرد هر کس چند مَرده حلاج بوده است.حالا بگو این ماجرا را کجا نگاشته؟
عکس شماره ۴ ⇩عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

یزدانی خُرّم : توی مقدمه­ ی کتابِ گزینه اشعارِ خانلری این مقاله چاپ شده که خانلری مقدمِ بر نیماست . یک جورهایی پدر شعر نو شاید.

گلستان : هر کسی چنین حرفی بزند بی­جا کرده! پدر شعر می­ تواند کسِ دیگری باشد اما خانلری فرزند ­ی کوچکِ شعر هم نیست! تو را به خدا حقیقت را خراب نکنید.

یزدانی خُرّم : ما کجا حقیقت را خراب کرده­ ایم؟

گلستان : شما می­ توانید در یک محیطِ کوچولوای که زندگی می ­کنید مسائلِ کوچک را بزرگ نگاه بکنید اما دیگر بزرگ­تر نشان­شان ندهید.

یزدانی خُرّم : مثلا چی آقای گلستان؟ یک مثال می­زنید؟

گلستان : همین خانلری که می­خواهی بزرگ نشانش بدهی. بالاخره تو سال­هاست داری توی این ادبیات کار می­ کنی. همین شعر عقاب را بخوان. ببین اصلا وزن کار، وزنِ خلاقیت و امرِ بینندگی، نه وزنِ عروضی، بلکه وزنِ فکر و مطلب، اندیشه، مقصود، وزنِ این چیزها که به کار سنگینی و ظرفیت و حیثیت می­ بخشد، توی دست شاعر هست؟ توی­اش می­گوید این خودش را کشته… اصلا غلط کرده که کشته! تو باید بنشینی و دو دو تا چهار تای این شعر را بکنی و ببینی اصلا چه می­گوید. همین شعر عقاب نه تنها به پای کوچک­ترین شعرهای نیما که به گرد پای شعر اخوان هم نمی­رسد. شاید هم­پای سیاوش کسرایی، شاید، اما او کجا و هوشنگ ابتهاج کجا. این­ها را بُر نزنید. لزومی برای قیاس و جفت­گیری در نشست و برخاست شاعرها، در اسم­ها نیست. این حقیقت است.

یزدانی خُرّم : آن زمان هم بینِ خانلری و نیما از این دست بحث­ها بود؟

گلستان : نیما که اصلا با کسی بحث نمی­ کرد! نیما حتی توی جمع هم نمی­ رفت. توی خانه می­ نشست و طاس کباب نهار و خانه را می­ طبخ کرد و وافورش را می­ کشید و فکرِ شعرش بود. این عین عکس و تصویری است که من از او دارم. در کوچه پاریس، پشت کوچه­ ی یغما بود، پیش از آن­که بیاید در آخرِ کوچه­ ی فردوس تجریش خانه بسازد. آن وقت سال­های ۱۳۲۶ تا ۱۳۲۸ بود که من هنوز نرفته بودم آبادان.

یزدانی خُرّم : چون در نامه­ های نیما خوانده ­ام که از خانلری بابت مشاغلِ سیاسی­ش می­به وحشت افتاد انگار؟

گلستان : از خانلری بابت مشاغلِ سیاسیش «می­به وحشت افتاد» حرفِ ناواردی است که شما بی حساب و کتاب می­ گویید. خانلری در اولین «شغل سیاسی­»­اش شد معاون وزارت کشور. چه سالی؟ نیما مُرد. چند وقت بعد؟ این­ها را ، این تاریخ­ها را استخراج بفرمایید، دربیاورید، ملاحظه می­کنید که آن قدر فاصله کم . کوتاه بوده که جا برای ترس نیما نمی­قرار داده. چیزی را اول نفرمایید و بروید دنبال تاریخ و مدرک. در این میان ذهن­های عمومی را به تشویش انداخته ­اید. ایجاد گرفتاری بی­جا و گمراهی بی ­دلیل شده­ اید. اما چیزی که هرگز نمی­توانم از یاد ببرم این است که یک سرِ شبی توی خانه­ ی آل ­احمد نشسته بودیم. من بودم و فخری، خانمم و سیمین و آل ­احمد و شاید پرویز داریوش هم بود ،شاید هم بعدتر آمد. ناگهان در زدند.یک کسی رفت در را گشود. نیما آمد تو. همه شروع کردند به سلام و احوال­پرسی که نیما انگشت گذاشت روی دماغش و گفت هیسسسسسسس. سؤال کردیم آقا چه خبره؟ چی شده؟ هرچی حرف می ­زدیم باز می­گفت هیسسسسسس. جان­مان داشت درمی ­آمد که چرا نیما دارد این­قدر هیس هیس می­ کند. بالاخره نشست و باز گفت هیس. چند لحظه بعد به زبان آمد که : فرزند ­ها صحبت نکنید، خانلری آژان شده!… بدبخت خانلری هم توی سیستم عَلَم انگار شده بود معاون وزیرکشور. همین. این اولین بار بود که خرق عادت می­شد و آدمی از بین ادبیاتی­ها وارد دستگاهِ دولتی می­ شد. واقعا نیما چه­ طور می­ توانست به این ادم دقت دارد؟ چی می­خواست از خانلری بگیرد؟

یزدانی خُرّم : بالاخره خانلری در دانشگاه آدم کم تاثیری نبود …

گلستان : کدام دانشگاه؟ شما در تقویم دست­کاری نکنید آن هم به حکم هنوز متولد نشده­ بودن و بعد، پس از چند سال یک بینید به سال­های پیش که نبوده بوده ­اید. کدام دانشگاه. تا پیش از معاون وزارت کشورشدن که خانلری کاره ­ای نبود و در دانشگاه چندان وقتی نبود که رفته و درس بدهد. شما بدجوری موجودیت­های واقعی و تصوری چند سال را در هم می­پیچانید و دنیا ی گذشته را جور دیگری می­بینید و وانمود می­ کنید.اصلا دانشگاهِ در بعضی رشته ­ها می­ تواند جای پرتی باشد. آیا آن­چه در «شریف» می­ گذرد یا می ­گذشته رام ی­توانید با آن­چه در «معقول و منقول» یا «حقوق» می­ آید برابر آگاهی بدارید. منتهی پرتی آن­وقت پرتی خیلی احمقانه ­تری بود. مثلا استادی مثلِ صدیق حضرت در دانشگاه بود که درس اقتصاد می­ داد. اینکه می­گویم مال سال ۱۳۲۰ است. به این آدم می­نقل کردند اتوبوسِ خط هشت! بس که آدمِ درشت هیکلِ کمی زوار درفته قدیمیِ کهنه­ نمایی بود. در آن موقع من یک لغت درباره­ ی مارکسیسم نخوانده بودم.

چند نفر را به عنوان علمای اقتصاد بیشتر ذکر نمی­کرداز جمله سیسموندی بود و ریکاردو و آدام اسمیت. بعد می­گفت ضمنا یک یهودی آلمانی هم بوده (که اسمش را هم نمی­گفت شاید از ترسِ دستگاهِ شهربانی زیردستِ سرپاس مختاری ) که نقل کرده زندگی انسان بر پایه­ ی مادیات است… این تمام تعریف مارکسیسم در دانشگاه­های کشورمان ، دانشکده­ ی حقوق و استاد اقتصاد بود! بعد برای نقض­ش می­گفت پس آیا زندگی پیامبر اکرم هم بر پایه­ ی مادیات بوده؟! این هم نوعِ نفی مارکسیسم بود. برای همین این آدم­ها را بزرگ نکنید و حقیقت را بینید. مردمان گمراه می­ شوند با این حرف­ها. اینها به هیچ­وجه آدم­های بزرگی نبودند.خود همین آقای شفیعی­ کدکنی وقتی که راجع به مسائلِ شعر قدیم حرف می­زند بسیار دقیق ­تر و مرتب­ تر است تا کارهای دیگرش. علتش هم این است که شاگرد فروزانفر بوده. آدمی مثلِ فروزانفر قبلا وجود داشت نه حالا هست. شما اگه می­خواهید کسی را نگاه بکنید او را بینید.کار فروزانفر را درباره ­ی عطار نگاه بکنید. چه کار فوق ­العاده­ ایی. او بخشی از صفحاتِ درخشانِ نثر و ادبیاتی فارسی را تهیه کرده.
عکس شماره ۵ ⇩عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

یزدانی خُرّم : بالاخره به این آسانی نمی ­شود از نام خانلری گذشت. همین مجله­ ی سخن بیشتر از سی سال انتشار داده شد…

گلستان
: اول حرفم هم همین بود. او خودش این مجله را درنمی ­آورد که. کسانی مثلِ محمود کیانوش یا ناصر پاکدامن درمی­ آوردند. یا گاهی همان آدمِ پرت و پلایی که غلط­ گیری و صفحه ­بندیش را می­کرد مجله را در می­ آورد! سخن یک چیزی بود نه به خوبی یا وسعت یا زحمت­ کشیدگی همین مجله­ ایی که این آقا درمی­ آورد و تویش همه چیز پیدا می­شود …

یزدانی خُرّم : منظورتان آقای دهباشی است؟

گلستان : بله.

یزدانی خُرّم : یعنی می­گویید بخارا و سخن هم­سنگِ هم­ اند؟

گلستان : اگه بنا به قیاس باشد می­گویم بخارا چند و چند درجه از سخن خوب تر است! شما این دهباشی را به هر علتی نمی­بینید اما او را چون به خاطرِ ذهنیاتی که درباره­ اش برای خودت ساختی بالا می­بری و درباره­اش می­ نویسی. مثل همان مصاحبه­ ی اول­مان که از آدمی مثلِ دکتر نصر مثال می ­آوری و می­ گویی بیشتر روشنفکران از خانواده ­های اشرافی و مرفه بودند…

یزدانی خُرّم : مگر نبودند؟چه اشکالی دارد…

گلستان : منظور من چیز دیگری­ست. من می­گویم اگه تو برداری بنویسی که گلستان گفت بخارا از سخن خوب تر است، اصل قضیه این نیست. مثلا مقالاتِ «عزت ­الله فولادوند» را در مجله­ ی بخارا با نویسندگانِ سخن مقایسه کن. از وقتی که هدایت مُرد هیچ چیز درستی در سخن چاپ نشد. نگاه بکند شما دقت نمی­کنید.

یزدانی خُرّم : چه جوری باید دقت کنم؟

گلستان : شما عجله دارید. همین حافظ خانلری را بخوان.

یزدانی خُرّم : خوانده ­ام …

گلستان : نه نخواندی! او برداشته کتاب حافظ را چاپ کرده ودر مقدمه­ اش نگاشته من این را از روی نسخه­ ایی دارم چاپ می­کنم که مثلا از فلان نسخه ۱۵ سال به زندگی حافظ نزدیک­تر بوده، بنابراین درست­ تر است این آخر شد دلیل …

یزدانی خُرّم : در نسخه­ شناسی البته این قضیه خیلی اهمیتی می دارد اقای گلستان.

گلستان : ببین، مهم ­بودن وقتی اهمیتی می دارد که درست باشد. نزدیک­تر بودن به زمان شاعر یا نگارنده تضمین درست ­بودن نمی­شود. امکان می دارد خیلی هم نزدیک­تر بوده اما کاتب لقوه ­ای بوده، رعشه و لرزِ دست داشته، چیزی را غلط یا عوضی نگاشته باشد یا انداخته باشد. این عیب­ها را نمی­ شود به ضربِ نزدیک بودنِ وقتی و تقویمی تبدیل کرد به حقیقت درست عمده. نمی­ شود آن­ها را نگاه نکرده گرفت. ببین، خود حضرت­عالی، تو خودت وقتی یک مقاله­ای می ­نویسی و می­ دهی یک حروفچینی، حتی اگه حروفچین هم خیلی با دقت این کار را به انجام برساند باز هم کلی غلط دارد. حالا این را بگذار جای کاتب­های آن زمان. حالا فکر کن این مقاله­ ی تو بدونِ غلط­ گیری برود و چاپ شود و بعدها خواننده نقل بکنید چون این ده سال زودتر بوده خوب تر است؟ این یک حسابِ دو دو تا چهار تا است و وقتی این را کنار می­ گذاری می ­شود آن حافظ پرتی که می­ بینی.

یزدانی خُرّم : یک دوره ­ایی هم انگار به شما سردبیری سخن را سفارش کرد؟

گلستان : بله. دو مرتبه هم آمد خانه­ ی من. پیشنهاد ­کننده و پیشنهاددهنده، یا درواقع کسی که به سفارش خانلری پادرمیانی کرد و می­ خواست به اصطلاح مرا طبخ بکند، آماده ­ی این خواستِ او کند «فریدون هویدا» بود. یک بار هم من و فروغ را فرا خواند برویم خانه ­اش. فروغ گفت من نمی­ آیم. بالاخره من هم مجبور شدم به احترام زن زهرا کیا {همسر خانلری} بروم. البته هیچ­وقت هم کار سخن را نپذیرفتم. اما من به خود خانلری هم علاقه و محبت داشتم. اما تو از اول و تا آخرِ مجله ­ی سخن را نگاه کن، اگه قادر بودی یک لغت، یک مقاله یا ترجمه از من پیدا کنی. من خود­نگه­داری خودم را دارم. آن­قدر شعور داشتم که توی آن چیز­های چرت و پرتِ آن­طوری ننگارم. مثلا رسول پرویزی پدر خودش را درآورد اما من این کار را نکردم.

یزدانی خُرّم : می­گویند خانلری خیلی دوست داشته شبیه آندره مالرو به چشم بخورد؟ حتی در تیپ ­بر تن کردن هم این قضیه را مدِ نظر داشته. بعضی از هم ­دوره­ه ای­هاش این طور نگاشته­ اند…

گلستان : شما چرا تکرار می­ کنی؟ بگویند. کسی که با تیپ شباهت پیدا نمی­ کند به هیچ کس دیگر، بزرگ و متشخص نمی ­شود. آندره مالرو انسان بسیار فاضلی بود و کارش را خوب بلد بود. یکی از کارهای اساسی مالرو علاقه­ اش به باستان­ شناسی بود و اصلا این علاقه را از همان اول و در شرق دور هم داشت. اما شما بردار کتاب دکتر نگهبان را درباره­ ی «مارلیک» بخوان و ببین توی آن درباره­ ی خانلری چه نقل کرده است. خانلری آن زمان وزیر فرهنگ بود و نه تنها جلوی کار دکتر نگهبان را گرفته بود که داشت جلوی چاپ کتابش را هم می­ گرفت. دکتر نگهبان برای چاپ این کتاب آن­قدر بی­ امکان بود که آمد و از فروغ کمک گرفت. که عکس تهیه کنیم و میزان پاژ بسازیم و این کار را هم کردیم. من هم دکتر نگهبان را نمی ­شناختم. یک بار بر حسبی تصادف گذرم به موزه ­ی ایرانِ ­باستان افتاد. می­درخواستم بروم پست­خانه. جای پارک نبود اصلا و مجبور شدم نزدیک­های ایرانِ باستان خودرو را پارک کنم. بعد دیدم توی موزه نمایشگاه است. رفتم تو. نمایشگاهِ مارلیک بود. خیلی صفا کردم. شب به سیمین که پیش ما بود نقل کردم یک کاری بکنید. این آدم حیف است. زیرِ بغلش را بگیرید و… او هم گفت من می ­شناسمش و اصلا ارتباط­ ی من و دکتر نگهبان را برقرار کرد. آخرش هم فیلمِ مارلیک را ساختم.

یزدانی خُرّم : حالا چرا خانلری جلوی کار را گرفته بود؟

گلستان : چون می ­به وحشت افتاد شهرام پسرِ اشرفِ پهلوی که عمه­ اش زنِ اسدالله عَلَم بود ( زن عَلَم فرزند قوام شیرازی بود و پسرِ قوام شیرازی شوهر اشرف شده­ بود) غصه خورد. در برابر این کار دکتر نگهبان به شاه کاغذ نوشت (من آن کاغذ را خودم دیده ­ام) که شهرام با قاچاقچی­ های عتیقه کار می­ کند… یکی از این­ها یک یهودی بود به اسمِ «رابینو» که این اسم را مبدل کرده بود به «رب­ النوع»! رابینو به زبانِ عبری همان کشیش یا خاخام می­شود. این آدم متخصص قاچاقِ آنتیک­های سنتی کشورمان بود. اگه بتوانی روزی به موزه­ ی اورشلیم بروی می­بینی که یک مقدارِ اساسی کارهای وحشتناک و درجه­ اول توی ان موزه هدیه ­ی همین رابینو است به این موزه. این رب­ النوع با شهرام همکار بود! و برای همین خانلری می­ به وحشت افتاد برای­ش قیمتی به پایان رسانده شود. شما به خاطرِ سنت این چیزها را نمی­ دانید و عاشقِ شور و حرارت و این چیزها هستی!

یزدانی خُرّم : ما که دقیقا بر عکس هستیم. چپ­ها عاشقِ این چیزها هستند آقای گلستان. ما که منتقدِ گفتمانِ چپ هستیم و درباره ­اش می­ نگاریم …

گلستان : درست. اما مستند نیست. هیچ ­کدامِ شما نمی­توانید این­ها را بنگارید چون خیلی چیزها را نمی­دانید. اشکال این است.

یزدانی خُرّم : خب مستندنگاری که فقط به معنای حضور نیست. مثلا درباره ­ی همین جزنی که دوستان من نگاشتند حامی ترور بود و مدارکش هم در نگاشته­ ها و صحبت­های­ش وجود دارد و جدید کلی هم طرفداران این آدم در مجله ­ی ما قادر بودند بنگارند باز ما انواعِ فحش­ها و اهانت­ها را شنیدیم …

گلستان : البته این کار همیشه فحش­ خوردن دارد. همیشه علیهِ چپ ­نوشتن فحش­ خوردن دارد. حواست باشد این جزو افتخارات تو نیست جزو بدبختی­های مملکت است. برای همین است که کسی حرف نمی ­زند. من به کسی درباره­ ی اشتباهش توضیح داده ­ام. برداشته به من کاغذ نگاشته ممنون که به من زده ­اید! من به کسی نزده­ ام. به نظرم وقتی کسی اشتباه می­ کند باید این را گفت. از گفتنِ این قضیه هم نه ترسی دارم، نه توقعی. مشکلِ کار همین است دیگر. این­که این همه حرف­های احمقانه توی این فضا ایجاد شده. من ابایی از گفتنِ این حرف­ها ندارم. نه می­خواهم به کشورمان برگردم، نه زمانش را دارم، نه توقعش را. نمی­خواهم کسی هم از من تعریف و تمجید بکند. همین امروز یکی برداشته توی یکی از همین روزنامه­ های تهران نگاشته که آقای ابوالحسن نجفی نمونه­ ی انسانِ شرقی بود. چرا؟ بنده­ ی خدا چه کاری کرده که باید نمونه­ ی انسانِ شرقی باشد؟ ایشان یکی از پرتی­ترین کتاب­های سارتر را ترجمه­ کرده ­اند. البته کلا سارتر آدم پرتی بود…من می­گویم از این دست صفتها و القابِ عجیب به آدم­ها ندهیم.

یزدانی خُرّم : به بحث­مان بازگردیم، شما با آندره مالرو دیداری هم داشتید؟

گلستان : این چه حرفی­ست و کجا جا در این گفت­و­گو دارد؟ فخری ندارد کسی را نگاه کردن یا با کسی ملاقات و گفتگ­و کردن. آره معلوم است که دیدمش. خودش تلفن کرد بروم پهلویش و من هم با کمال میل رفتم. به خاطرِ همین فیلم مارلیک هم بود که می­ خواست من را نگاه بکند. آن­جا یک پیشنهاد فوق­ العاده­ ایی هم به من کرد که کاغذ بنگارد به فلان آدمِ سرشناس که من بروم فیلمم را به او نمایان بکنم. اما من قبول نکردم. البته بسیار پشیمان هم هستم، چون اگه همان آدمِ سرشناس کاغذ دستشویی ­اش را هم برای من امضاء می­کرد برای جیب من بسیارمفید بود. اما دیدنِ آندره مالرو که چیز خیلی عجیبی نیست. شما باید قضایا را درست نگاه بکنید.

یزدانی خُرّم : خب ما که مدام در نشریات­مان مشغولِ نقد هستیم و بهای سنگینی هم بابتش می ­دهیم. جزنی یک نکته اش بود. الان شما دارید با صراحت درباره­ ی خانلری که خیلی­ ها دوستش دارند نقد می­ کنید…

عکس شماره ۶ ⇩عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

گلستان : من همیشه راحت حرف زده­ ام. من در تمامِ نگاشته­ هایم این طور بوده­ ام. روزنامه­ ی رهبرِ سال ۱۳۲۳ را ببین که اولین مقاله­ های من در آن­جا چاپ شد، روزنامه ­ی گلستانِ پدرم را در شیراز گیر بیاور. من هیچ­وقت به کسی فحش نداده ­ام. فحش­ دادن مساله­ ای را حل نمی­کند. فحش ­دادن حقیقت را نشان نمی­ دهد و خاصیت ­ایی هم ندارد. فقط نشان می­ دهد که ذهنِ چرکینی سر ریز کرده.

یزدانی خُرّم : همین را می­ گویم. الان خیلی­ ها یه خانلری نقد دارند و خیلی­ ها هم نه. برخی می­گویند وزیرِ فرهنگِ خوب و مؤثری بود. بالاخره سازمان مبارزه با بی­سوادی را ساخت منشاء چاپ کتاب­های بسیار اهمیتی می داری بود…

گلستان : ما راجع به شاعر حرف می ­زنیم نه وزیر یا صاحبان حرفه­ ی دیگر. بله خالی خالی نبود. آمده بود یک کاری بکند. کارش در وزارت­خانه که تنها امضای ورقه­ ی اضافه حقوق این و آن نبود که! باز می­ گویم خانلری آدم بسیار خوبی بود اما آدمِ اهمیتی می داری نبود. آدمِ فوق ­العاده باسوادی که این سواد را در کارش تسری بدهد، نبود.

یزدانی خُرّم : و شاعر اهمیتی می داری نبود؟

گلستان : مطلقا. آخر بخوانید دیگر شب و مهتاب و برکه و… منظره ­نویسی که شعر نیست. شعر یعنی آن لحظه­ ایی که اخوان یک برگ را از درخت می­ چیند و می­ گذارد مهرِ نمازش. این شعر است. برای این­که حرکت شعر است. این حرکت است که تو را می ­لرزاند.

یزدانی خُرّم : شما که اعتقاد دارید باید باب نقد درباره­ ی همه و هر چیزی باز باشد آیا فکر می­ کنید درباره­ ی محمد مصدق که می­ آگاهی دارم چه ­قدر دوستش داریم، می­شود نقد نوشت؟

گلستان : خود من کتاب­هایم را نگه داشته ­ام برای این­که فکر نمی­کنم قرار بدهند در بیاید.

یزدانی خُرّم : کتاب­هاتان درباره­ ی نفت را می­ گویید؟ آیا آن هم نقد مصدق درش مکانی دارد؟

گلستان : واضح است که توی آن نقدِ مصدق هم وجود دارد. گاهی آدم کسی را دوست دارد و به غلط هم دوست دارد گاهی هم کسی عقیده­ ی کسی را دوست ندارد و خودش را دوست دارد و… هر جور اتفاقی امکان می دارد درباره­ ی روابطِ آدم­ها بیفتد. گاهی یکی هم کسی را دوست دارد و از ضربِ دوستی طرف را
می ­کشد.

یزدانی خُرّم : شما از مارکسیست­ها خیلی زود بریدید و حزب توده …

گلستان : کِی من از مارکسیست­ها بریدم؟

یزدانی خُرّم : پس هنوز مارکسیست هستید؟

گلستان : بودم یا هستم. اما کی می­گوید از مارکسیسم بریدم؟

یزدانی خُرّم : شما عضوِ حزب توده بودید و بعد کارت­تان را پاره کردید و از حزب طلاق گرفتید …

گلستان : من اصلا کارتم را پاره نکردم …

یزدانی خُرّم : خودتان به من نقل کرده بودید …

گلستان : نه من یک استعفاء نگاشتم و خیلی ساده و متمدنانه از حزب بیرون آمدم. چرا کارت را پاره کنم آخر … مثلِ اینکه بروی پیش دکتر و او برایت نسخه بنگارد و بعد تو نسخه را پاره کنی.

یزدانی خُرّم : پس می­شود دوای آن دکتر را نخورد اما علتی بر پاره ­کردن نسخه­ اش نیست!

گلستان : امکان می دارد آن دوا خوب باشد اما دوزش کم یا زیاد باشد!

یزدانی خُرّم : آهان. پس شما فکر می­کنید مشکل دستورالعمل­های حزبِ توده در دوزش بوده؟

گلستان : نه. توقعی که از آن حزب بود هیچگاه برآورده نشد. حزبی مارکسیستی بود که خیلی هم درست پایه ­گذاری شده بود با توجه به جامعه ­ی ایرانی. اما در داخلِ این پایه­ گذاری یک عده بودند که می­ خواستند کشور را تاخت بزنند و عده ­ایی هم بودند که می­ خواستند بروند. اشکالی که در شوروی بعدِ هفتاد سال رقم خورد شکست کمونیسم نبود بلکه شکستِ به کارگیری ایده ی مارکس بود. خود مارکسِ بدبخت نگاشته که اولین انقلاب باید در آلمان باشد آخرین­شان روسیه! مارکس می­ دانست در کشوری که پُر بود از«موژیک» نباید انقلاب شود. روسیه صنعتی نشده بود، آدم پرولتر نداشت. حتی مستعمره ­ی درست و حسابی هم نداشت که از اقتصادِ آن­جا کمک بگیرد. همین مشکل را حزب توده هم داشت. آن­ها می­ خواستند در مملکتی که هیچ نوع تغییر در فئودالیسماش موجود نبود( طبقه­ ی بورژوا که بماند) انقلاب کنند. این حزب بیست سال و خرده ­ای بعد مشروطه تهیه شده بود. اصلا در همان لحظه فکری برای این کار موجود نبود. حزبی که نورالدین الموتی صدر و دبیرِ اجرایی کمیته­ ی مرکزیش بود. کسی که بعدها وزیر امینی شد. یادمان باشد کسی که آزادی­خواه است لزوما مارکسیست نیست.

جدید اگه مارکسیست باشی لزوما خیلی از کارها را نمی­توانی به انجام برسانی. اصلا این روزها داستان پلورتری تغییر کرده است. در همین انگلستانی که من زندگی می­کنم( که به خاطرِ جراحی پا فعلا یک سال است که از خانه ­ام بیرون نیامده­ ام) یکی جرمی کوربین شده رییس حزبِ کارگر. ببین وقتی در تابستان پنجره ­ات را دقیق نمی بندی، مگس می ­آید و در گوشه ­ی آن تخم ­ریزی می­ کند. تو متلفت نمی­ شوی. تابستان تمام می­ شود و پنجره را می ­بندی. پاییز و زمستان هم می­ گذرد. هوا گرم می­ شود. ناگهان این تخم­ها می­شوند مگس. در اتاق­ات هم بسته بوده و از بیرون هم که مگس نیامده. حالا اگه تو انقلابِ مارکسیستی کردی همه چیز درست می­شود؟همه­ ی ساختارهای بانکی و صنعتی عوض می­شوند؟ از آن مهم­تر آدم عوض می­شود؟ هفتاد سال بعدِ انقلابِ اکتبر، تمامِ آدم­هایی که سرِ کار بودند فرزند­ های پس از انقلاب بودند. چه کسانی بودند؟ یلتسین، گورباچف و… آیا این­ها محصولِ جهان بعدِ انقلاب بودند تغییر کرده­ بودند؟ تمامِ آن آدم­هایی که در انقلابِ اکتبر و بعدش نابود شدند، تمامِ آن بدبختی­ها، آن جنگی که مردمان را وادار کرد در محاصره­ ی لنینگراد گریس بخورند چه شد؟ یکی مثل یلتسین آمد و قلدری کرد وشعبان بی مخی و تمام. البته این وسط مساله­ ی استالین خیلی تفاوت کردهد با بقیه. یاد آن مقاله ­نویسِ بیچاره­ ی حزبِ توده می­فتم. اسمش چه بود؟
عکس شماره ۷ ⇩عکس روایت «ابراهیم گلستان» از مجادله با چپ گرایی

یزدانی خُرّم : کدام­شان؟

گلستان : همه ­شان بیچاره بودند!

منبع این خبر سایت سرزه می باشد. ]

در صورتی که در خبر منتشر شده تخلفی مشاهده میکنید و یا نیاز به ارتباط با مسئول سایت جوونی | جدیدترین اخبار روز ایران و دنیا دارید روی این قسمت کلیک کنید.

گزارش تخلف

تمامی مطالب از سایت های مجاز فارسی و ایرانی تهیه و جمع آوری شده است، در صورت وجود هرگونه مشکل از طریق صفحه گزارش تخلف اطلاع دهید.

تبلیغات

جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات

دانلود سریال خارجی

دانلود فیلم ایرانی

دانلود فیلم خارجی

دانلود فیلم و سریال